حزب وحدت اسلامی افغانستان

حزب وحدت اسلامی افغانستان

حزب وحدت اسلامی افغانستان، از جمله احزابی است که در اواخر سال‌های دوران جهاد، تحت شرایط خاص داخلی و خارجی عملاً به شکل ائتلافی از ۹ گروه جهادی شیعهٔ افغانستان، پا به عرصهٔ وجود گذاشت.

حزب وحدت اسلامی افغانستان

حزب وحدت اسلامی افغانستان، از جمله احزابی است که در اواخر سال‌های دوران جهاد، تحت شرایط خاص داخلی و خارجی عملاً به شکل ائتلافی از ۹ گروه جهادی شیعهٔ افغانستان، پا به عرصهٔ وجود گذاشت.

حزب وحدت اسلامی افغانستان (Islamic Unity Party of Afghanistan)، از جمله احزابی است که در اواخر سال‌های دوران جهاد، تحت شرایط خاص داخلی و خارجی عملاً به شکل ائتلافی از ۹ گروه جهادی شیعهٔ افغانستان، پا به عرصهٔ وجود گذاشت. در رابطه با شکل‌گیری حزب وحدت اسلامی در کتاب آغاز و فرجام جنبش‌های سیاسی در افغانستان، چنین آمده‌است:
«نطفهٔ حزب وحدت، زمانی بسته شد که آقایان اکبری، سجادی لعلی و عرفانی یکاولنگی در بهار سال ۱۳۶۷ با هم در مورد رفع اختلافات گفت و گو نموده و زمینهٔ نشست مسؤولین سازمان نصر و پاسداران جهاد اسلامی را در منطقهٔ پنجاب فراهم ساختند.
مسؤولین و فرماندهان سازمان نصر و پاسداران جهاد اسلامی در تاریخ ۲۴ سرطان/تیر ۶۷ در مرکز فرمانداری پنجاب گردهم آمده و به مدت چهار روز سخنرانی و گفت و گو نمودند. در پایان این گردهمایی قطعنامه ای در شانزده ماده صادر شد و زمینهٔ اتحاد سازمان نصر و پاسداران جهاد اسلامی فراهم گردید.
در گردهمایی لعل در مورخهٔ ۱۶ سنبه/شهریور ۶۷ مسؤولین و فرماندهان سازمان نصر و پاسداران جهاد اسلامی منشور اتحاد را در ۱۲ ماده امضا کردند.
بعد از اتحاد سازمان نصر و پاسداران جهاد، سایرگروه‌های شیعی نیز برای پیوستن به این اتحاد دعوت شدند. در گردهمایی بهسود که با شرکت نمایندگان نیروی اسلامی، نهضت اسلامی، حرکت اسلامی، سازمان نصر، پاسداران جهاد و نیروی صلح برگزار شد، سازمان نیرو و نیروی صلح، به اتحاد پیوستند.
در گردهمایی جاغوری در مورخهٔ ۶ قوس/آذر ۶۷ نهضت اسلامی، دعوت اتحاد اسلامی و جبههٔ متحد انقلاب اسلامی نیز به اتحاد پیوسته و منشور وحدت را امضا کردند. در نشست جاغوری اعضای شورای مرکزی اتحاد تعیین گردید و بامیان به عنوان مرکز انتخاب شد.
سرانجام در گردهمایی بامیان، نمایندگان و مسؤولین احزاب شیعه از ۱۳ ولایت اکثراً شیعه نشین افغانستان شرکت نمودند و طی ۹ روز بحث و گفت و گو با سوگند به قرآن با هم وحدت نموده و «میثاق وحدت» را در ۲۰ ماده امضا کردند و احزاب خود را منحل اعلام نمودند.
بدین ترتیب حزب وحدت اسلامی افغانستان در گرد همایی بامیان در مورخهٔ ۲۵ سرطان/تیر ۱۳۶۸ تأسیس شد و جانشین «شورای ائتلاف اسلامی افغانستان» گردید. در این نشست آقای اکبری برای یک سال به عنوان رئیس شورای مرکزی حزب وحدت انتخاب شد.
به دلیل فراهم بودن زمینه‌های داخلی و خارجی، حزب وحدت اسلامی به سرعت فراگیر شد و باعث توقف جنگ‌های داخلی در هزاره جات گردید. شورای اتفاق اسلامی نیز به حزب وحدت پیوست و گروه‌های کوچک جهادی و عناصر وابسته به ملّیت هزاره از هر حزب و گروه و با هر ایدئولوژی و طرز تفکری به این حزب پذیرفته شدند.
در سال ۱۳۷۰ نخستین کنگرهٔ حزب وحدت در بامیان برگزار شد که در نتیجهٔ آن تعداد اعضای شورای مرکزی و شورای عالی نظارت افزایش یافت و عبدالعلی مزاری به عنوان رئیس شورای مرکزی انتخاب شد. در دوران ریاست مزاری [و بعداً خلیلی]، عناصر التقاطی، لیبرال، مغولیست‌های کمونیست و خوانین وارد حزب وحدت شده و عضو شورای مرکزی این حزب گردیدند.
در اثر این کار میثاق وحدت [و اساسنامه حزب وحدت] را به باد فراموشی سپردند و بر خلاف مفاد آن عمل کردند، تا این که اختلافات تشدید یافته و جناح‌بندی‌های جدیدی ایجاد شد. این وضعیت بالاخره منجر به فاجعهٔ ۲۳ سنبله (=شهریور) ۱۳۷۳ در غرب کابل و انشعاب حزب وحدت به دو جناح مزاری و اکبری گردید.
با کشته شدن مزاری به دست طالبان و سقوط غرب کابل، نیروهای جناح مزاری به رهبری خلیلی در بامیان مستقر شدند و درگیری بین گروه‌های شیعه از سرگرفته شد.
نیروهای جناح خلیلی متهم به ترور فرماندهان و شخصیت‌های جناح اکبری و حتی حرکت اسلامی در مناطق مختلف شدندکه این روند تا زمان سقوط مزار شریف به دست طالبان ادامه داشت. هر دو جناح حزب وحدت و حرکت اسلامی افغانستان، در مقاومت ضد استبدادی علیه طالبان و دخالت نیروهای خارجی نقش مؤثری در شمال و مرکز افغانستان به عهده داشتند و در اجلاس بن و کابینهٔ دولت موقت و انتقالی افغانستان به‌طور فعال شرکت نمودند.»(۴۰)

میثاق وحدت
متن میثاق وحدت که رهبران همه گروه‌های تشکیل دهندهٔ حزب وحدت با سوگند به قرآن آن را امضا کردند اما هر گز به آن عمل نکردند در این‌جا نقل می‌شود تا خوانندگان محترم با مقایسهٔ این متن تاریخی با اعمال و رفتار رهبران این حزب در طول دوران جهاد و مقاومت و از آن به بعد تا کنون و بخصوص با مقایسهٔ آنها با مرامنامه‌های احزاب جدیدی که تحت عنوان‌های حزب وحدت اسلامی افغانستان، حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان، حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان، حزب وحدت ملی اسلامی افغانستان و حزب اقتدار ملی افغانستان نوشته‌اند به کنه شخصیت، صداقت و دیانت آن‌ها پی ببرند.
از مطالعهٔ بیست بند میثاق وحدت و ماده‌های دوم، دهم و چهاردهم اساسنامهٔ حزب وحدت و تطبیق آنها با عملکرد سران و گردانندگان این حزب از هر جناحی، چنین بر می‌آید که حزب وحدت از بدو تأسیس به تدریج مشروعیت خود را از دست داده و کاملاً بر ضد آرمان‌ها و اهداف اعلام شدهٔ آن عمل شده‌است و گروه‌ها و عناصری که از ابتدا مخالف این آرمان هابوده سعی کرده‌اند برای فریب دادن مردم و مجاهدین با مطرح کردن و پذیرفتن منافقانهٔ ایدئولوژی اسلامی، جهان بینی توحیدی، حکومت اسلامی، اصل ولایت فقیه و سایر مفاهیم و ارز شهای اسلامی که مردم افغانستان و بخصوص شیعیان این کشور به آن‌ها اعتقاد دارند، از طریق تأسیس حزب وحدت و نفوذ در آن بر جامعهٔ تشیع حاکمیت یابند و نیروها و گرایش‌های اسلامی را تضعیف نموده و از صحنه خارج سازند که در برآورده شدن این هدف نا مقدس با ایجاد فجایعی زیادی موفق شدند و شیعیان افغانستان را قربانی هوا و هوس‌های نا مشروع و غیرانسانی خود نمودند. دلایل زیادی برای اثبات این مطلب و جود دارد که ذکر همة آنها در این نوشته گنجایش ندارد.
متن «میثاق وحدت» که حزب وحدت اسلامی افغانستان بر مبنای آن تشکیل شده و مشروعیت یافت به این شرح است:

«بسم الله الرحمان الرحیم ـ واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرقوا، واذکرو نعمت‌الله علیکم … (قرآن کریم).
میثاق وحدت
بدیهی است که ملت رشید افغانستان در طول تاریخ حماسه‌ها آفریده‌اند و برای دفاع از اسلام و استقلال کشور، درفش خون رنگ جهاد را بر دوش کشیده و با خون سرخ شان پاسداری نموده‌اند و با در نظرداشت این که ملت مسلمان افغانستان بویژه سلحشورانی که در قلب افغانستان بسر می‌برند با دست خالی و قلب‌های مملو از ایمان بدون هیچ گونه کمک خارجی تمام مناطق مرکزی را از لوث وجود مزدوران روسی پاک نموده و همچنان تا به اکنون آزاد نگهداشته اند که در راستای نبرد بی‌امان و پیگیرشان شاهد اخراج روسها ی تجاوزگر می‌باشند و توانسته‌اند فراز نوینی را برای اولین بار در تاریخ مبارزات رهایی‌بخش جهانی بگشایند و از طرفی کفر جهانی در مقابله با انقلاب اسلامی افغانستان تبانی نموده و در امتداد سیاست‌های استعماری شان نبرد سیاسی، نظامی، اطلاعاتی و … را علیه مجاهدان و به انحراف کشاندن انقلاب اسلامی از نو آغاز کرده‌اند.
با توجه به این مسائل و ملاک‌های اعتقادی (واعتصموا بحبل الله … و بنی اسلام علی دعا متین: کلمه، التوحید و توحید الکلمه) انسجام هر چه بیشتر نیروهای جهادی و مبارزة آگاهانه در یک صف فشرده از هر زمان دیگر ضروری تر می‌نماید؛ لذا، برای حراست از ارزش‌های انقلاب اسلامی و پاسداری از ارزش‌های اسلام و آرمان‌های شهدای انقلاب اسلامی افغانستان تا پیروزی نهایی و تحقق احکام الهی بر اساس اصول و مبانی ذیل احزاب و جریان‌های اسلامی طی جلسه ای تاریخی در مرکز باستانی و تاریخی بامیان از تاریخ ۲۵ سرطان الی ۲۷ سرطان ۶۸ میثاق وحدت را تدوین و امضا نمودن:
۱ - تداوم مبارزه و تشدید آن برای ایجاد حکومت اسلامی مبتنی بر قرآن و سنت و اصل ولایت فقیه. ۲ - جذب نیروهای سالم و مستعد شیعی بیرون از اتحاد. ۳ - تلاش در جهت وحدت با تمام گروه‌های اسلامی برادران اهل سنت. ۴ - اقدام فوری در جهت رفع تشنجات موجود و جلوگیری از تشنجات احتمالی و تأمین آزادی و امنیت مردم در چارچوب قوانین و مقررات اسلامی و مصالح عامه. ۵ - جلوگیری جدی از هر گونه اقدام و عمل منافی وحدت و تکیه بر علایق و روابط گروهی گذشته. ۶ - مبارزه جدی با افکار الحادی و غیر اسلامی و التقاطی. ۷ - نفی هر گونه مذاکره و سازش و معاملهٔ پیدا و پنهان با رژیم مزدور کابل و تشدید جهاد مسلحانه تا سرنگونی آن. ۸ - بسیج کلیه نیروهای نظامی در خطوط مقدم جبهات به منظور تسریع سقوط رژیم مزدور کابل. ۹ - تلاش در جهت تأمین عدالت اجتماعی مبتنی بر حکومت اسلامی با رسمیت داشتن مذاهب جعفری و حنفی که تمامی قشرها و طوایف و ملیتها در پرتو آن از همه حقوق سیاسی، مذهبی، مدنی و … بدون تبعیض برخوردار گردند. ۱۰ - کوشش در جهت حفظ استقلال و تمامیت ارضی و همبستگی ملی افغانستان و مبارزه با فرقه گرایی و تجزیه طلبی به هر شکل آن. ۱۱ - تعیین سرنوشت مردم افغانستان توسط ملت مسلمان و مجاهد این کشور و رد هر گونه مداخلهٔ خارجی. ۱۲ - برقراری روابط برادرانه و دوستانه با کشورهای اسلامی و ضد استعماری جهان. ۱۳ - همبستگی با نهضت‌های اسلامی و آزادی‌بخش در سطح جهان. ۱۴ - اتخاذ مواضع سیاسی در برابر بلوک‌ها و اقطاب استکباری بر اساس اصل «نه شرقی نه غربی». ۱۵ - تشکیل شورای مرکزی اتحاد و تعیین مقر فعلی آن در شهر باستانی و آزاد شدهٔ بامیان. ۱۶ - الغای عناوین تشکیلاتی پس از تشکیل جریان سیاسی واحد با عنوان و آرم واحد و تدوین مرامنامه و اساسنامه. ۱۷ - اقدامات لازم در جهت بازسازی و عمران کشور و استفاده مطلوب از منابع، ذخایر و ثروت‌های طبیعی و ملی در جهت بهبود وضع اقتصادی و رفاهی مردم. ۱۸ - سعی در جهت ایجاد زمینه و امکانات رشد علمی و فکری همه آحاد ملت افغانستان. ۱۹ - سپردن امور به نیروها و عناصر صالح و مؤمن و کاردان. ۲۰ - کلیه مسؤولین و امضا کنندگان میثاق وحدت تعهد سپردند که به پاس حرمت خون شهدا ی انقلاب اسلامی افغانستان با تمام وجود برای تحقق وحدت و تعمیل مواد فوق تلاش نموده و دیگر به دنبال عناوین و علایق حزبی گذشتهٔ شان نمی‌روند.»
میثاق وحدت را گروه‌ها و افراد ذیل امضا کردند: از سازمان نصر افغانستان میر حسین صادقی، عبدالعلی مزاری، سید عباس حکیمی، نوید، سجادی، هادی و واحدی. از حرکت اسلامی افغانستان سید محمد هادی هادی، فیاض ارزگان، سید حسین انوری، عصمت اللهی، رضوانی، مدرسی و حسینی. از پاسداران جهاد اسلامی افغانستان محمد اکبری، رضوانی بامیانی، فکرت، رضایی، محمدی، غفوری، عرفانی، بحر، نهضت، احمدی، الیاسی و جوادی. از جبهه متحد انقلاب اسلامی افغانستان رضایی، احمدی. از نهضت اسلامی افغانستان سعیدی، باقری، افضلی، مبلغ، جعفری و رضوی. از سازمان نیروی اسلامی افغانستان قائمی، حسینی، جوادی و محمدی.

اساسنامه
اساسنامهٔ حزب وحدت اسلامی افغانستان به عنوان یکی از بهترین اساسنامه‌های احزاب جهادی و اسلامی با توجه به وضعیت سیاسی، اجتماعی و اداری آن روز افغانستان و بخصوص مناطق آزاد شده تدوین شده بود که از لحاظ اداری و امنیتی یک دولت موقت محلی را انعکاس می‌داد.
در مادهٔ دوم اساسنامهٔ حزب وحدت اسلامی افغانستان که در تاریخ ۱۷ میزان/مهر ۱۳۷۰ در بامیان به تصویب رسید دربارهٔ ماهیت این حزب چنین آمده‌است: «این حزب دارای هویت اسلامی و ملی بوده و بر اساس جهان بینی توحیدی و ایدئولوژی اسلامی بنیان‌گذاری گردیده هر گونه انحراف از این اصل در حکم انحلال آن خواهد بود.»
در ماده‌های نهم و دهم در رابطه با شرایط اعضا و وظابف شورای عالی نظارت ابن طور نوشته‌اند: «ماده نهم: شرایط عضویت: ۱- عادل و متقی بوده، سوء سابقه نداشته باشد. ۲ - عالم به شرایط زمان و آگاه به مسائل سیاسی و اجتماعی باشد. ۳ - از نظر علمی اعضای روحانی شورا حداقل دو سال دروس خارج فقه و اصول را فرا گرفته و توانایی تدریس سطوح را داشته باشند؛ و اعضای غیر روحانی باید در یکی از چهار رشته: حقوق، اقتصاد، سیاست و جامعه‌شناسی فوق لیسانس باشند. ۴ - توانایی تطبیق حکم مجتهد بر موضوعات و صلاحیت شرعی، اجرایی آن را داشته باشند. ۵ - دارای سابقه مبارزاتی بوده و حداقل در طول انقلاب حضور فعال وی در صحنه‌های جهادی افغانستان روشن باشد. ۶ - با کسب عضویت در شورای عالی نظارت مراسم تحلیف را به جا آورد. ۷ - مدیر و مدبر و منظبط باشد. ۸- شجاع و قاطع باشد. ۹- استبداد نداشته باشد. ۱۰ – معتقد به حکومت اسلامی باشد.
مادهٔ دهم: وظایف شورای عالی نظارت: ۱- حفظ هویت اسلامی تشکیلات در راستای خط ولایت و فقاهت. ۲- نظارت بر کلیهٔ مصوبات شورای مرکزی، تأیید یا رد آن‌ها مطابق موازین شرعی. ۳- شرح و تفسیر اساسنامه و مرامنامهٔ حزب در صورت ابهام یا بروز اختلاف نظر. ۴- هماهنگ ساختن نظریات اعضای شورای مرکزی در صورت بروز اختلاف. ۵ – تعیین و تآیید قض‍‍‍ات و ائمهٔ جمعه و جماعات بر اساس ظوابط فقهی. ۶ – نظارت و اشراف بر موقوفات. ۷ – نظارت دقیق و همه‌جانبه بر مدارس علوم دینی. ۸ – معرفی مرجع تقلید برای مردم. ۹ – نظارت بر جمع‌آوری و مصرف وجوهات شرعیه. ۱۰ – تأیید اعضای مجلس شورای اسلامی و وزرای کابینه پیش از تعیین و معرفی شورای مرکزی. ۱۱ – اقدام برای حل اختلافات مذهبی.»

«تفرقه و انشعاب»
بعد از تشکیل دولت کرزی و جمع شدن همه فرقه‌های سیاسی و رهبران و پیروان احزاب و جریان‌های مختلف فکری و سیاسی در کابل، هر دو جناح حزب وحدت گرفتار تفرقه و انشعاب شدند.
حزب وحدت جناح آقای خلیلی، به سه جناح دیگر تقسیم شد که عبارت اند از: «حزب وحدت اسلامی افغانستان» به رهبری خلیلی، «حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان» به رهبری محقق و «حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان» به رهبری عرفانی یکاولنگی. حزب وحدت اسلامی جناح اکبری هم به دو جناح «حزب وحدت ملی اسلامی افغانستان»، به رهبری اکبری و «حزب اقتدار ملی افغانستان» به ریاست کاظمی تقسیم شد.
ساختار تشکیلاتی و مرامنامهٔ جدید حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری آقای خلیلی، شباهت زیادی با گرو ه‌های دارای سابقهٔ مشابه و طرفدار دولت آقای کرزی و قانون اساسی جدید افغانستان دارد.

حزب، اسلام و سکولارها
در مرامنامهٔ حزب وحدت اسلامی گرچه برای اسلام در نظام سیاسی افغانستان نقشی قایل شده‌اند، اما این نقش کمرنگ و توجیه پذیر است. چنین نقشی را کمونیست‌ها و سکولارها نیز بطور مصلحتی برای اسلام در حال حاضر قایل اند و در مرامنامه‌ها و اساسنامه‌های گرو ه‌های جدیدشان نوشته‌اند.
در مرام و اهداف حزب وحدت اسلامی افغانستان، اسلام یکی از منابع اصلی قانونگذاری و حکمروایی در نظام سیاسی افغانستان مطرح شده‌است و هم‌زمان اصول اساسی اعلامیهٔ حقوق بشر و میثاق‌های بین‌المللی بدون قید و شرط مورد تأیید قرار گرفته‌است.
با توجه به این که بعضی اصول اعلامیهٔ حقوق بشر با شریعت اسلامی در تضاد است، حکومتی که عملاً مبتنی بر اسلام و شریعت اسلامی باشد و حزب سیاسی که ادعای طرفداری از حاکمیت نظام اسلامی را داشته باشد نمی‌تواند اعلامیهٔ حقوق بشر و لیبرال دموکراسی را بطور کامل و بدون قید و شرط بپذیرد.
از سوی دیگر عبارت «نظام سیاسی افغانستان» در مادهٔ هفتم اساسنامه بطور عام به کار رفته و تعریف نشده که آیا این نظام اسلامی است یا غیر اسلامی و سکولار، اما در مادهٔ دهم، نظام سیاسی مورد نظر حزب وحدت سیستم مبتنی بر دموکراسی و پلورالیزم سیاسی معرفی شده که مفهوم لیبرال دموکراسی غرب را می‌رساند.
در مادهٔ دوم اساسنامه، مجاهدات و مبارزات حزب وحدت، در دفاع از حاکمیت ملی، استقلال و تمامیت ارضی کشور به «نیروهای آزادی‌خواه و عدالت طلب» نسبت داده شده‌است که این نیروها بصورت عام ذکر شده و می‌تواند شامل نیروهای غیر مذهبی اعم از کمونیست‌ها، سکولارها، التقاطی‌ها و فاشیست‌های قوم گرا شود، چرا که آنها هم ادعای شرکت در جهاد و مبارزات مردم افغانستان را دارند و خود را از مجاهدین حقیقی مجاهد تر می‌دانند. در حالی که اگر از نیروهای مسلمان و جهادی معتقد به ایدئولوژی اسلامی و جهاد و مبارزهٔ مردم بخاطر دفاع از دین یاد دهانی می‌شد ضمن این که مفاهیم آزادی‌خواهی، عدالت طلبی، استقلال و تمامیت ارضی را در بر می‌گرفت شامل نیروهای غیر مسلمان نمی‌شد.
از این که مجاهدات و مبارزات حزب وحدت آقای خلیلی تنها بخاطر دفاع از حاکمیت ملی، استقلال و تمامیت ارضی عنوان شده و جهاد مردم که قبل از همه بخاطر دفاع از دین بود نادیده گرفته شده‌است و همچنین این مبارزات تنها به نیروهای آزادی‌خواه و عدالت طلب که این عدالت طلبی هم در عملکرد حزب وحدت تنها در مسئلهٔ قومیت آن هم به عنوان ابزاری برای به قدرت رسیدن افراد و باندها انعکاس یافته نسبت داده شده‌است، این موضوع بطور ضمنی اثبات می‌شود که نیروها و عناصر غیر اسلامی و التقاطی ناسازگار با اسلام در جهت دهی و رهبری این حزب نقشی ویران گرانه ای داشته و دارند.
علاوه بر آن در شرایط عضویت حزب وحدت و بخصوص در شرایط عضویت در شورای مرکزی این حزب اعتقاد دینی در نظر گرفته نشده‌است و بنا بر این غیرمسلمان هم می‌تواند عضو این حزب باشد. در صورتی که یک حزب با ایدئولوژی اسلامی و متعهد به شریعت اسلامی نمی‌تواند دارای عضو غیر مسلمان باشد. در این امر مهم، حزب وحدت اسلامی، حزب نهضت ملی احمد ولی مسعود و گروه‌های مشابه دیگر، مانند احزاب تازه تأسیسِ دارای سابقهٔ کمونیستی و سکولار امروزی و نیز مانند قانون اساسی افغانستان، گرفتار تناقض هستند و عملکرد حزب وحدت مانند عملکرد دولت افغانستان نشان می‌دهد که حزب مذکور عملاً در صف سکولارها قرار دارد.

مرامنامهٔ حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری خلیلی
متن مرامنامهٔ حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری خلیلی به این شرح است:
مرامنامه
اول ـ بخش سیاسی
الف - سیاست داخلی:
۱ - ما بر این باوریم که خداوند حکیم و خالق هستی انسان را به عنوان موجود آگاه و مسؤول خلیفه خود در زمین و حاکم بر سرنوشت خویش قرار داده‌است و از این رو حاکمیت ملی در هر جامعه به مردم آن کشور تعلق دارد که به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم آن را اعمال می‌نماید. ۲ - به نظر ما دموکراسی و پلورالیزم سیاسی تنها سیستمی است که می‌تواند اراده مردم را از طریق رقابت آزاد و انتخابات عمومی سری و مستقیم تمثیل نموده و نطام مردم سالار را در جامعه ما حاکم گرداند. ۳ - ما معتقدیم که همه افراد جامعه اعم از زن و مرد در برابر قانون از حقوق و وجایب مساوی برخوردار اند و دولت مکلف است حقوق و آزادی‌های مشروع افراد را تأمین نموده و با هر نوع تبعیض، ستم و بی عدالتی مقابله نماید. ۴ - ما از قانون اساسی افغانستان حمایت جدی نموده و همه افراد و احزاب را به اطاعت از قانون اساسی و سایر قوانین نافذه کشور فرا می‌خوانیم و بر این اعتقادیم که تمام فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی باید در چوکات قانون و بر مبنای منطق اندیشه و تعقل صورت گیرد. ۵ - ما هر نوع خشونت و توسل به زور و اسلحه را مردود دانسته و بر این باوریم که جمع‌آوری اسلحه شرط اصلی تأمین صلح و امنیت پایدار در افغانستان است. ۶ - مبارزه علیه هر نوع تروریزم و جرایم سازمان یافته و زرع و قاچاق مواد مخدر و سایر انواع قاچاق جز مسؤولیت انسانی و ملی هر فرد افغان است. ۷ - فساد اداری و به خصوص رشوه خواری آفتی است که نظام اداری افغانستان را از درون متلاشی ساخته‌است و بر این اساس حزب ما عقیده دارد که وظیفه دولت است که با ایجاد اصلاحات اساسی در ادراه با این پدیده شوم به مقابله جدی برخاسته و ریشه آن را قطع نماید. ۸ - از نظر حزب وحدت اسلامی افغانستان، اسلام به عنوا ن دینی که در بنیان‌گذاری تمدن، تاریخ و فرهنگ بشری و در زندگی فردی و اجتماعی مردم کشور نقش اساسی داشته‌است از منابع اصلی قانون گذاری و حکم روایی در نظام سیاسی کشورمی باشد. ۹ - ما ضمن این که دین مقدس اسلام را دین رسمی افغانستان دانسته و تمام مسلمانان شیعه و سنی را از نظر مذهبی دارای حقوق برابر می‌دانیم به پیروان سایر ادیان نیز حق می‌دهیم که در انجام مناسک دینی و پیروی از احکام دینی خود کاملاً آزاد باشند. ۱۰ - ما در عین این که خواستار مشارکت عادلانه تمام اقوام کشور در ادراه دولتی هستیم بر اصل شایسته سالاری تأکید می‌ورزیم و بر این باوریم که در تمام عرصه‌ها باید از نیروهای مسلکی و کادرهای ورزیده اقوام مختلف کشور استفاده شود. ۱۱ - واحدهای اداری موجود که میراث تقسیمات اداری گذشته‌است از هر جهت غیرعادلانه و نا متوازن است و باید مطابق به حکم ماده ۱۳۶ قانون اساسی، واحدهای اداری بر اساس تناسب نفوس، موقعیت جغرافیایی و وضعیت فرهنگی و اجتماعی مناطق تعدیل شود. ۱۲ - دربارهٔ نفوس کشور هنوز هم به‌طور دقیق احصائیه صورت نگرفته در حالی که از نظر علمی تمام پلان‌ها و برنامه‌ریزی‌های سیاسی، فرهنگی، اجماعی، و اقتصادی بر اساس آمار طراحی می‌شود. بنابر این، حزب ما از پروسهٔ حمایت می‌کند که از نفوس کشور میزان فی صدی زن و مرد پیر و جوان با سواد و بی سواد، شهری و غیر شهری، اقوام، زبان‌ها، مذاهب، وضعیت صحی و اقتصادی باید به‌طور دقیق و جامع و مطابق با معیارهای علمی آمار گرفته شود. ۱۳ - تمام فعالیت‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی حزب بر مبنای خرد ورزی، روش مسالمت آمیز و رقابت آزاد و دموکراتیک و در راستای مصالح ملی و ایجاد فضای تفاهم و همگرایی ملی تنظیم می‌گردد. ۱۴ – حزب وحدت اسلامی افغانستان در عین فعالیت مستقل سیاسی و تشکیلاتی خود از فعالیت در قالب یک جبهه ملی با سایر شخصیت‌های ملی، جریان‌ها و احزاب سیاسی حمایت می‌نماید.
ب - سیاست خارجی:
۱ - حزب وحدت اسلامی افغانستان اعلامیه جهانی حقوق بشر [؟ !]، منشور ملل متحد و معاهدات و میثاق‌های بین‌المللی را احترام و رعایت می‌کند و خواستار عملی کردن قطعنامه‌های سازمان ملل متحد از طرف همه دولت‌های جهان می‌باشد. ۲ ـ ما با تأکید بر حق ملت‌ها در تعیین سرنوشت خود، خواهان توسعه روابط نیک و دوستانه با تمام کشورهای جهان و منطقه بر اساس حفظ استقلال، منافع ملی و تمامیت ارضی، عدم مداخله، حسن همجواری، احترام متقابل و تساوی حقوق می‌باشیم. ۳ - ما به این باوریم که در سطح بین‌المللی زمانی صلح و امنیت پایدار برقرار می‌گردد که نظام و روابط بین‌المللی بر اساس اصول عدالت [و] دموکراسی تنظیم گردد و سلاح‌های کشتار جمعی از سطح جهانی نابود گردد. ۴ - به نظر ما مبارزه با فقر، بیسوادی، بیماری، بیکاری، اعتیاد و قاچاق مسؤولیت مشترک جامعه جهانی است و برای ریشه کن کردن آن باید تدابیری در سطح بین‌المللی اتخاذ گردد. ۵ ـ حضور نیروهای کمک به امنیت (آیساف) در افغانستان تا زمانی که ثبات و امنیت پایدار در کشور حاکم نشده و سلاح جمع‌آوری نگردیده مورد تأیید می‌باشد و ما خواهان آن هستیم که دولت افغانستان هر چه عاجلتر با کمک سازمان ملل متحد و جامعه جهانی امنیت و ثبات سیاسی را در سطح کشور تثبیت و تحکیم نماید تا پلیس ملی و اردوی ملی ما با تکیه بر امکانات و نیروی داخلی تأمین امنیت و دفاع از سرحدات کشور را بر عهده بگیرند.
دوم ـ بخش فرهنگی و اجتماعی:
۱ - با تأکید بر حفظ هویت قومی و فرهنگی همه اقوام ساکن کشور و تأمین برابری حقوقی بین آنان ارتقای خودآگاهی ملی، تحکیم پایه‌های وحدت، همبستگی و هویت واحد ملی و مبارزه با گرایش‌های متعصبانه و متحجرانه نژادی، زبانی، سمتی و مذهبی را یک ضرورت حیاتی می‌دانیم. ۲ - از آزادی بیان و بخصوص آزادی رسانه‌های جمعی، رشد جامعه مدنی و ارتقای فکری و فرهنگی جامعه حمایت قاطع نموده و بر این باوریم که انحصار، استبداد و مطلق نگری عامل اصلی عقب ماندگی جامعه بوده و باید برای محو این بیماری مبارزه وسیع فرهنگی و اجتماعی صورت گیرد. ۳ - تحصیل و تعلیم هم حق هر فرد افغان و هم عامل اصلی رشد و توسعه کشور می‌باشد، بنابراین باید در این عرصه چنان‌که در قانون اساسی نیز به تفصیل ذکر شده اقدامات و تدابیر جدی اتخاذ گردد تا آثار سال‌های جنگ و دور بودن از صحنه تعلیم وتحصیل محو شده و عقب ماندگی‌های ناشی از آن جبران گردد. ۴ - ما به این باوریم که احیا و توسعه مراکز علمی، فرهنگی و هنری، فراهم کردن شرایط استفاده از علوم و تکنولوژی معاصر، تقویت اتحادیه‌های فرهنگی و صنفی و توسعه شبکه‌های صوتی و تصویری از عوامل اصلی رشد فرهنگی در جامعه محسوب می‌شود و دولت و مؤسسات مدنی باید تلاش نمایند تا زمینه این رشد و شکوفایی فراهم گردد. ۵ – آثار باستانی و تاریخی نمایانگر چهره یک کشور در درازای تاریخ و نشان دهنده سابقه فرهنگی و تاریخی ملت‌ها است، ما تلاش می‌ورزیم که باید در جهت حفظ آثار تاریخی افغانستان و اعاده آنچه در طول سالیان جنگ به یغما رفته تدابیر جدی اتخاذ گردد. ۶ - حزب ما به این باور است که انکشاف متوازن اقتصادی و فرهنگی در همه مناطق افغانستان از خواسته‌های بر حق مردم افغانستان و مصداق بارز و عینی عدالت اجتماعی است و از تبعیض‌هایی که در این خصوص اعمال شده باید جلوگیری به عمل آید و نسبت به مناطق محروم توجه بیشتری صورت گیرد تا توازن و تعادل منطقی و معقول در همه مناطق کشور رعایت گردد. ۷ - قشرها ضعیف و ناتوان کم درآمد جامعه مانند معیوبین و معلولین سالخوردگان، ایتام، بیوه زنان، متقاعدین و خانوادهای شهدا مستحقین هر نوع کمک می‌باشند و حزب ما تلاش خواهد کرد که باید از طرف دولت تسهیلات لازم در زندگی آنان ایجاد شود. ۸ - رشد نیروی مادی و معنوی جوانان اعم از پسر و دختر و توسعه ورزش و تفریحات سالم و توجه به محیط زیست و توسعه طب و قایوی و معالجوی از شرایط لازم یک زندگی پاک و سالم است و ما بر این عقیده هستیم که بر دولت لازم است که در این رابطه تصمیم جدی اتخاذ نماید. ۹ - موضوع کوچیان [عشایر پشتون] یکی از معضلات مهم اجتماعی ما است که چه بسا معضلات دیگری نیز به دنبال داشته باشد و ما خواستار آن هستیم که باید تدابیری اتخاذ شود که کوچیان از حالت کوچیگیری خارج شده و در مناطق مناسب توطن دایمی پیدا کنند. ۱۰ - زنان نیمی از پیکره جامعه بوده و در رشد و تعالی مادی و معنوی نقش بنیادی دارند ما از آن جا که به علل مختلف حقوق آنان پایمال گردیده ما باید کوشش همه‌جانبه به عمل آوریم تا با سنت‌های خرافی و غیر اسلامی مبارزه شده و زنان جایگاه شایسته و بایسته خود را در خانواده و اجتماع بازیابند. ۱۱ - فضایل اخلاقی نشانه قدرت و منافع و مفاسد و رذایل اخلاقی عامل پوچی ناتوانی و در ماندگی انسان‌ها است؛ بنابراین، ما اعتقاد داریم که باید با فساد اخلاقی و اجتماعی مبارزه شود و به تعلیم و تربیت مطابق به ارزش‌های ملی و اخلاقی اسلامی توجه گردد تا جامعه ما جامعه سالم و جوانان ما انسان‌های با شخصیت و با صلاحیت بار آیند.
سوم - بخش اقتصادی:
۱ - ما سیستم اقتصادی رهبری شده و محدود را به نفع افغانستان ندانسته و در چارچوب منافع ملی خود و مطابق به احکام قانون از نظام آزاد اقتصادی مبتنی بر بازار آزاد حمایت می‌کنیم. ۲ - ما سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی و تجارت آزاد را عامل توسعه اقتصادی کشور دانسته و از رشد اقتصاد ملی و فعالیت بخش خصوصی در تمام عرصه‌های اقتصادی حمایت می‌کنیم. ۳ – مدرنیزه ساختن سیستم بانکی و مکانیزه ساختن سیستم‌های آبیاری، زراعت، باغداری دام پروری و در نهایت صنعتی ساختن کشور تنها راه رشد اقتصادی و عامل افزایش تولیدات داخلی است و ما از پروسه ای حمایت می‌کنیم که در آن باید در جهت اعمال آمال فوق‌الذکر تدابیر لازم اتخاذ گردد. ۴ – استفاده معقول از منابع طبیعی و جنگلات کشور ضامن حفظ سرمایه‌های ملی است و حزب ما بر این باور است که باید در جهت حراست، تقویت و بهبود آنها تدابیر لازم اتخاذ گردد. ۵ - به نظر ما از کمک‌های جامعه جهانی و درآمدهای ملی باید در عین شفافیت در حساب دهی در زیر ساخت‌های اقتصادی و نیازهای زیر بنایی و اساسی کشور استفاده شود و حزب ما بر این باور است که در این رابطه تأسیس، احیا و انکشاف خطوط مواصلاتی، انرژی، معارف، زراعت، صحت عامه، کارخانه‌های تولید داخلی و صنایع و معادن باید در رأس همه پلان [برنامه]‌ها قرار گیرد. ۶ - بیکاری، سطح بسیار پایین درآمد و معیشت، بحران مسکن، بالا رفتن قیمت و اجاره زمین و خانه و عودت انبوه مهاجرین بی سرپناه، زندگی روزمره مردم را با مشکل جدی مواجه ساخته‌است و حزب ما بر این باور است که دولت وظیفه دارد که برای حل این معضلات تدابیر جدی بیندیشد؛ و من الله التوفیق.
-منبع: پیام آفتاب

سازمان نصر اسلامی افغانستان

سازمان نصر اسلامی افغانستان

​سازمان نصر افغانستان در تابستان سال ۱۳۵۸ در ابتدا به‌نام «گروه نصر» با انتشار اعلامیه‌ای در شهر قم اعلام موجودیت کرد. گروه نصر توسط آقایان سیدحسین حسینی درهٔ صوفی، ضامن‌علی واحدی، استاد شهید عبدالعلی مزاری، میرحسین صادقی ترکمنی (پروانی)، قربانعلی عرفانی، یوسف واعظی، عبدالحسین اخلاقی، خادم‌حسین ناطقی و عزیزالله شفق تأسیس شد.

سازمان نصر افغانستان

​سازمان نصر افغانستان در تابستان سال ۱۳۵۸ در ابتدا به‌نام «گروه نصر» با انتشار اعلامیه‌ای در شهر قم اعلام موجودیت کرد. گروه نصر توسط آقایان سیدحسین حسینی درهٔ صوفی، ضامن‌علی واحدی، عبدالعلی مزاری، میرحسین صادقی ترکمنی (پروانی)، قربانعلی عرفانی، یوسف واعظی، عبدالحسین اخلاقی، خادم‌حسین ناطقی و عزیزالله شفق تأسیس شد.

سازمان نصر افغانستان در تابستان سال ۱۳۵۸ در ابتدا به‌نام «گروه نصر» با انتشار اعلامیه‌ای در شهر قم اعلام موجودیت کرد. گروه نصر توسط آقایان سیدحسین حسینی درهٔ صوفی، ضامن‌علی واحدی، عبدالعلی مزاری، میرحسین صادقی ترکمنی (پروانی)، قربانعلی عرفانی، یوسف واعظی، عبدالحسین اخلاقی، خادم‌حسین ناطقی و عزیزالله شفق تأسیس شد.
این گروه در حقیقت از به هم پیوستن سه حلقهٔ سیاسی تشکیل شد: یکی حلقهٔ متهم و مشهور به قوم‌گرایی (مغول پارت) در کابل که بعداً آن را «حزب حسینی» نامیدند و افراد شاخص آن را شیخ صادقی ترکمنی (پروانی)، عزیزالله شفق، محمدکریم خلیلی، سیدعباس حکیمی و … تشکیل می‌دادند؛ دیگری حلقهٔ مقیم نجف اشرف که در قالب دستهٔ سینه‌زنی به‌نام «شباب الهزاره» ظهور کرده بود و فرد شاخص آن حجت‌الاسلام آقای شیخ قربانعلی عرفانی یکاولنگی، به‌شمار می‌رفت، و حلقهٔ سومی شامل طلاب علوم دینی مقیم ایران و سوریه می‌شد. حلقهٔ مقیم سوریه تحت عنوان «روحانیت مبارز» فعالیت می‌کرد. طلاب مقیم ایران و سوریه نیز دو دسته بودند، یک دستهٔ آن‌ها از قبل با مغولیست‌های کابل و کویته ارتباط داشتند که شیخ ضامن‌علی واحدی و شیخ اسحاق رضایی از جملهٔ آن‌ها بودند. دستهٔ دومی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در مشهد مقدس، گروهی را به‌نام «گروه مستضعفین» تشکیل داد متشکل از آقایان امان‌الله موحدی، محمد ناطقی عینک، سید عبدالحمید سجادی لعلی، مصطفی اعتمادی، مهدوی اصغری سنگ‌تخت و استاد صابری لعل بود که حدود دوماه بعد از تأسیس گروه نصر با این گروه متحد شده و «سازمان نصر افغانستان» را تأسیس کردند.
یک سال بعد از تأسیس سازمان نصر، آقایان قسیم اخگر، ستار، رحمت‌الله افتخاری – مشهور به افتخاری سرخ _ و دکتر سید عبدالحمید معصومی که تازه به ایران آمده بودند به سازمان نصر پیوستند. آقای اخگر قبلاً در کابل توسط ضامن‌علی واحدی دعوت شده بود، چون آن دو از قبل باهم آشنا بودند. این مجموعه که ناطقی عینک و سید محمدرضا (سید جواد) علوی شهرستانی نیز با آن‌ها بودند تمایلات چپی و مخالف با خط امام خمینی (ره) بروز می‌دادند که در نشریهٔ «پیام مستضعفین» ارگان نشراتی سازمان نصر، انعکاس می‌یافت. چنان‌چه آقای اخگر در نشریهٔ پیام مستضعفین در مقاله‌ای تحت عنوان «نگرشی بر شعار نه شرفی و نه غربی» شعار صدور انقلاب و انترناسیونالیسم اسلامی را محکوم نموده بود. به گفتهٔ جناب آقای عرفانی یکاولنگی، این دسته خواستار همکاری با گروه‌های چپی التقاطی و مارکسیستی که آن‌ها را «گروه‌های مترقی» می‌نامیدند، بودند و این امر سبب شد که آقایان اخگر، افتخاری و علوی در سال ۱۳۶۱ از سازمان اخراج شوند.
به نظر می‌رسد که جناح چپ التقاطی و نفوذی تا سال ۱۳۶۱ در رهبری و هدایت سیاسی سازمان نصر نقش برجسته داشت، چنان‌چه آقای علوی که از سازمان اخراج شد در این رابطه چنین می‌نویسد: «این سازمان در سه سال نخست فعالیت خود شایستهٔ هر نوع تقدیر است؛ چون در آن دور از فعالیت‌های خود، پیروی از آرمان‌های انسانی و روشنفکرانه، درک مفاهیمی چون استقلال ملی، تمامیت ارضی، حقوق ملیت‌ها، آزادی، آشکاراگویی و درست‌اندیشی را وجههٔ همت خود قرار داده بود. این به دلیل وجود عناصری آگاه و انسان مدار و آزادی‌خواه در هیئت رهبری آن سازمان بود.» (۱)
برای کسانی که با فرهنگ و ادبیات روشنفکران سکولار، التقاطی و کمونیست افغانستان آشنایی دارند و عناصر چپی عضو سازمان نصر را می‌شناسند واضح است که منظور آقای علوی از «آرمان‌های انسانی و روشنفکرانه، درک مفاهیمی چون …» همان آرمان‌ها و نظریات و موضع‌گیری‌های مخالف نظام اسلامی و تفکرات التقاطی آمیخته با زهر مارکسیزم است و عناصر آگاه و انسان مدار و آزادی‌خواه مورد نظر ایشان نیز آقایان قسیم اخگر، رحمت‌الله افتخاری و … می‌باشند.
به هر حال، در آغاز کار سه گرایش فکری در سازمان نصر مشاهده می‌شد که این گرایش‌ها به‌طور عمده بر اساس سوابق حلقه‌های تشکیل دهندهٔ سازمان به‌وجود آمده بودند، اما از انقلاب اسلامی ایران نیز ظاهراً تأثیر پذیرفته بودند. این گرایش‌ها عبارت بودند از:
۱_ گرایش قومی _ مذهبی که خود را گرایش انقلابی و پیرو خط امام خمینی (ره) هم قلمداد می‌کرد.
۲_ گرایش مائوئیستی و التقاطی که در حلقهٔ مغولیست‌های کابل به سرپرستی محمداسماعیل مبلغ و میرحسین صادقی و در حلقهٔ مشهد در جمع شاگردان سید حیدر محمودی نفوذ داشت و بعد از تشکیل سازمان نصر در صف این سازمان باقی ماند و با انقلاب اسلامی ایران و ولایت فقیه آشکارا مخالفت می‌کرد.
۳_ گرایش اسلامی، این گرایش متعلّق به کسانی بود که یا از اول معتقد به اسلام و مبارزهٔ اسلامی بودند یا پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حاکمیت خط امام در ایران متحول شدند و تفکرات التقاطی و انحرافی شان را اصلاح نمودند. این دسته در ابتدا صادقانه پیرو خط امام خمینی (ره) بود. چنان‌چه آقای عرفانی یکاولنگی در صفحهٔ ۲۴ کتاب «امام و انقلاب اسلامی افغانستان» راجع به خط امام چنین می‌نویسد: «امروز بر ملت مسلمان ماست که خط امام و رهبری‌های خردمندانهٔ وی را که از ژرفای ایمان به الله و خط توحیدی سرچشمه می‌گیرد، بیش از پیش سرمشق علمی و عملی خود قرار دهد.»
سازمان نصر در ابتدا خود را ادامه دهندهٔ راه علامه بلخی می‌دانست و چند سمینار در رابطه با گرامیداشت بلخی برگزار کرد و برای اولین بار اشعار بلخی را نیز منتشر کرد.
اعضای شورای مرکزی نصر، پس از تصفیهٔ سال۱۳۶۱ عبارت بودند از: عبدالعلی مزاری، سیدحسین حسینی، محمدکریم خلیلی، عزیزالله شفق، قربانعلی عرفانی، یوسف واعظی، سید عباس حکیمی، خادم‌حسین ناطقی، محمد ناطقی و ضامن‌علی واحدی.
در دوران جهاد، به‌خصوص پس از سال ۱۳۶۱ گرایش اسلامی ظاهراً بر سایر گرایش‌ها در سازمان نصر برجسته‌تر جلوه می‌کرد. تلاش‌ها و پشتکار آقای مزاری و ارتباطات او و آقای حسینی درهٔ صوفی با بعضی انقلابیون ایرانی، قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سبب شد که هم آقای مزاری در سازمان برجسته‌تر گردد و هم خط اسلام فقاهتی حداقل از نظر فرهنگی اندکی بر سازمان حاکم شود. چنان‌چه مقالات متعددی در رد ناسیونالیسم و جریان مغول‌گرایی «تنظیم نسل نو هزاره» چاپ گردید؛ مرامنامهٔ سازمان نصر تدوین شد و به‌جای شعار التقاطی «به پیش به سوی جامعه قسط توحیدی» شعار «به پیش به‌سوی استقرار جمهوری اسلامی در افغانستان» مطرح شد.»
---------------
پانوشت:
۱- فصلنامهٔ علمی و فرهنگی طرح نو، سال سوم، شمارهٔ دوازدهم و سیزدهم، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۳۳.

محمد علی جناح

محمد علی جناح

محمد علی جناح

جناح از همه مسلمانان به نیکی یاد می کند و آنان را به سوی وحدت وتشکیل امت اسلامی فرا می خواند او از مسلملنان مصر، اندونزی، عربستان ،ایران، افغانستان می خواهد که برای همکاری و مساعدت با هم تلاش کنند.

محمد علی جناح در ۲۵ دسامبر ۱۸۷۶م در کراچی متولد شد ،پدرش تاجر بود و خواهرش "فاطمه" یکی از مبارزان دوران استقلال پاکستان و هندوستان بود، بعد از گذراندن ابتدائی و دبیرستان در سال ۱۸۹۲ وارد دانشگاه لینکلن شد و بعد از چهار سال تحصیل در رشته حقوق، وکیلی توانا شد. سخت کوشی و انضباط فکری او صعودش را به مراکز قدرت آسان کرد او در سال ۱۹۰۵ به طور رسمی وارد سیاست شد. فعالیتهای سیاسی:
حزب کنگره ملی هند که برای کمک به انگلیس ها توسط خود آن ها تأسیس شده بود، اکنون با ورود محمد علی جناح به آن نه تنها متناسب با منافع آن نبود بلکه مخالف اهدافشان عمل می کرد، مسلمانان هم برای حفظ منافع خود حزبی به نام مسلم لیگ را تأسیس کردند. این دو حزب راه استقلال را هموار نمودند و فعالیت های جناح منجر به استقلال پاکستان شد. او مردی دانا بود و از تعصب های فرقه ای دوری می کرد و به همین خاطر یکی از بهترین نمایندگان اتحاد مسلمانان با هندوها به شمار می رفت.
جناح در ۱۹۱۶ عهده دار مسئولیت پیمان اتحادیه ای حزب کنگره به نام حزب "لکنو" شد. در این پیمان که دستاوردهای خوبی برای مسلمانان داشت، حق داشتن کرسی نمایندگی برای مسلمانان در آن پیش بینی شده بود.
گاندی در سال ۱۹۱۸ وارد فعالیت سیاسی در شبه قاره شد. ایشان در حزب کنگره نیز وارد شد و طرح نافرمانی مدنی یا مقاومت منفی را مطرح کرد ولی محمد علی جناح با آن مخالفت کرد. جناح و گاندی بر سر مسائل عقیدتی اختلاف نداشتند بلکه آن ها در شیوه عملی اختلاف داشتند. مبازره برای قانون اساسی:
در مارس ۱۹۲۷ جناح توانست طرح های مسلمانان دهلی را تدوین کند اما در طرح مربوط به قانون اساسی حق رأی دادن از مسلمانان گرفته شد و کارهای جناح بی نتیجه ماند در سال ۱۹۲۹ محمد علی جناح طرح معروفی را در ۱۴ ماده تنظیم کرد و به کنگره داد. گنگره ملی هند به طرح ۱۴ ماده ای جناح چندان توجه نکرد. او پس از این ناکامی ها به لندن رفت و از دور فعالیت های اجتماعی-سیاسی شبه قاره را دنبال می کرد. جناح عاقبت در سال ۱۹۳۵ به هند بازگشت و رهبری مسلم لیگ را بر عهده گرفت ولی در این زمان مردم سرخورده شده بودند و از نظر سیاسی هیچ موضع روشنی نداشتند. اسلام و جناح:
جناح به قدری به اسلام دلبستگی داشت که در تأسیس پاکستان شعارش به کارگیری اسلام و قوانین اسلامی بود و یکی از مؤلفه های استقلال خواهی او را اسلام تشکیل می داد. او دین اسلام را فردی نمی دانست و به ابعاد انسانی و اجتماعی آن توجه داشت. حکومتی را می پسندید که هم نشانی از مدل دموکراسی را داشته باشد و هم احکام اسلام در آن جاری باشد. جناح و پاکستان:
جناح از مدت ها قبل با اقبال لاهوری راجع به تأسیس پاکستان یعنی کشور مستقل مسلمانان صحبت کرده بودند و به نتایجی رسیده بودند. جناح از سال ۱۹۴۰ بعد از پشت سر نهادن مرحله زمینه سازی افکار عمومی در این راستا علنا وارد مرحله رویارویی استدلالی با مخالفان بر سر این مسأله شد. مخالفان خواستار این بودند که یک حکومت دموکرات بر هندوستان حکومت کند و گاندی هم موافق این امر بود تا مبادا هندوستان تجزیه شود و حکومت های مختلف در آن به قدرت برسند، همان طور که جناح آرزوی حکومت مستقل اسلامی را داشت.
جناح لزوم تشکیل پاکستان را در ۱۹۴۰ در سخنرانی معروف خود تدوین نمود، در سال۱۹۴۶کشتار فجیعی بین مسلمانان و هندوها در گرفت و احزاب مختلف هم نتوانستند آرامش را برقرار کنند و نهایتا گاندی برای جلوگیری از خونریزی با طرح تقسیم هندوستان و استقلال پاکستان موافقت کرد. سرانجام "مونت باتن" نایب السلطنه انگلیس این طرح را به تصویب رساند و در ۱۵ اوت ۱۵۴۷پاکستان استقلال یافت. جناح در حدود ۱۳ماه در رأس حکومت پاکستان قرار داشت و خط مشی کلی سیاست خارجی آن را مشخص کرد. جناح همیشه دنبال حل مسأله کشمیر برای ایجاد روابط دوستانه با هندوستان بود. او همچنین بر گره گشایی از مسأله فلسطین اصرار می ورزید. حس وحدت خواهی جناح:
جناح از همه مسلمانان به نیکی یاد می کند و آنان را به سوی وحدت و تشکیل امت اسلامی فرا می خواند او از مسلملنان مصر، اندونزی، عربستان، ایران، افغانستان می خواهد که برای همکاری و مساعدت با هم تلاش کنند. او بر اتحاد همه مسلمانان اصرار داشت و همواره بر این امر تاکید می کرد. او قدرت جهان اسلام را به همبستگی دولت ها و ملت های اسلامی می دانست و می گفت: "وظیفه ماست که به برادران مسلمانمان در هر جای دنیا که هستند کمک کنیم، از چین تا پرو، چرا که اسلام به ما توصیه می کند تا وظیفه خود را برای نجات برادران مسلمان خود ادا نماییم". جناح در منظر بزرگان:
جناح سمبل مبارزه عقلانی و مذهبی مسلمانان است و به همین دلیل به او لقب قائد اعظم دادند. گاندی او را سرسخت ترین فرد ملی و مایه امید هند خطاب می کرد، اقبال لاهوری او را منجی مسلمانان هند و حتی منجی تمام هندوستان می دانست علاوه بر این ها افرادی مثل دکتر زوار زیدی، استنلی ولپرت، بیورلی نیکولس و...، از جناح به عنوان فردی سیاستمدار، فعال سیاسی، وفادار و صادق به مردم، با انصاف نسبت به دیگران و انسانی حقوق دان و با سواد یاد کرده اند. منابع و ماخذ:
۱- نهضت بیدارگری در جهان اسلام حامد الگار،عزیر احمد.
۲- جناح حماسه ای در تاریخ دکتر شهین دخت کامران مقدم.
۳- مسلمانان هند بریتانیا، پی هاردی، حسن لاهوتی.
۴- مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان، سید علی خامنه ای.
۵- سخنرانی جناح در ۱۱ آگوست ۱۹۴۷ در مجلس قانون اساسی پاکستان.
۶- خاطره گاندی ،ویلیام شایرر.
۷- محمد علی جناح و اندیشه استقلال مسلمانان سید محمد جواد هاشمی.

شهید سید قطب

شهید سید قطب

شهید سید قطب

سید قطب در تاریخ ۹/۱۰/۱۹۰۶/۱۲۸۵ ه.ش. در روستای موشه(موشا) از توابع استان اسیوط مصر- که به روستای عبد الفتاح نیز معروف است- دیده به جهان گشود...

سید قطب در تاریخ ۹/۱۰/۱۹۰۶/۱۲۸۵ ه.ش. در روستای موشه(موشا) از توابع استان اسیوط مصر- که به روستای عبد الفتاح نیز معروف است- دیده به جهان گشود. او در سن شش سالگی وارد مدرسه شد، در سال دوم ابتدایی شروع به حفظ قرآن کرد و در سال چهارم ابتدایی در سن ده سالگی حافظ کل قرآن کریم شد. ایشان در سال ۱۹۲۲م/۱۳۰۱ه.ش. در حدود سن شانزده سالگی وارد دانشسرای عبدالعزیر قاهره گردید. سید قطب پس از سه سال تحصیلی از طرف دانشسرا، گواهینامه تدریس در مدارس ابتدایی را دریافت کرد. او بعد از مدتی وارد دانشگاه دارالعلوم گردی.
زمانی که سید دانشجوی دانشگاه بود، ریاست آن بر عهده دکتر طه حسین بود.
او مثل سایر دانشجویان افسرده و سر به زیر نبود بلکه با نشاط و آگاه بود و از بحث با اساتید در زمینه های علمی ، اقتصادی ، اجتماعی و ... واهمه ای نداشت. فعالیت های مطبوعاتی سید قطب
سید قطب از سنین نوجوانی در مطبوعات مصر مقاله می نوشت و به روزنامه نگاری علاقه وافری داشت. اولین مقاله وی در سن شانزده سالگی در مجله"صحیفه بلاغ" به چاپ رسید. وی با نشریات معروفی چون البلاغ، البلاغ الاسبوعی، الجهاد، الاهرام و ... همکاری می کرد.
او در مجله "اللواء الجدید" که توسط شاخه جوان حزب وطنی مصر چاپ می شد مقاله می نوشت اما پس از تعطیلی این مجله دست از مبارزه نکشید و به عنوان سردبیر و نویسنده مجله "الدعوه" کار خود را ادامه داد.
در سال ۱۹۴۸م/ ۱۳۲۷ه.ش. با همکاری جمعیت اخوان المسلمین مجله "الفکر الجدید" را تاسیس کرد. راه و روش مجله الفکر الجدید که مجله ای انقلابی بود، طرفداری از اصلاحات و تغییر روش های حاکم بود .
سید قطب در طول حیات ۲۵ ساله مطبوعاتی خود ۴۵۵ مقاله و قصیده، در مجلات و روزنامه های مختلف مصر ، به چاپ رساند. استادان او
افراد متعددی بر سید قطب تاثیر عقیدتی داشتند که به اسامی برخی از این دانشوران اشاره می کنیم؛
۱- ابوالأعلا مودودی: یکی از متفکران بزرگ پاکستانی که معتقد به ضرورت تشکیل جامعه اسلامی و مبارزه با استعمار بود. سید قطب در زندان با افکار و آثار ابوالأعلا آشنا شد. ابوالأعلا درباره قانون می گوید؛ قانون فقط باید قانون خدا باشد و تشریع حق خداست ، اگر قانون و تشریع بشری باشد جامعه ، اجتماعی می شود که در جاهلیت زندگی می کند.
۲- عباس محمود عقاد: سید قطب پس از ورود به قاهره به واسطه دائی اش "احمد حسین عثمان" با عباس محمود عقاد آشنا شد و تحت تاثیر افکار او قرار گرفت. عقاد به خاطر شخصیت ادبی و علمی اش بر سید تاثیر گذاشت.
۳- شهید حسن البناء:بنیان گذار اخوان المسلمین از چهره های تاثیرگذار بر سید قطب محسوب می شود. اندیشه های او
۱- تحریم سیاسی دشمن؛ سید قطب معتقد است که هر گروه و دولتی که به یکی از کشورهای اسلامی حمله نظامی می کند باید تحریم سیاسی و اقتصادی شود.
۲- تحریم اقتصادی دشمن؛ سید قطب از تمام شرکت های اسلامی می خواهد، روابط اقتصادی خود را با دشمنان اسلام قطع کنند.
۳- غرب ستیزی؛ سید قطب همانند دیگر متفکران متعهد جهان اسلام مانند سید جمال الدین اسد آبادی، آیت الله کاشانی، محمد عبده، اقبال لاهوری و کواکبی به شدت با فرهنگ غرب مخالفت می کرد و از اندیشه و اخلاق غربی انتقاد می نمود.
۴- جامعه جاهلی و جامعه اسلامی؛ سید قطب جامعه را به دو نوع جاهلی و اسلامی تقسیم می کند و می گوید هر جامعه ای که غیر اسلامی باشد مطمئنا در جهالت به سر می برد.
۵- اسلام آمریکایی؛ اولین اندیشمند جهان اسلام که کلمه اسلام آمریکایی را به کار برد سید قطب بود. او قائل بود دو اسلام وجود دارد؛ یکی اسلام راستین و یکی اسلامی که آمریکا می خواهد.
۶- یکی از دوستانش گفته بود؛ یهود خود را برای سلطه جهانی آماده می کند همه مردم جهان مخصوصا مسلمانان باید مراقب باشند. سید قطب نسبت به جنبش یهود و صهیونیسم شدیدا بد گمان بود و آن را عامل انحطاط و عقب ماندگی جوامع اسلامی می دانست.
۷- جهاد و مبارزه؛ او معتقد است استعمارگران و زورمندان عالم با گفتگو و آمد و شد و التماس و استدلال دست از ستمگری بر نمی دارند و باید با آنها به مبارزه پرداخت.
۸- سید قطب و آزادی؛ سید قطب معتقد است آزادی یعنی رهایی از همه قیود( غیر از بندگی خدا). او آزادی را در عبد خدا بودن می داند.
۹- سید قطب و آزادی اندیشه؛ از نظر اهل سنت احترام به خلفای صدر اسلام مخصوصا آنهایی که صحابی رسول خدا به شمار می روند لازم و ضروری است ولی سید قطب از معدود علمای اهل سنت است که از برخی از خلفای صدر اسلام به ویژه از بنی امیه به شدت انتقاد می کند. اندیشه وحدت در کلام سید قطب
سید قطب آفت بزرگ جوامع اسلام را ملی گرایی می داند. علت مخالفت او با ملی گرایی این است که ملی گرایی در مقابل وحدت مسلمانان قرار گرفته است. سید قطب همچون سید جمال الدین اسد آبادی مرزهای جغرافیایی را در هم شکست. وی معتقد بود هر جا مسلمانی هست آنجا قلمرو اسلام است. و اگر کشوری اجنبی به یکی از کشورهای اسلامی حمله کند به اسلام حمله کرده است.
سید قطب به این معنی اذعان دارد که امپریالیسم مهمترین بازی خود را زمانی انجام داد که میهن بزرگ اسلامی را به کشورهایی کوچک با گرایشهای ضعیف"ملی" تقسیم کرد. و ملیت بزرگ اسلامی ، در این کشورها کنار گذاشته شد.
استعمار با این کار اتحاد بزرگی را که اسلام پدید آورده بود از هم پاشانید. اتحادی که در آن نژاد، جنس، رنگ و زبان مطرح نبود بلکه همگی با یک صدا و برادروار شعار واحدی سر می دادند. مبارزات سیاسی سید
سید قطب پس از بازگشت از آمریکا در سال ۱۹۵۱م /۱۳۲۰ه.ش. به طور رسمی به اخوان المسلمین پیوست هر چند که قبل از این با اخوان رابطه دوستانه داشت. سید قطب پس از عضویت در ارگان جمعیت اخوان المسلمین، ابتدا عضو مکتب ارشاد و سپس به عنوان رئیس هیئت تحریریه نشریه جمعیت منصوب شد.
مقالات تند و صریح او در روزنامه ها و انتقاد از سیاست استعماری انگلستان و ضرورت تشکیل دولت اسلامی، باعث شد وی را به زندان منتقل کردند. با ادامه فعالیت های سید و تاثیر افکار و آراء وی بر مردم به خصوص جوانان مصر و جهان عرب ، سید در سال ۱۳۴۴ش مجددا دستگیر و زندانی شد و سرانجام در سال ۱۳۴۵ ش. سید قطب محاکمه و دستور اعدام او صادر شد. آثار
چند جلد از کتابهایی که سید قطب تالیف نموده است عبارتند از؛
۱- مهمه الشاعر فی الحیاه و شعر الجیل الحاضر
۲- الشاطی المجهول
۳- التصویر الفنی فی القرآن
۴- المدینه المسحوره
۵- مشاهد القیامه فی القرآن
۶- العداله الاجتماعیه فی الاسلام
۷- تفسیر" فی ظلال القرآن" که پیش از انقلاب توسط حضرت آیت الله خامنه ای به فارسی ترجمه شده است.
۸- الدراسات الاسلامیه
۹- المسقبل هذا الدین
۱۰- نحو مجتمع الاسلامی
۱۱- معرکتنا مع الیهود
۱۲- الجهاد فی سبیل الله منابع
- آیا ما مسلمان هستیم؟، محمد قطب
- آینده در قلمرو اسلام، سید قطب
- الشهید سید قطب من المیلاد الی الاستشهاد
- الطفل فی القریه، سید قطب
- چرا اعدامم کردند، سید قطب
- دایره المعارف بزرگ اسلامی
- ویژگیهای ایدئولوژی اسلامی، سید قطب

شهید حسن البنا

شهید حسن البنا

شهید حسن البنا

«حسن بن احمد بن عبدالرحمان البنا» پایه گذار و رهبر جمعیت اخوان المسلمین درسال۱۳۲۴ قمری در شهرستان محمودیه نزدیک اسکندریه مصر چشم به جهان گشود...

تولد و تحصیلات مقدماتی
«حسن بن احمد بن عبدالرحمان البنا» پایه گذار و رهبر جمعیت اخوان المسلمین درسال۱۳۲۴ قمری در شهرستان محمودیه نزدیک اسکندریه مصر چشم به جهان گشود (زرکلی۱۴۱۰ق،ص۱۸۳). پدرش«احمدبن عبدالرحمان» از عالمان پرهیزکار و از شاگردان «شیخ محمد عبده» بود.
حسن البنا، از سن هشت سالگی تا دوازده سالگی در مدرسه رشاد درس خواند وی در سال ۱۹۲۰م به دارالمعلمین دمنهور منتقل شد و در آنجا قبل از سن چهارده سالگی، بخش عمده ای از قرآن کریم را حفظ کرد و سپس وارد پیش دانشگاهی محمودیه شد. او وارد «جمعیت اخلاق و آداب» شد و از آنجا به عضویت «انجمن منع ناروا» درآمد که کار آن ها امر به معروف و نهی از منکر بود. حسن البنا در سن چهارده سالگی وارد دانشسرای مقدماتی شهر «منهور» شد. حسن البنا بعد از اتمام دوره مقدماتی، برای نخستین بار در سال۱۹۲۳ م به قاهره سفر کرد و برای شرکت در دانشسرای عالی این شهر، ثبت نام نمود و با وجود دشواری زیاد، توانست از امتحان ورودی این دانشسرا موفق بیرون آید. شهر اسماعیلیه و سنگ بنای جمعیت اخوان المسلمین
حسن البنا پس از این که از دانشسرای عالی در سال۱۹۲۷م فارغ التحصیل شد، به عنوان معلم ابتدایی در شهر اسماعیلیه مصر مشغول تدریس شد. تقریباً یک سال بعد، نخستین هسته تشکیلات اخوان المسلمین و شاخه های آن در شهر اسماعیلیه تکوین پذیرفت. در ذیقعده ی۱۳۴۷ ق/ مارس۱۹۲۸م شش تن از دوستان حسن البنا که سخت تحت تأثیر درس ها و کنفرانس های او قرار داشتند به دیدار وی آمدند. آن ها «حافظ عبد الحمید»، «احمد حصری»، « فؤاد ابراهیم»، «عبد الرحمن حسب الله»، «اسماعیل عز» و «ذکی مغربی» از پایه گذاران اولیه نهضت اخوان المسلمین بودند. سپس در سال ۱۹۲۸م جمعیت اخوان المسلمین را تأسیس کرد. افکار حسن البنا که در قالب سخنرانی ها و نوشته ها در روزنامه اخوان المسلمین انتشار می یافت و سرانجام در کتابی به نام «مجموعة الرسالة» گرد آوری شد، مورد توجه محافل سیاسی و دینی واقع شد و مردم نیز از این جنبش استقبال نمودند. عملکرد اخوان المسلمین در دوره حسن البنا
در سال ۱۹۳۲م تشکیلات و رهبری اخوان به قاهره منتقل گردید و پس از آن کنگره های مختلفی توسط اخوان المسلمین برگزارشد. پس از تشکیل کنگره سوم درسال ۱۹۳۵م، گروه سیاسی- نظامی «الجواله» تأسیس شد. به مناسبت آغاز سلطنت ملک فاروق، چهارمین کنگره اخوان برگزار شد و این سازمان، پادشاه جدید را تأیید کرد. شاید بتوان هدف کلی اخوان را پس ازکنگره پنجم، در آزادی وطن اسلامی از سلطه بیگانه و تشکیل دولت آزاد اسلامی در آن خلاصه کرد.
در سال ۱۹۴۱م، کنگره ششم در قاهره برگزار شد و طی آن اخوان المسلمین تصمیم به شرکت در انتخابات مجلس مصر گرفت. به فرمان ملک فاروق، دولت نقراشی پاشا فرمان انحلال این جمعیت را در دسامبر ۱۹۴۸ صادرکرد. بسیاری از اعضای آن بازداشت شدند و اموال جمعیت مصادره شد. پس از آن، تبلیغات گسترده ای بر ضد آنان از هر سو آغاز شد. اندکی پس از انحلال، در ۲۸ دسامبر ۱۹۴۸م، نقراشی نخست وزیر به دست یکی از اعضای اخوان المسلمین کشته شد و چندی بعد نیز، حسن البنا به قتل رسید(پیشین، ص۲۷۲). عوامل موفقیت تشکیلات اخوان المسلمین و نقش بنا
عمده ترین عوامل دوام مبارزه اخوان به قرار زیر است:
تشکیلات نیرومند و منسجم اخوان المسلمین.
تبلیغات گسترده و جهانی.
هماهنگی شعارها و آرمان های اخوان که از سر خلوص و اسلام خواهی بود با رفتار و سیره آنان. بنا و تأثیر او بر سایر جنبش ها
زمانه حسن البنا بسیار زمانه پرآشوبی بود و اغتشاشات از یک سو و غرب زدگی از سوی دیگر هجوم آورده بود. حسن البنا درست در متن این بحران و نابسامانی متولد شد و رشد کرد.
به این ترتیب می توان گفت ظهور اخوان المسلمین به رهبری حسن البنا پاسخی به پریشانی اوضاع عمومی مسلمانان- به ویژه اوضاع مصر- و اثبات ناتوانی حکمرانان کشورهای اسلامی و جهان عرب بود. پس از تأسیس اخوان در مصر و شعبه های آن در سوریه، سودان، اردن، لبنان، فلسطین، اندونزی، پاکستان، تونس، الجزایر، مراکش، لیبی، عربستان، عراق و کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، جنبش های اسلامی در همه جای جهان اسلام و حتی مسلمانان کشورهای غربی، کم و بیش تحت تأثیر آن قرار گرفتند و وابستگی تشکیلاتی با اخوان المسلمین بر قرار کردند. ریشه تفکرات اصلاحی حسن البنا
حسن از تعالیم طریقه حصافیه تأثیر پذیرفته و پس از انتقال به قاهره، به «جمعیت مکارم اخلاق اسلامی» پیوست. برای وی بیش از هر چیز بازسازی مرجعیت و رهبری امت اسلام که منجر به وحدت و استمرار حرکت اسلامی می شد، اهمیت داشت. بنا به عنوان شاگرد رشید رضا و کسی که از او تأثیر بسیار پذیرفته بود، در حقیقت او از آغازگران سنت گرایی دارای عقیده سلف خالص بود. بنا معتقد بود که باید همه احزاب مصری منحل و همه نیروهای ملت در یک جا جمع شوند تا زمینه برای تحقق استقلال و آزادی ملت و شکل گیری بنیادهای اصلاحات دینی فراهم گردد. این اعتقاد به این معنا نبود که بنا در بازسازی جامعه اسلامی، با همه شیوه های غربی مخالف است، بلکه تفکر بنا ریشه در سنت گرایی و اصلاح جامعه بر اساس موازین دینی داشت. اساتید و مرشدان تأثیرگذار در بنا
یکی از مرشدان طریقت او «شیخ زهران» که بنا در سال هایی که در دانشسرای مقدماتی در «دمنهور» درس می خواند، با وی آشنا شد.او از پیروان «شیخ عبد الوهاب حصافی» بود. بنا با استاد «احمد سکری» (که بعد ها از مسؤولین ایالتی اخوان المسلمین گشت و مقام ریاست انجمن خیریه حصافیه را نیز داشت) آشنا شد این آشنایی در زندگی هر دو اثری پایدار گذاشت. همچنین شخصی به نام «شیخ محمد ابو شوشه» از دیگر استادان او به شمار می آید که به گفته بنا، حق تربیت معنوی برگردن وی دارد. استاد حسن البنا هنگامی که به قاهره رفت، مهمترین شخصی که مبانی اعتقادی بنا را پس از مراجعت به مصر شکل داد «محمد رشید رضا» بود که یک سلفی خالص و سنت گرای محض بود. به همین دلیل، بخش مهمی از سخنرانی ها و نوشته های بنا، مربوط به تربیت اسلامی و سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) می باشد. آثار و تألیفات
برخی از عناوین مقالات و رسالات استاد بنا به این قرار است:
۱- احادیث الجمعه؛
۲- اخوان المسلمون تحت رایة القرآن؛
۳- الی ای شی ء ندعو الناس؛
۴- بین الامس و الیوم؛
۵- دعوتنا؛
۶- رسالة الجهاد؛
۷- العقاید؛
۸- النظام الاقتصادی؛ وفات
استاد حسن البنا سرانجام در چهاردهم ربیع الثانی ۱۳۶۸ قمری برابر با ۱۲ فوریه ی۱۹۴۹ میلادی (زرکلی، پیشین، ص۱۸۳) در یکی از خیابان های قاهره به دست عوامل انگلیس ترورشد و به شهادت رسید.
منابع و مأخذ
۱- بنا، حسن، خاطرات خود نوشت حسن البنا بنیانگذار نهضت اخوان المسلمین، ترجمه جلال الدین فارسی، انتشارات برهان، تهران،۱۳۵۸.
۲- مجموعة رسائل الامام الشهید حسن البنا، دار الحضاره الاسلامیة، قاهره، بی تا.
۳- بیومی، زکریا سلیمان، اخوان المسلمون والجماعات الاسلامیة، بی نا، قاهره، ۱۹۷۹ م.
۴- حسینی،اسحاق موسی، اخوان المسلمون کبری الحرکات الاسلامیة الحدیثه، بی نا، بیروت، ۱۹۵۵ م.
۵- رفعت، سعید، قادة العمل السیاسی فی مصر، بی نا، قاهره، ۱۹۷۷ م.
۶- زرکلی، خیر الدین، الاعلام:قاموس تراجم، دار العلم للملایین، بیروت، چاپ پنجم، ۱۴۱۰ ق، ج۲.
۷- عنایت، حمید، اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران، ۱۳۶۲.
۸- قرضاوی، یوسف، ومدرسه حسن االبنا، ترجمه مصطفی اربابی، مشهد، بی نا، ۱۳۶۷.
۹- موسوی بجنوردی، کاظم، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، ۱۳۸۳، ج۷، ۱۲.
۱۰- ویلی، جویس، نهضت اسلامی شیعیان عراق، ترجمه مهوش غلامی، تهران، ۱۳۷۳.

نلسون ماندلا

نلسون ماندلا

نلسون ماندلا

« نلسون رولیهلاهلا ماندلا»، ۱۸ جولای سال ۱۹۱۸ میلادی در یک خانواده «تمبو»، در روستای کوچک «موزو» در ناحیه «متاتا»، مرکزمناطق «ترانسکی» از ولایت «کیپ» در کشور افریقای جنوبی به دنیا آمد.

زندگینامه « نلسون رولیهلاهلا ماندلا»،مبارز ضد نژاد پرستی افریقایی و نخستین رئیس جمهور منتخب افریقای جنوبی، ۱۸ جولای سال ۱۹۱۸ میلادی در یک خانواده «تمبو»، در روستای کوچک «موزو» در ناحیه «متاتا»، مرکزمناطق «ترانسکی» از ولایت «کیپ» در کشور افریقای جنوبی به دنیا آمد. پدرماندلا، عضو شورای سلطنتی مردم تمبو بود و او از زمان تولد این مقام را به ارث برده بود و ماندلا نیز قرار بود چنین مقامی را به ارث ببرد. پدرماندلا نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن «جونگینتابا دالیندیبو» در تمبو داشت. پدر ماندلا چهارهمسر و در مجموع ۱۳ فرزند داشت. ماندلا در۷ سالگی، نخستین عضو خانواده خود بود که به مدرسه پا گذاشت، وی در مدرسه توسط یک معلم متدیست، با تبعیت از نام «هوراسیونلسون» دریاسالار(امیرالبحر) انگلیسی «نلسون» نامیده شد. ماندلا وقتی ۹ ساله بود پدرش از بیماری سل درگذشت و جونگینتابا، نایب السلطنه سرپرستی وی را بر عهده گرفت. وی در یک مدرسه تبلیغی «وسلی» درهمسایگی محل زندگی نایب السلطنه مشغول به تحصیل شد. بر اساس رسوم تمبو، او در ۱۶ سالگی تشریف، و در موسسه شبانه روزی «کلارک بری»، مشغول به تحصیل فرهنگ غرب شد. او به جای ۳ سال، در ۲ سال مدرک مقدماتی خود را اخذ کرد. ماندلا در ۱۹ سالگی، در سال ۱۹۳۷، به هلدتون، دانشکده وسلی در «فورت بیوفورت» رفت و به ورزش‌های بوکس و دو و میدانی علاقمند شد. پس از شرکت در کانکور، او شروع به تحصیل در مقطع کارشناسی در دانشگاه «فورت هار» کرد. ماندلا در پایان سال اول تحصیلات خود، در تحریم شورای نمایندگی دانشجویان که در اعتراض به سیاست‌های دانشگاه انجام گرفت شرکت کرد، و پس از آن از فورت هار اخراج شد. ماندلا به محض ورود به ژوهانسبورگ - پایتخت افریقای جنوبی- به عنوان نگهبان معدن شروع به کار کرد. وی در حین کار، تحصیلات خویش را به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاه آفریقای جنوبی (UNISA) به اتمام رساند و پس از آن شروع به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه «ویتواترسرند»، کرد. پس از آنکه حزب ملی‌گرا که اکثریت اعضای آن را آفریکانس‌های طرفدار سیاست جدایی نژادی آپارتاید تشکیل می‌دادند درانتخابات ۱۹۴۸ پیروز شد، ماندلا در مخالفت کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۵۲ و مبارزات کنگره خلق در سال ۱۹۵۵، که اتخاذ منشورآزادی توسط آن برنامه بنیادین آرمان ضد آپارتاید را فراهم می‌کرد نقشی اساسی داشت. در این زمان، ماندلا و همکارش «اولیورتامبو»، شرکت حقوقی ماندلا و تامبو را مدیریت می‌کردند، و خدمات حقوقی رایگان یا ارزان قیمت در اختیار آن دسته از سیاهانی که قادر به برخورداری از نمایندگی قانونی نبودند قرار می‌دادند. ماندلا که درآغاز طرفدار مبارزه عمومی غیر خشونت آمیز بود، در ۵ دسامبر۱۹۵۶ به همراه ۱۵۰ تن دیگر دستگیرومتهم به خیانت شد و دوره زندان آن ها تا سال ۱۹۶۱ ادامه یافت. از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۹ با روی کار آمدن طبقه جدیدی از فعالان سیاه‌پوست (آفریکانیست) در شهرک‌ها که خواستاراتخاذ تدابیر جدی‌تری علیه رژیم حزب ملی‌گرا بود، فعالیت کنگره ملی آفریقا با اختلالات زیادی همراه بود. آفریکانیست‌ها «کنفرانس منشور آزادی» را که در سال ۱۹۵۵ در «کلیپتون» برگزار شد به باد تمسخر گرفتند. در سال ۱۹۵۹، پس از آنکه بیشتر آفریکانیست‌ها، با حمایت مالی ازغنا و پشتیبانی چشمگیر سیاسی از جانب «باسوتو» مستقر در« ترنسوال» از این کنگره جدا شده و تحت رهبری «رابرت سوبوکوه» و «پوتالکو لبالو»، کنگره پان آفریکانیست را تشکیل دادند، کنگره ملی آفریقا بیشتر حمایت نظامی خود را ازدست داد. پس از قتل عام حامیان کنگره پان آفریکانیست، در مارچ ۱۹۶۰ و تحریم کنگره پان آفریکانیست و کنگره ملی آفریقا، کنگره ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به متابعت از جنبش مقاومت آفریقا (شورشیان لیبرال) و کنگره پان آفریکانیست پرداختند. «وتولی»، که متهم به بی‌اعتنایی شده بود، به حاشیه کشانده شد، و کنگره ملی آفریقا و حزب کمونیست آفریقای جنوبی به کنفرانس فراگیرآفریقا در سال ۱۹۶۱، که تمامی احزاب درآن گرد آمدند تا به راهبرد مشترکی دست یابند متوسل شدند و دراین کنفرانس ماندلا با اعلام تشکیل «اومخونتووه سیزوه»، که براساس «ایرگو» - نهضت چریکی یهودیان- تشکیل شده و رهبری آن را ماندلا و«دنیس گلدبرگ»، لیونل «راستی» برنشتاین و «هارولد ولپه» فعالان یهودی حزب کمونیست آفریقای جنوبی برعهده داشتند دعوت به مبارزه نظامی کرد. در سال ۱۹۶۱، ماندلا رهبری اومخونتو وسیزوه را که خود یکی از بنیانگذاران آن بود بر عهده گرفت. او مبارزات خرابکاری علیه اهداف نظامی و دولتی را رهبری می‌کرد و چند دهه بعد، خصوصا در دهه ۱۹۸۰، اومخونتو وسیزوه تبدیل به جنگ چریکی علیه رژیم حاکم شد. ماندلا همچنین در خارج از کشور مبادرت به جمع‌آوری کمک‌های مالی برای MK کرد و در دیدار با برخی از دولت‌های آفریقا ترتیباتی برای آموزش شبه نظامی داد. وی در ۵ اگست ۱۹۶۲، پس از ۱۷ ماه گریز دستگیر شد و در دژ ژوهانسبورگ زندانی شد. در ۲۵ اکتبر ۱۹۶۲، ماندلا به ۵ سال زندان محکوم شد. ۲ سال بعد در ۱۱ ژوئن ۱۹۶۴، به اتهام شرکت ماندلا در کنگره ملی آفریقا (ANC) برای وی حکم دیگری صادر شد. ماندلا در جزیره « روبن» زندانی شد و از ۲۷ سال زندان متعاقب آن ۱۸ سال را در این زندان به سر برد. در این زندان بود که ماندلا زندگینامه خود را، تحت عنوان «راه طولانی آزادی» نوشت. اما، ماندلا هیچ چیزی در مورد همدستی «فردریک دکلرک» در خشونت‌های دهه‌های هشتاد و نود، یا نقش همسر سابق خود «وینی ماندلا» درآن قتل‌عام افشا نکرد. اما، او بعدها در همکاری با دوست روزنامه‌نگار خود «آنتونی سمپسون» به بررسی این مسائل پرداخت. نخستین انخابات دموکراتیک آفریقای جنوبی که در آن همه افراد می‌توانستند شرکت کنند در تاریخ ۲۷ اپریل ۱۹۹۴ برگزار شد. کنگره ملی آفریقا اکثریت را درانتخابات به خود اختصاص داد، و ماندلا، به عنوان رهبر کنگره ملی آفریقا، به عنوان نخستین رئیس جمهورسیاه‌ پوست کشور برگزیده شد و در دولت اتحاد ملی دکلرک از حزب ملی‌گرا به عنوان معاون رئیس‌جمهور برگزیده شد. ماندلا به عنوان رئیس‌جمهور ازماه می‌۱۹۹۴ تا جولای ۱۹۹۹، رهبری انتقال از فرمانروایی اقلیت و آپارتاید را بر عهده داشت، و به خاطر حمایت از صلح ملی و بین‌المللی، تحسین بین‌المللی را به دست آورد. وی نخستین رئیس جمهورافریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد و پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجستهٔ مخالف آپارتاید در آفریقای جنوبی و رهبرکنگره ملی آفریقا بود. ماندلا پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۰، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت و این امرمنجر به تسهیل انتقال افریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده تمامی اقشار مردم باشد. جوایز و افتخارات نلسون ماندلا: عفو بین‌الملل سفیر جایزه وجدان (۲۰۰۶) جایزه صلح نوبل (۱۹۹۳) عضو افتخاری حکم افتخاری کانادا حکم افتخاری سنت جورج مدال آزادی ریاست‌جمهوری جایزه صلح لنین (۱۹۹۰) بهارات رانتا (۱۹۹۰) حکم لیاقت (۱۹۹۵) آزادی شهر از ژوهانسوبرگ (۲۰۰۴)

میخائیل گورباچف، آخرین رهبر شوروی

میخائیل گورباچف، آخرین رهبر شوروی

مهران اکبری قاضی چاکی (اِشکوَری)

«میخائیل سرگئویچ گورباچف» ۲ مارس ۱۹۳۱ در روستای «پری ول نویه» از توابع «استاوروپول» قفقاز شمالی از خانواده فقیر و کشاورز روسی- اُکراینی و یهودی (نخستین و واپسین رهبر شوروی اصالتی یهودی داشتند) متولد و اولین و آخرین رهبر شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر به دنیا آمد.

میخائیل گورباچف، آخرین رهبر شوروی

۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ روز پیروزی انقلاب سوسیالیستی روسیه اعلام شد که قدرت از دولت موقت به شوراها منتقل و فردا نخستین دولت کمونیستی جهان توسط بلشویک‌ها در روسیه تشکیل و ولادیمیر لنین رئیس حکومت جدید شد. وی ابتدا اعلام کرد قدرت از آن شوراهاست اما با تشکیل حکومت، «سونارکوم» یا همان شورای کمیسرهای خلق را در کنار حزب که شوراها در آن صاحب تمام قدرت بودند، به وجود آورد. در واقع دو نهاد موازی در کنار هم. ولی کم‌کم نهاد سومی هم بر مدار قدرت شوروی اضافه و آنهم دفتر سیاسی حزب بود که از دل حزب برآمد و قدرتش بسیار زیادتر از همه بود؛ لذا سلسله مراتب قدرت در همان اول کار بدین صورت چیده شد: دفتر سیاسی، سونارکوم و سپس شوراها. لنین مقام دبیری را در شعب مختلف حزب در شهرها به وجود آورد. همه دبیران زیر مجموعه دبیر اول و تمام دبیر اول‌ها هم زیر نظر دبیرکل مستقر در مسکو بودند. این خطرناکترین کار لنین بود. اما خطرش زمانی به اوج و نقطه غیرقابل بازگشت رسید که استالین را به مقام دبیرکلی رساند. خیلی زود دبیرکل شد بزرگترین قدرت در شوروی حتی بالاتر از سرکمیسر (نخست‌وزیر) که در آن زمان خود لنین بود. لنین، مؤسس شوروی ۲۱ ژانویه ۱۹۲۴ مُرد و ژوزف استالین گرجی با تزویر و زور به رهبری رسید و ۱۹۲۹ لئون تروتسکی، بزرگترین بخت جانشینی لنین و پدر انقلاب اکتبر (بزرگی راجع به او گفته: اگرچه تروتسکی از آن حرامزاده هاست اما پس از میلاد هیچ یهودی بزرگتر از او نیامده!) را تبعید و سرخ‌ترین حکومت تاریخ روسیه را پایه‌گذاری کرد. ۵ مارس ۱۹۵۲ استالین سفاک هم مُرد و بعد از کش و قوس فراوان سرانجام نکیتا خروشچف اُکراینی رهبر شد. پس از مرگ استالین بعلت نوع سیاستش، انشعابی اساسی پدید و حزب دو دسته گردید:
دسته اول کمونیست‌های متعصبی که اعتقاد داشتند روند کمونیست تا حال در همه چیز درست بوده و این راه همچنان باید بر مبنای همان اصول ادامه یابد. قدرت غالب هم از آنِ همین عده بود.
دسته دوم که به رِفُرمیست‌ها شهرت یافتند به درک این مفهوم رسیده بودند که تمام اصول ایدئولوژیکی مارکسیست و کمونیست درست نبوده و باید برای ایجاد ارتباط با دنیا و شکستن دیوار کدورت با جهان در بسیاری از اصول تجدید نظر نمود.
«گورباچف» محصول و نماینده یک تفکر انتقادی درازمدت نسبت به عملکرد کمونیست و حکومت سوسیالیستی و از طیف رفرمیست‌ها بود که از اواخر دوران استالین و اوایل دوران خروشچف تشکیل و خواستار تغییر و اصلاح امور بودند نه پایبندی بی‌چون و چرا و عقیدتی به اصول سوسیالیست و مانیفست کمونیست. گورباچف انسانی ساختارشکن و مشتاق تغییرات بود که با حفظ لنینیم، انحصار سیاسی حزب را از بین بُرد و تمرکزگرایی دولت را کم نمود. جلوی قانون‌شکنی اعضای حزب را گرفت. مردم را در انتخاب مذهب، آرا و عقایدشان آزاد گذارد. دست دوستی به سوی جهان دراز و خواست رونق را به شوروی برگرداند. او در شمایل رهبری روشنفکر و شجاع آمده بود تا مردم شوروی را ازین حصار مرگبار نجات و با حفظ اصول اولیه کمونیست دست به اصلاحات گسترده بزند. ولی نمی‌دانست آنقدر ساختار حکومت شوروی در هم تنیده شده که با برداشتن هر قسمتی یا تعویض هر قطعه، سقف حکومت بر سر معمار مصلحش آوار می‌شود. برخلاف رهبران گذشته اولویتش حفظ مقام خود و بقای نظام به هر قیمت نبود و مدام «سؤال چه باید کرد؟» لنین را تکرار و به فکر راه چاره و برون رفت از این بحران بود. به همین علت در هفتادسالگیِ حزب، از کنار گذاشتن انحصار قدرت حزب سخن گفت که نوعاً شورشی علیه حزب شوروی محسوب می‌شد! او سنت اینکه همه چیز را به گردن امپریالیزم و غربی‌ها و به عبارتی دشمن! بیندازد و اینکه حق همیشه با حزب یا شوروی است را شکست. حتی رهبران اروپایی را هم با رفتارهای سطح بالا و روشنفکرانه خویش که از رهبران شوروی در این سالهای دراز کسی ندیده بود، تحت تأثیر قرار داد.
گورباچف با باور به اصلاح‌پذیری کمونیزم، در ۱۹۸۹ و ۹۰ دست به گسترده‌ترین اصلاحات در ساختار شوروی زد که طی آن قدرت از حزب به دولت منتقل شد. او حکومتی فدرالی و آزاد به جای حکومت دیوانسالار و بسته شوروی می‌خواست که با کارشکنی و مقاومتهای داخلی، نرسیدن کمکهای بیرونی و با استقلال طلبی اقمار و بلوک شرق و در راس همه استقلال روسیه توسط یلتسین که از همه مهمتر بود، مرخم ماند و نتوانست کشور اتحادیه فدرالی از حکومت‌ها مستقل را راه‌اندازی و کلا یکی از دلایل کودتا هم جلوگیری از امضا این توافقنامه بود. کودتا هم به جریان فروپاشی سرعت بخشید و شوروی و گورباچف همزمان با هم از قدرت تهی شدند. وی در کشوری فروپاشیده باقی ماند که دیگر شوروی نبود. وقتی یک نظام توتالیتر دیوانسالار با اصلاحات اساسی مواجه شود، هرگز تن به آن نمی‌دهد و در مقابل به مقاومت برمی‌خیزد و آنقدر مقاومت می‌کند تا طیف مصلح را از میدان به در کند حتی اگر به قیمت نابودی خودش تمام شود. چنین حکومتهای بسته ایدئولوژیکی راهی به اصلاحات ندارند. یا باید بمانند با همان اصول گذشته یا باید بروند.

> گورباچف از تولد تا ازدواج
«میخائیل سرگئویچ گورباچف» ۲ مارس ۱۹۳۱ در روستای «پری ول نویه» از توابع «استاوروپول» قفقاز شمالی از خانواده فقیر و کشاورز روسی- اُکراینی و یهودی (نخستین و واپسین رهبر شوروی اصالتی یهودی داشتند) متولد و اولین و آخرین رهبر شوروی بود که بعد از انقلاب اکتبر به دنیا آمد.
۱۹۲۸ پدر بزرگش مدیر یک کلخوز شد. یکی از شبهای ۱۹۳۷ مأموران «چکا» (پلیس مخفی و نیروی امنیت شوروی)، پدر بزرگ کسی را بردند که در آینده خود رهبر شوروی می‌شد. این کار موجب سقوط موقعیت اجتماعی خانواده گشت. اتهام پدربزرگ همکاری با گروه‌های راستگرای تروتسکیست بود! او که علیرغم شکنجه زیاد اتهامات را نپذیرفت، بسیار خوش شانس بود که از حکم اعدام نجات و در نهایت تبرئه شد. پدر میخائیل ضمن عضویت در حزب به کشاورزی مشغول و همین علاقه در پسر هم به وجود آمد.
۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ آلمان هیتلری به شوروی استالینی حمله و گورباچف هنوز هم اشغال قفقاز توسط نازی‌ها را کاملاً به یاد دارد. پدرش نیز در جنگ شرکت و به قول خودش آنقدر جنگید تا جنگ را از پا درآورد! در نهایت ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ روس‌ها پرچم سرخ داس و چکش شوروی را بر فراز رایشتاک به اهتزاز و جنگ جهانی دوم مثل جنگ جهانی اول باز با شکست آغازگر آن یعنی آلمان به پایان رسید.
میخائیل در ۱۷ سالگی بخاطر رکورد در دِرو با خرمنکوب، برنده مدال سرخ و در ۱۹۵۰ با کسب مدال نقره از دبیرستان فارغ‌التحصیل و به علت نمرات عالی یک راست وارد دانشکده ممتاز حقوق «لومونوسف» مسکو و به سرعت متوجه جَو سنگین امنیتی حکومت استالین شد. وی ۱۹۵۵ با نمرات ممتاز فارغ‌التحصیل گشت. این از لطایف تاریخ شوروی است که هم اولین رهبر و هم آخرین رهبرش، حقوق خوانده و باز جالب‌تر اینکه اولی یعنی لنین چون حقوق اجتماعی مردم را به رسمیت نشناخت، توانست پیروز شود و بماند و آخری یعنی گورباچف چون بنا به اصول دموکراسی حقوق اجتماعی توده‌ها را به رسمیت شناخت، شکست خورد و رفت!

> پیوستن به حزب کمونیست
طبق روال آن روزهای شوروی یکی از نخستین کارهای جوانان پیوستن به حزب بود؛ لذا گورباچف نیز در ۲۱ سالی وارد حزبی شد قدرتمند و بسیط که خود سرانجام روزی آن را منحل کرد. ۲۵ سپتامبر ۱۹۵۳ با «رئیسا ماکسیموونا» دانشجوی فلسفه ازدواج کرد.
با مرگ استالین و بعد از سخنرانی تاریخی خروشچف در کنگره بیستم علیه استالین که خروشچف با افشای وصیتنامه اصلی لنین که در آن نه تنها استالین جانشین معرفی نشده که حتی دستور اخراجش از حزب هم صادر شده بود، به تقبیح جنایات دوران استالین پرداخته و او را جنایتکار خطاب کرد، فوراَ دوران استالین‌زدایی آغاز و مردمی که تا دیروز استالین را می‌پرستیدند به تکفیرش پرداختند. این رویداد نوظهور در اوج جوانی میخائیل حادث و تأثیری شگرف بر روحیه او گذاشت. چون او هم مثل مردم تازه دریافته بود که رسیدن به آزادی و شکستن تابوها همیشه و همه جا مُیسر است حتی در کشور بسته‌ای مثل شوروی.

> نزدیکی به آندرو پوف و آغاز ترقی در حزب
سپتامبر ۱۹۵۶ بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه، گورباچف رئیس کومسومل (سازمان جوانان) شوروی و مارس ۱۹۶۲ در اتحادیه خرید سیب زمینی در استاوروپل مشغول و سرانجام در ۳۵ سالگی مدرک اقتصاد کشاورزی را اخذ و از آن به بعد دیدش به کشاورزی کاملاً منبسط و اقتصادی شد و خواست تا یکبار دیگر اقتصاد کشاورزی را نجات و کشاورزی را وارد چرخه اقتصاد کند. ۱۹۷۰ دبیر اول کشاورزی همان منطقه شد و دامداری و کشاورزی را مکانیزه کرد. در هیئت دبیر کشاورزی به کشور دموکراتیک آلمان، بلغارستان، چکسلواکی و بعدها به قلب اروپا یعنی جمهوری فدرال آلمان (آلمان غربی)، ایتالیا، فرانسه و بلژیک رفت تا علت موفقیت آن‌ها را بفهمد. چه دران کشورها و چه در شوروی برای بررسی مشکلات کشاورزان برخلاف اسلاف خویش شخصاً به روستاها می‌رفت. در تمام سفرهای کاریش چه قبل و چه بعد از رهبری تمام تمرکزش به کار بود نه تفریح، فخر فروشی، امر و نهی یا گرفتن هدایا. ۱۹۷۱ به عضویت کمیته مرکزی حزب و ۲۷ نوامبر ۱۹۷۸ به دبیری کشاورزی کمیته مرکزی حزب کمونیست منصوب و برای همیشه به مسکو آمد. او بخاطر به سرانجام رساندن پروژه کانال استاوروپول از دست برژنف، نشان لیاقت گرفت. ۱۹۷۹ سال مهمی برای گورباچف بود. چون در آن سال عضو مهمترین نهاد کشور، یعنی دفتر سیاسی و دبیر کمیته مرکزی حزب شد. در آنجا با آندروپوف رئیس K. G. B و رهبر آینده شوروی که اتفاقاً از همشهری‌هایش نیز بود نزدیک و همین موجب ترقی چشمگیرش در بالاترین سطوح نظام شد. آندروپوف به او توصیه کرد تنها به فعالیت در حوزه کشاورزی بسنده نکند و به اقتصاد و سیاست خارجی نظر داشته باشد. او چه در مقام رئیس امنیت و چه بعدها در مقام رهبر بسیار از گورباچف حمایت و اگر او نبود شاید هرگز گورباچف روزی رهبر شوروی نمی‌شد.

> سِیر نزولی رهبری از برژنف تا گورباچف
۱۴ اکتبر ۱۹۶۱ برنامه حزب عوض و دیکتاتوری پرولتاریا، ارمغان لنین از دستور کار خارج و این نخستین تَرَگ در دیوار نظام کمونیستی بود. ۱۴ اکتبر ۱۹۶۲ پولونم (اجلاس اعضای کمیته مرکزی) طی کودتایی نرم، خروشچف را برکنار و لئونید برژنف اُکراینی یکی از جوانان نواستالینیستی جانشین او شد و با حکومت طولانی مدتش اقتدار استالینی را نسبتاً برقرار کرد اما بعلت تصلب شرائین از ۱۹۷۰ به داروهای آرام بخش رو آورد و رفته رفته به یک رخوت و بی‌حالی کامل دچار و این رخوت بعدها به آلزایمر شدید مبدل شد. بطوریکه گاهی در سخنرانی‌ها یادش می‌رفت که چه می‌گفته! اما مضحک آنکه سران حزب و کابینه باید طوری وانمود می‌کردند که گویی اتفاقی نیفتاده! از زمان برژنف شوروی به رهبران پیر و بیمار مبتلا و مدارا با آن‌ها مثل یک منشور نانوشته اجرا می‌گشت. علتش هم ترس از خود رهبر حتی با آن حالش! بود و هراس از دشمن، برهم خوردن ثبات و جو سنگین خودی- غیرخودی و حلقه فولادین قدرت که کسی نمی‌توانست به راحتی در آن وارد شود.
با مرگ وزیر کشاورزی شوروی، گورباچف توسط آندروپوف به برژنف برای جانشینی معرفی شد. روز معارفه برژنف آنقدر در رخوت و توهم بود که اصلاً متوجه جریان نشد!
سالهای آخر آنقدر برژنف ناتوان بود که هیچ جلسه‌ای با او بیش از ۲۰ دقیقه نمی‌تواست طول بکشد و همه چیز در حضور او به صورت نمایشی تصویب می‌شد در حالیکه قبلاً تصمیمات توسط اعضا گرفته و حتی در مرحله اجرا بود! او در آخرین سالگرد پیروزی انقلاب در زمان حیاتش آنقدر مستاصل بود که حتی نمی‌تواست دستهایش را بالا بیاورد و برای مردم تکان دهد و سرانجام در ۱۰ نوامبر۱۹۸۳ در خواب مُرد!
در رقابت بین آندروپوف و چرنینکو علیرغم انتظار همه، یوری آندروپوف برنده شد. اما هنوز جاپا محکم نکرده بود که بیماری کلیویش عود و وضعش حتی از برژنف هم بدتر شد. او بخاطر دیالیز بستری و آخر هم سر همان بیماری ۹ فوریه ۱۹۸۴ مُرد. اما گورباچف در همان دوران کوتاه توانست به کمک او به جوان‌سازی بدنه حکومت در سراسر شوروی بپردازد. ۱۴ فوریه کنستانتین چرنینکو سُکان اداره شوروی را در حالی بدست گرفت که او نیز بسیار بیمار بود. آنقدر که حتی در روز تشییع آندروپوف یک نفر او را از پشت نگه می‌داشت تا چند دقیقه‌ای ایستاده بتواند برای حضار سخنرانی کند! اکثر جلساتش در بیمارستان بود.

> گورباچف، آخرین دبیرکل شوروی
کاری که چرنینکو در اواخر دوران برژنف بخاطر وخامت حال رهبر انجام می‌داد در زمان رهبری او، گورباچف که روابط گرمی با او داشت، انجام می‌داد؛ یعنی ریاست و اداره جلسات حزب و کابینه با رهبر. چرنینکو بعلت بیماری سخت و ناشناخته‌اش حتی در بیان کلمات هم به مشکل جدی برخورده بود. او خیلی زود در ۱۰ مارس ۱۹۸۵ مُرد و اینبار گورباچف به عنوان عضو ارشد حزب و کابینه سخنران مراسم تشییع بود. در نهایت با حمایت گریمگو و بعلت درمان معضل پیری و مرگهای سریالی در مقام رهبری شوروی، سران حزب گورباچف که از جوانترین اعضای صدر شوروی بود را در ۵۴ سالگی به رهبری شوروی و دبیرکلی برگزیدند.
البته بر سر انتخاب او هنوز هم حرفهای زیادی وجود دارد. از جمله اینکه او وقتی ۱۹۸۴ کمیسر کشاورزی بود، در سفر اروپاییش حرفهایی زد که قبلاً از مقامات شوروی مسبوق به سابقه نبود. مثل این سخن: «اروپا خانه دوم ماست و دوست داریم با تمام دنیا تعامل همه‌جانبه داشته باشیم». این سخنان او و سخن تاریخی مارگارت تاچر، نخست‌وزیر انگلیس بعد از اولین دیدار که رو به خبرنگارها گفته بود: «من این مرد را دوست دارم. با او می‌شود کار کرد.» همه نشانه‌های خوبی بود. این سفر را باید نقطه عطفی در زندگی گورباچف و حیات شوروی دانست که خبر از گشایش عظیمی در گره‌های کوری می‌داد که سالیان سال رهبران شوروی بر ارتباط با جهان طی جنگ سرد روی هم زده بودند.
حرف بر سر انتخابش به عنوان رهبر بعد از فروپاشی، قوت بیشتری هم گرفت. خیلی‌ها او را مهره غرب و آمریکا دانستند. شاهد مثال این ادعا هم همان سخن معروف مارگارت تاچر بود. بعضی‌ها هم به عکسی تاریخی استناد کردند که در آن نمودار رهبری بعد از برژنف به تصویر کشیده شده بود. جریان این عکس از این قرار است که برژنف روزی به همراه آندروپوف و چرنینکو که نزدیکترین افراد به رهبر بودند برای سرکشی به حزب کمونیست شهرهای شوروی راهی سفری چند روزه شدند.
شاید در آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست که به جز برژنف که رهبر فعلی بود این سه تن رهبران بعدی شوروی خواهند بود و جالب اینکه ترتیب ایستادنشان در عکس به جا مانده هم با ترتیب سرکار آمدنشان کاملاً منطبق و همین انطباق موجب قوت گرفتن آن پندار شد!
اینها همه و همه موجب شد که از آن روز تا امروز انتخاب او محلی برای مناقشات سیاسی بین عده‌ای که عقیده دارند او در سفر اروپاییش از سوی اروپا مورد پسند قرار گرفت و با نفوذی که اروپا و آمریکا به ویژه انگلیس در حزب پیدا کرده بود، به عنوان رهبر انتخاب شد تا بتوان از طریق او شوروی را از پا درآورد و عده‌ای که خلاف این عقیده را دارند و می‌گویند انتخاب او تنها بعلت مرگ زودهنگام رهبران پیر شوروی و جوان بودن او بوده و شوروی در شرایطی بود که خواه ناخواه فرو می‌پاشید و فقط کمی زمانش جلو افتاد.

> نخستین کارهای گورباچف بعد از دبیرکلی
گورباچف برای برقراری ارتباط گسترده با دیگر کشورها ابتدا وزیر امور خارجه را عوض و ادوارد شواردنادزه را منصوب می‌کند. همانطوریکه مولوتف بیشترین سهم را در تشکیل بلوک شرق به عنوان وزیر امور خارجه شوروی داشت، شواردنادزه هم بیشترین سهم را در فروپاشی بلوک شرق، فرو ریختن دیوار برلین، پایان جنگ سرد و در نهایت فروپاشی شوروی ایفا کرد.
۱ ژوئن ۱۹۸۵ بوریس یلتسین به دبیری کمیته مرکزی انتخاب و سپتامبر ۱۹۸۵ دبیر اول مسکو شد و این شروع نفوذ او در دستگاه حاکمیت شوروی بود. ۲۵ فوریه ۱۹۸۶ کنگره ۲۷ در مسکو آغاز و گورباچف خواستار اصلاحات گسترده اقتصادی با یک برنامه جدید پیشنهادی شد. او دستور خروج نیروها را از افغانستان و مغولستان صادر و در هند قطعنامه جهان عاری از خشونت را به امضا رسانید.

> انفجار چرنوبیل که امپراطوری شوروی را لرزاند
یکی از چیزهایی که کلید فروپاشی شوروی را به سرعت چرخاند، انفجار مشکوک نیروگاه هسته‌ای چرنوبیل اُکراین در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ بود. این انفجار بدترین فاجعه زیست‌محیطی بعد از بمب اتم در ژاپن قلمداد شد که تشعشعاتش تا قلب اروپا نیز نفوذ کرد.
این جریان موجب گشت تمام جهان از شوروی به‌طور جدی بخواهد به این بازی تسلیحاتی‌اش پایان و همین موجب اغتنام فرصت آمریکا برای پیشبرد بیشتر مذاکرات هسته‌ای و خلع سلاح شوروی شد. در نهایت چرنوبیل پیش‌درآمد استقلال اُکراین و انفجار امپراطوری شوروی گشت. بعد از این انفجار برخلاف گذشته که رهبران سعی می‌کردند هیچ خبری از شوروی به بیرون درز نکند به ویژه اخبار بد، گورباچف در اقدامی بی‌سابقه نه تنها صحت این خبر را تأیید که حتی گزارشی کامل راجع به انفجار را به مردم جهان ارائه و به صراحت اعلام کرد باید کورس اتمی در جهان متوقف و او حاضرست با ریگان حتی در هیروشیما برای این جریان مذاکره کند!

> گلاسنوست و پروسترویکای گورباچف
پروسترویکا (فضای باز اقتصادی) و گلاسنوست (فضای باز سیاسی) که خروشچف به‌طور ضمنی آغازیده و همچنین کاهش تسلیحات هسته‌ای و نظامی که برژنف شروع نموده و مرخم مانده بود را گورباچف از سر گرفت که به یک بهمن عظیم مبدل شد که تمام جهان کمونیست را بلعید.
گورباچف ۱۹۸۵ دیداری با مردم لنینگراد داشت که در واقع نخستین دیدار صمیمانه یکی از رهبران شوروی با مردم بود. او برخلاف اسلاف خویش، به میان مردم آمد و به سخنانشان گوش داد. حتی با خیلی‌ها دست داد. کاری که رهبران قبلی تنها در تکان دادن دست آنهم با نهایت امساک و خست انجام داده بودند. این دیدار اولین گلاسنوست داخلی بود. اولین گلاسنوست خارجی هم در مصاحبه با مجله تایم آمریکا و خبرگذاری‌های فرانسه ۲ ماه بعد رخ داد. هم صمیمیت این دیدارها برای همه تازگی داشت و هم سخنان تازه این رهبر جدید که اصلاً بوی سخنان کهنه کمونیستهای صاحب قدرت را نمی‌داد. سخنان او هم تازه و هم برخلاف رهبران قبل که متن سخنرانی باید ابتدا از نظر سران حزب می‌گذشت، اکثر فی‌البداهه بود. او سپس به مطبوعات آزادی داد و اصلاحات سیاسی را آغاز و برای نخستین بار مقام بلندپایه در حزب را از اعضایی انتخاب کرد که اصلاً عضو حزب کمونیست نبودند! گلاسنوست خود شد مقدمه برای پروسترویکا که در ۱۹۸۶ اتفاق افتاد. پروسترویکای گورباچف به دکترین اردوگاه کمونیست برژنف پایان داد.
شوروی کشوری بسته بود با مجموعه‌ای از نهادهای کاملاً بسته؛ مثلاً میزان حقیقی بودجه نظامی، هسته ای، K. G. B، حزب، نهاد رهبری و دبیرکلی، بانک‌ها و… همه در نهایت سانسور و قلب ارائه می‌شد و در واقع شاید کسی نبود که از میزان دقیق همه اینها مطلع باشد. خود گورباچف تازه بعد از برکناری از یک منبع سِری بودجه واقعی نظامی در زمان رهبری خود را کشف کرد! گلاسنوست موجب شد مردم به بخشی از حقیقت آنچه که در فضای اداره کشور می‌گذشت، دسترسی یابند.

> گورباچف، نویدبخش پایان خفقان کمونیستی
گورباچف کلا رهبری متفاوت در شوروی بود. خیلی زود جهانیان متوجه این تفاوت شدند. سخنان سدشکن بزرگترین رهبر کمونیست جهان، همانقدر که برای مردم دیگر جهان و همچنین مردم اسیر در چنگال حکومتهای کمونیستی خوشایند بود، برای خود حاکمان کمونیستی نگران‌کننده بود. زمانیکه هنوز دبیرکل نشده بود، سخنانش در مجارستان موجب شد رئیس حزب کمونیست مجارستان به صراحت بگوید که این مرد گور نظام کمونیستی را خواهد کند!
۱۹۸۹ گورباچف بعد از ۴۰ سال از آخرین سخنرانی یک رهبر شوروی در مجمع عمومی سازمان ملل، سخنرانی کرد. سخنرانی او سومین سخنرانی تأثیرگذار در تاریخ سازمان ملل تا آن روز بود که با گسترده‌ترین بازتاب جهانی مواجه شد. او نشان داد یک رهبر کاملاً امروزی و مترقی است که به بازسازی مجدد سیاست جهانی و جهانی عاری از خشونت تأکید دارد. حمایت بلوک شرق و اقمار شوروی از حرف‌ها و سخنان او بسیار زیاد بود به جز رومانی.
رومانی در نهایت سرکوب و خفقان نیکلای چائوشسکو اداره می‌شد تا جاییکه وقتی در ۲۵ مه ۱۹۸۷ گورباچف به رومانی رفت، به یاد دوران استالین افتاد! او وحشت در چشم مردم رومانی را به وضوح می‌دید. (همان وحشتی که آندره ژید در دوران استالین در چشم مردم شوروی دیده بود) رومانی علیرغم تمام موقعیتهایش به یک کشور فقیر، عقب مانده و ورشکسته تنزل یافته بود. وقتی گورباچف در میان اعضای حزب و مردم قرار گرفت، هرچه می‌گفت که مشکلاتشان را بگویند، همه از ترس سرود زنده باد گورباچف و چائوشسکو را سر می‌دادند! ترس در خود حزب آنقدر بود که طی سخنرانی چائوشسکو در آن دیدار، ۴۳ بار همه برخواستند و برای او دست زدند! حتی زمانی که نشانه‌های فروپاشی در شوروی هویدا شد، برخلاف سایر کشورهای بلوک شرق و اقمار، چائو به شدت ناراحت و حتی پیغامی تهدیدآمیز برای گورباچف فرستاد.
وضع خیلی از اقمار و کشورهای بلوک شرق مثل رومانی اسفناک و اینها موجب ناراحتی گورباچف بود. به همین علت اعلام کرد بلوک شرق در انتخاب مسیر خود در سوسیالیزم آزادند. این بزرگترین اصلاحات تا آن زمان بود که شد آغاز استقلال بلوک شرق.
سفرش ۱۹۸۹ به چین با راهپیمایی‌های اعتراضی مردمی چین که از دست حزب کمونیستشان به تنگ آمده و نوعاً شوروی را مقصر می‌دانستند روبرو شد. در آنجا نیز سخنانی ساختارشکن که بوی آزادی می‌داد زد که به مذاق مقامات چین خوش نیامد.
۲۸ ژوئن ۱۹۸۸ نوزدهمین کنفرانس حزب شروع و گورباچف یک نظام ریاست جمهوری و یک پارلمان جدید بنام کنگره خلق که دارای قدرت شوراها باشد پیشنهاد و اینکه مدیریت اقتصادی کشور از حزب به دولت واگذار شود.
مراکز مهم حزب مثل دفتر سیاسی، کمیته مرکزی و… بعد از چند دهه رسماً به خانه سالمندان بدل شده بود! طبق یک قانون نانوشته چیزی به نام استعفا در شوروی معنی نداشت و همه معتقد بودند تا زنده هستند به بهانه خدمت به حزب باید در مقام خود بمانند! در واقع پیرگرایی تنها در نهاد رهبری نبود بلکه در تمام مراکز قدرت به ویژه حزب به چشم می‌خورد و یک عده افراد پیر از کار افتاده بر کل مردم حکومت می‌کردند. (حکومت فُسیل ها!) گورباچف اکثر افراد مسن حتی گرومیکو را بازنشسته کرد. افرادی که بعضاً آنقدر پیر بودند که حتی نمی‌توانستند راه خانه خود را پیدا کنند یا به تنهایی به محل کارشان بیایند! واکنش عده‌ای با شنیدن خبر بازنشستگی مضحک بود. بعضی با گریه! می‌گفتند که مثلاً ۵۰ یا ۶۰سال است که این شماره ردیف و صندلی جای من بوده حالا چگونه ترکش کنم؟!

> مذاکرات با آمریکا و ریگان
گورباچف خیلی زود به فکر ساختن اقتصاد ورشکسته شوروی افتاد. با ظهور اعلائم سقوط از همان اواخر دوران برژنف، هر کس به فکر بردن و رفتن بود. اواخر حتی وسایل نقلیه به قدر کافی نبود که مواد غذایی در معرض فاسد شدن را از بندرها یا مرزها بیاورند. کلا یکی از دلایل تاکیدش به پایان دادن به جنگ سرد، ناتوانی اقتصادی شوروی در ادامه این راه بود. او به نیکی می‌دانست برای برقراری ارتباط اقتصادی و سیاسی با اروپا، ابتدا باید با آمریکا کنار بیاید. به همین دلیل بعد از انجماد ۷ساله ارتباط با آمریکا و شوروی در سطح رهبران با اظهار تمایل خود برای دیدار ۱۸ نوامبر ۱۹۸۵ در ژنو با رونالد ریگان، رئیس‌جمهور آمریکا ملاقات نمود. در پیشبرد مذاکرات ادوارد شواردنادزه آخرین وزیر امور خارجه شوروی بسیار تأثیرگذار بود که نفوذ زیادی بر گورباچف داشت.
بعد از دیدار ژنو، دیدار ایسلند و سالت ۲ و نهایتاً دیدار کاخ سفید و کاخ کرملین انجام و اروپا و در راسش فرانسه و انگلیس نقش زیادی در میانجیگری این دیدارها داشتند. این آغاز دیدارهای گورباچف با رئیس‌جمهور آمریکا بود که در نهایت به خلع سلاح اتمی منجر شد. ریگان همچنان به ضرورت حفظ SDI هسته نظامی خود اصرار داشت ولی گورباچف به دنبال توازن هسته‌ای در پایین‌ترین سطح بود. تاچر هم در سفر به مسکو ضرورت سلاح اتمی را برای جلوگیری از جنگ و ثبات جهانی ضروری دانست.
گورباچف ۲۸ دسامبر ۱۹۸۷ به دعوت ریگان به آمریکا رفت و پیمان NIF که نخستین رخنه در دیوار جنگ سرد بود را امضا کرد و اولین مخالفتهای رسمی در شوروی با گورباچف بر اثر همین قرارداد بود. بر اساس این پیمان آمریکا، اروپا و شوروی ملزم به برچیدن موشکهای خود از اروپا و بلوک شرق شدند. بعد از آن پیمان ABM بود تا مانع جنگ ستارگان ریگان شود. دسامبر ۱۹۸۸ گورباچف در سازمان ملل کاهش ۵۰۰ هزار نفر از نظامیان شوروی را طی ۲ سال با خروج ۶ لشکر زرهی از بلوک شرق اعلام و خواستار نظم نوین جهانی شد.
۲۸ مه ریگان ۱۹۸۸ بعد از ۱۴ سال از آخرین حضور یک رئیس‌جمهور آمریکا، به شوروی آمد در نهایت موشکهای بالستیک و میانبرد دو طرف برچیده و هر دو به کاهش ۳۰ درصدی تسلیحات اتمی رضایت دادند.

> آغاز استقلال اقمار، بلوک شرق و فروریختن دیوار برلین
انرژی زیاد و نیروی عظیمی که پروستریکا و گلاسنوست گورباچف در اقمار و بلوک شرق آزاد کرده بود، طبعاً موجب آزادسازی آزادی و استقلال آن‌ها شد. البته حین مذاکرات آمریکا هم شروع به حمایت از استقلال کشورهای حوزه بالتیک نمود. این اعمال دو طرف موجب استقلال تعداد زیادی از کشورهای بلوک شرق و جمهورهای شوروی در آینده نزدیک شد. یکی از نخستین جنبشهای استقلال‌طلب به نام جنبش همبستگی در مجارستان و در زمان چرنینکو رخ داده بود. استقلال اقمار شوروی از لتونی، لیتوانی و استونی آغاز و با استقلال این سه کشور کوچک بالتیک، استارت استقلال و فروپاشی جغرافیایی - سیاسی شوروی زده شد و ۱۴ جمهوری هم شروع به ندادن مالیات به دولت مرکزی و نیرو جهت سربازی نمودند. ۱۹۸۹ کشورهای بالتیک به دنبال آن جمهوری‌های غیر روس، قوانینی راجع به اُولویت زبانشان به تصویب رساندند. ۷ ژوئن ۱۹۸۹ گورباچف اعلام کرد کشورهای عضو ورشو می‌توانند راه مستقل خود را در سوسیالیزم پیش بگیرند. او حتی دستور خروج نیروهای شوروی از بلوک شرق را صادر کرد. سپس به ملاقات پاپ در واتیکان رفت. همان سال یک عضو غیرکمونیست در لهستان قدرت را به دست گرفت و این یعنی رهایی لهستان از کمونیزم. دولت کمونیست پراک هم سقوط کرد. نخستین فروریزی دیوار کمونیست در بلوک شرق با برچیدن تدریجی سیم خاردار در مرز مجارستان با اروپا بود.
دسامبر ۱۹۸۹ ناگهان در رومانی انقلاب شد و چائوشسکو، دیکتاتور رومانی و همسرش تیرباران و حکومت غیر کمونیستی تشکیل و بعد آن مجارستان نیز از بند کمونیست رهید. ۲۰ دسامبر حزب کمونیست لیتوانی استعفای خود از حزب کمونیست شوروی را اعلام کرد. در همین سال بوش (پدر) جانشین ریگان برای تداوم مذاکرات با گورباچف دیدار کرد. ۱۷ اکتبر ۱۹۸۹ گورباچف با سخنرانی تندی در برلین شرقی، موجب تضعیف قدرت رئیس‌جمهور دموکراتیک هونه کر و تعویض او با کرنتز شد. با تغییرات جدید در آلمان شرقی در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ آلمان غربی مرزهایش را باز و دیوار سیاه برلین فرو ریخت و ۳ اکتبر ۱۹۹۰ آلمان شرقی از دست شوروی خارج و توسط هلموت کهل بار دیگر آلمان یکپارچه شد. البته خود گورباچف هم تأثیر زیادی درین اتحاد داشت. او قبلاً با کهل دیدار و اجازه پیوستن آلمان به ناتو را صادر کرد. مردم آلمان بخاطر اینکه دو آلمان بدون خونریزی متحد و آلمان به یکپارچگی رسید، هنوز هم گورباچف را می‌ستایند.
۱۱ مارس لیتوانی و ۲۶ ژوئیه اُکراین، ۲۳ و ۲۴ اوت هم ارمنستان، ترکمنستان و گرجستان رسماً اعلام استقلال نمودند.

> پایان قدرت حزب کمونیست
۷ فوریه ۱۹۹۰ پیشنهاد گورباچف راجع به اینکه حزب از نقش رهبری خود دست کشیده و سوسیالیسم انسانی دموکراتیک و نظام چند حزبی جایگزین شود، تصویب و کنگره نمایندگان خلق شوروی به انحصار قدرت حزب پایان داد و دفتر سیاسی فاقد قدرت گشت. گورباچف آنگاه به کنترل رسانه‌ای حزب پایان و این شروع استقلال و آزادی رسانه در شوروی بود. ۱۷ نوامبر شورای عالی USSR پیشنهاد گورباچف راجع به تشکیل یک دولت جدید در شوروی که با حفظ استقلال اقمار، نمایندگانی از ۱۵ جمهوری وابسته به نام شورای فدراسیون داشته باشند را پذیرفت. گورباچف بخاطر اقدامات صلح‌آمیز برنده جایزه صلح نوبل شد.

> حملات یلتسین و استیصال گورباچف
بوریس یلتسین، رئیس‌جمهوری روسیه که نقش مهمی را در آینده شوروی و فروپاشی آن ایفا کرد، ۲۹ مه ۱۹۹۰ صدر هیئت رئیسه شورای عالی روسیه شد و پارلمان روسیه اعلام کرد اولویت قوانین روسیه از شوروی بالاتر است.
یلتسین در سخنرانی تلویزیونی در ۱۹۸۹ باز خواستار استعفای گورباچف و انتقال قدرت به شورای فدراسیون شد و ۲۰ روز بعد همه را به اعتصاب و جنگ علیه گورباچف فراخواند. ۴ ژوئن اعتصابات عمومی از کارگران معدن ذغال سنگ گوزباس سیبری و معدن دون پاس اوکراین آغاز شد. با بالا گرفتن تب اعتراضات و اعتصابات، جدایی طلبی باز گل کرد. به همین علت بعدها یک رفراندوم ۱۷ مارس ۱۹۹۱ انجام و ۷۶ درصد به بقای اتحادیه و داشتن یک رئیس‌جمهور واحد و حفظ شوروی رای دادند. ۱۹۹۱ گورباچف و و رهبران ۸ جمهوری باقیمانده بیانیه‌ای مشترک راجع به تسریع موافقت‌نامه اتحادیه جدید منتشر ولی یلتسین بی‌تفاوت به همه اینها با همتایان بلاروسی و اوکراینی خود مخفیانه یک پیمان استقلال جداگانه امضا کرد و روسیه را از قلب شوروی جدا کرد. در همان جلسه نقشه شوروی بعد از فروپاشی تنظیم شد. دو هفته بعد از آن در آلماتی قزاقستان اقمار باقی مانده موافقت خود را با این طرح اعلام کردند. ژوئن ۱۹۹۱ در نخستین انتخابات دموکراتیک روسیه، یلتسین با حمایت کلیسای ارتدوکس باز به ریاست جمهوری فدراسیون روسیه انتخاب شد.

> ۱۹۹۱، سال فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی
از تابستان ۱۹۸۹ اعتصابات فلج‌کننده شوروی در کنار بحران اقتصادی و سیاسی آن آغاز و این خود شد یکی از عوامل اصلی فروپاشی. همان‌طور که تشکیل شوروی به دست کارگران بود، فروپاشی آنهم به دست کارگران و با اعتصاب آن‌ها صورت پذیرفت! در ژوئیه ۱۹۹۱ گورباچف از حزب کمونیست درخواست کرد که ایدئولوژی مارکسیست را کنار بگذارند. سال ۱۹۹۱ سال اوج درخواست‌های استعفای برای دبیرکل بود.
در پولونم آوریل ۱۹۹۱ آنقدر جو جلسه متشنج شد که گورباچف همان‌جا اعلام کرد استعفا می‌دهد. گورباچف در اجلاس بین‌المللی سران صنعتی ۷کشور برتر جهان، به عنوان یکی از آخرین راه‌های نجات شوروی خواستار حمایت مالی از شوروی شد ولی تنها قولهایی شفاهی تحصیل و این جریان با واکنش‌های منفی در شوروی روبرو شد. حتی دریوزگی از گروه۷ هم نتوانست این ابرقدرت محتضر را نجات دهد. در این اجلاس باز با بوش راجع به کاهش سلاحهای استراتژیک گفتگو کرد. سپتامبر و اوت ۱۹۹۱ مجدد کشورهای استونی، لیتوانی، لتونی، گرجستان، ارمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، اوکراین، مولداوی و روسیه سفید اعلام استقلال کردند که تنها استقلال سه کشور اول بالتیک از سوی اروپا به رسمیت شناخته شد. یلتسین توسط کنگره به حزب کمونیست شوروی دستور داد فعالیتهایش در خاک روسیه متوقف شود. ساختمان مرکزی حزبی که ۸ دهه بر بیشتر دنیا حکم رانده بود پلمپ و این مرگ بزرگترین حزب جهان بود. علت تلاش یلتسین برای انحلال حزب، کنار زدن گورباچف بود. چون طبعاً وقتی حزب نباشد، دبیرکل هم نیست. او در تمام این کارها حمایت غرب و آمریکا را در کنار خود داشت.

> آخرین تلاش‌ها برای جلوگیری از فروپاشی
با استقلال بلوک شرق و اکثر اقمار، فروپاشی مهلک اقتصادی و همچنین بیرون آمدن نیروهای شوروی از افغانستان که چیزی جز یک شکست واضح نبود موجب دلسردی متحدین شوروی، اقمار و بلوک شرق و در نهایت موجب سرخوردگی ارتش و اضمحلال K. G. B و رها شدن همه امور کشور به حال خود شد. این ازهم‌گسیختگی زمانی به اوج رسید که جوانی به نام ماتئوس روست از آلمان با هواپیمای کوچکش پرواز و بدون هیچ مانعی به حریم هوایی شوروی که می‌گفتند نفوذناپذیرست! وارد و در میدان سرخ مسکو که مظهر قهر با غرب بود فرود آمد! و استهزاء جهانی را برای شوروی به ارمغان آورد و حتی برکناری وزیر دفاع هم نتوانست از بار شکست بکاهد. این جریان یعنی اینکه کار شوروی دیگر تمام شده، ارتش و نیروهای امنیتی مُرده و این آخرین میخ بر تابوت بزرگترین شمایل کمونیزم جهان بود. مشکلات اقتصادی در ۱۹۹۱ به اوج خود رسید و یلتسین رسماً به رهبری اپوزیسیون مخالف حکومت بدل شد.

> کودتای نافرجام اوت
ژوئن ۱۹۹۱ توسط «F. B. I» خطر کودتا به وزیر امور خارجه شوروی گوشزد شد. مثلث کودتا رئیس K. G. B، فرمانده ارتش و نخست‌وزیر بود. بوش، رئیس‌جمهور جدید آمریکا ۳ هفته قبل از کودتا به مسکو آمده بود برای بستن قرارداد سلاحهای استراتژیک که بالاخره بعد از ۹ سال در کرملین امضا شد. در ضیافت شام، یلتسین بدون دعوت آمد و با نزدیک شدن به بوش به همه فهماند که قدرت واقعی از آن کیست. گورباچف به خیال اینکه منشور تشکیل کشور اتحادیه انجام خواهد شد ۴ اوت ۱۹۹۱ به سوچی برای گذراندن تعطیلات رفت ولی ۱۸ اوت در زمان بازگشت، ناگهان تلفنهای ویلایش قطع و ۵ غروب باکلانف، شنین، بولدین، رنیکف و پلخانف وارد ویلا شدند. آن‌ها گفتند که یک کمیته اضطرار تشکیل و از گورباچف خواستند برای نجات شوروی وضع فوق‌العاده اعلام و استعفا نماید. گورباچف به تمسخر گفت: «کدام شوروی؟! چنین کشوری تنها روی نقشه وجود دارد!» او با خائن خواندن همه آن‌ها، از انجام درخواستشان امتناع کرد؛ لذا به همراه همسر و دخترش تحت بازداشت خانگی قرار گرفت. هدف اصلی این کودتا برگرداندن قدرت اصلی رهبری و دبیرکلی در شوروی بود که البته نه تنها شکست خورد که خود به روند فروپاشی سرعت بخشید. از رسانه‌ها اعلام شد گورباچف به علت بیماری از قدرت کنار رفته!
یلتسین سوار بر تانک وارد میدان سرخ شد و کنترل پارلمان را به دست گرفت و کمیته اضطرار را کودتاچی و مردم را به مقاومت در مقابل آن‌ها و اعتصاب فراخواند. ارتش با تزویر او به پادگانها بازگشت و کودتا با مقاومت مردم شکست خورد و سرانش دستگیر شدند. سپس یک فروند هواپیمای شخصی خود را فرستاد تا گورباچف را به مسکو بیاورد اما بعد از آمدن او را مجبور به استعفا نمود.
گورباچف بعد از بازگشت فوراً به بررسی روند کار تشکیل کشور اتحادیه پرداخت. سرانجام در ۱۲ نوامبر در آخرین جلسه شوراهای کشور، همه روی کشور واحد اتحادیه کنفردارتیو و ۹ کشور باقی مانده از اقمار توافق کردند. ولی حال مشکل آن بود که آیا همه کشورها عضو اتحادیه می‌شوند یا نه. ۲۵ نوامبر باز یلتسین به جایگزینی اسم اتحادیه کشورهای… با کشور اتحادیه… اصرار ورزید و این بعد از آن توافق یک نوع پیمان‌شکنی بود.
او پنهانی همراه روسیه سفید و اُکراین با بوش مذاکره و حمایت او را کسب کرده بود.

> و فروپاشی سرانجام چون فرجامی در می‌رسد!
۲۲ اوت ۱۹۹۱ در مراسم تحلیف یلتسین بخاطر انتخاب مجددش به ریاست جمهوری روسیه در کاخ کرملین، پرچم داس و چکش شوروی به بیرون و پرچم سابق روسیه به اهتزاز درآمد. در آن مراسم به دستور او تمام تندیس‌ها و عکسهای سران
کمونیست از کاخ خارج شدند. ۲۴ اوت گورباچف با دیدن اوضاع مجبور به استعفا از دبیرکلی CPSU و خود کمیته مرکزی حزب را بعد از ۸ دهه منحل کرد. ۱۸ اکتبر پیمان جامعه اقتصادی به وسیله گورباچف و نمایندگان ۸ جمهوری باقیمانده منعقد ولی آذربایجان، گرجستان، مولداوی و اُکراین روز موعود از امضا امتناع و ۸ دسامبر سران روسیه، اُکراین و روسیه سفید انحلال USSR را رسماً اعلام و جامعه کشورهای مشترک المنافع CIS را تشکیل دادند. ۱۷ دسامبر گورباچف مجبور شد اعلام کند که دیگر کشوری به نام شوروی وجود ندارد. ۲۵ دسامبر هم از تمام مناصب خود کناره‌گیری و ۷ مه ۱۹۹۲ یلتسین فرمانده‌کل قوای روسیه شد. در نهایت شوروی که نطفه‌اش در انقلاب ۲۶ اکتبر ۱۹۱۷ بسته و ۳۰ دسامبر ۱۹۲۲ رسماً توسط لنین تأسیس شده بود ۲۴ دسامبر ۱۹۹۱ خاتمه یافت. یلتسین که در تمام مراحل با حمایت کامل آمریکا و غرب به نتایج دلخواه رسیده بود رسماً اعلام کرد که در آینده کشور هیچ جایی برای گورباچف وجود ندارد. خبر فروپاشی اردوگاه سرخ کمونیزم دنیا و امپراطوری سوسیالیزم، بزرگترین خبر جهان بود که مثل توپ صدا و همه را به واکنش واداشت. بلوک شرق، اقمار شوروی، غرب و آمریکا را به شادی و طرفداران حزب کمونیست در جهان را به اندوه نشاند. خیلی از طرفداران حزب کمونیست در اثر یاس ناشی از فروپاشی اردوگاه کمونیست، دست به انتحار زدند که از معروف‌ترین آن‌ها همسر مائو تسه تونگ، رهبر چین بود. این انتحارها به دور از این واقعیت بود که مرگ طرفداران یک ایدئولوژی، موجب حیات مجدد آن نخواهد شد.

> گورباچف بعد از قدرت
۲۵ دسامبر که قرار بود فرماندهی عالی رسماً به رئیس‌جمهوری جدید یلتسین انتقال یابد، نه او و نه سایر روسای جمهوری کشورهای تازه استقلال یافته هیچ تماسی با گورباچف نگرفته و برخلاف قرار هیچ مراسم تودیعی برای گورباچف برگزار نشد. گورباچف مغبون و محزون، بعد از استعفاء، بنیادی به نام استامپا تأسیس و مشغول نگارش خاطرات و مقاله نوشتن برای روزنامه‌های خارجی و مصاحبه با خبرگزاری‌های خارجی و چاپ خاطراتش شد که البته ازین راه درآمد سرشاری هم نصیبش شد. او سفرهای خارجی خود را از ۱۹۹۲ به دعوت ریگان از آمریکا شروع کرد. سپس رئیس صلیب سبز در حمایت از محیط زیست شد.

> میراث بزرگ گورباچف
مرگ همسر گورباچف بعد از فروپاشی او را تنهاترین مرد روسیه نمود. هنوز هم بعد از این همه سال با جریان فروپاشی کنار نیامده و هنوز علیرغم‌عدم کینه حتی نسبت به سران اقمار که دردشان بیشتر رسیدن به قدرت بود نه استقلال مردمشان، همچنان با تراژدی فروپاشی درگیر است. او هرچند برای مردمش متأسف است اما از آن‌ها کینه‌ای به دل ندارد.
او نه تنها از سوی مردم کشور خود پس زده شد که حتی از سوی جهان نیز بعد از مدتی فراموش شد. امروز باز جهان نیازمند بازگشت به دوران گورباچف و از سرگیری گفتگوها در جهت رسیدن به صلح پایدار است. حداقل توجه جامعه جهانی به او می‌توانست انتخابش به عنوان دبیرکل سازمان ملل باشد. ولی گورباچف که به قول خودش کارش را کرده، با تمام بزرگی و بزرگترین میراثش یعنی حفظ بقا جهان و ایجاد صلح جهانی، امروز مردی تنهاست. هرچند که هنوز زنده است اما بی‌شک جهان دچار افسوس بزرگی بعد از مرگ یکی از بزرگترین مردانش خواهد شد. مردی که جهان قدرش را ندانسته و نتوانسته از پتانسیل بالایش در پیشبرد صلح گسترده و حل مناقشات بین‌المللی استفاده کند. در نهایت این جهانست که متضرر است نه گورباچف. تضرر و افسوسی که بعد از مرگ ماندلا نیز تجربه کرد ولی درس نگرفت.

منبع : پیام آفتاب

علامه حیدرقلی سردار کابلی

علامه حیدرقلی سردار کابلی

او يكي از پر فروغ‎ترين اختران حوزه تشيع بود كه عمر پربركت خويش را در عالم هجرت براي كسب دانش و نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ سپری کرد و در تاریخ 30 جدی/دی 1331 چشم از جهان فرو بست.

علامه حیدرقلی سردار کابلی

علامه حيدرقلي فرزند سردار نور محمد خان از افسران عالی‌رتبه ارتش افغانستان در هيجدهم محرم 1293برابر با 25 دلو/بهمن 1254 در محلة شيعه نشين «چنداول» كابل پا به عرصه گیتی گذاشت.

حیدر قلی چهار ساله بود که عبدالرحمن‌خان، با حمایت انگلستان به پادشاهی افغانستان رسید و نور محمد خان که از سرداران عالی‌رتبه ارتش بود همراه با خانواده‌اش به لاهور که در آن زمان یکی از ایالات مستعمره بریتانیا در هند محسوب می‌شد، مهاجرت کرد. سردار کابلی به همراه خانواده اش مدت هفت سال (۱۲۹۷–۱۳۰۴ ق) در لاهور اقامت داشت.

حیدرقلی که فرزند ارشد خانواده بود، در لاهور به مکتب‌خانه و مدارس دولتی بریتانیا رفت. وی در مدت هفت سال پایه‌های علوم جدید را در لاهور فراگرفت و همچنین در مکتب‌خانه، علوم دینی و قرآن آموخت. گفته می‌شود که خانواده وی در لاهور تحت سختگیری‌ها و آزار دولت مستعمره هند بوده‌اند و به همین دلیل در سال ۱۳۰۴ (قمری) از لاهور به بندر بصره در عراق مهاجرت کردند.

او يكي از پر فروغ‎ترين اختران حوزه تشيع بود كه عمر پربركت خويش را در عالم هجرت براي كسب دانش و نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ سپری کرد و در چهارم جمادی الاول 1372برابر با 30 جدی/دی در باختر مشرق اسلامي يعني ديار «باختران»‌ اين ستارة گمنام از آسمان علم و حكمت غروب نمود.

خاطرات
حيدرقلي كودك چهار ساله بود كه استعمار پير انگليس ساية سياه خود را بر اكثر كشورهاي شرقي و غربي گسترده بود. در همين امر دولتمردان انگليس يكي از مهره‎هاي خطرناك و وابسته به استكبار جهاني را در افغانستان به قدرت رساندند. با روي كار آمدن «امير عبدالرحمن خان» شاه جنايت پيشه و مزدور دست به طرحي استعماري زد كه عبارت بود از مخالفت و نابودي مذهب جعفري از هيچ تلاشي دريغ نورزيد؛ از كشتار دسته جمعي شيعيان گرفته تا تبعيد و به سياهچال انداختن جمعي از رجال شيعي. نور محمدخان كه از سرداران عالي رتبه ارتش محسوب مي‎شد همراه با خانواده‎اش به يكي از ايالات مستعمره بريتانيا (هند شهر تاريخي لاهور) تبعيد شد. خانوادة سردار مدت هفت سال (1297 - 1304 ق) در لاهور مهاجر بودند. در اين ايام حيدرقلي فرزند ارشد سردار راهي مكتب خانه و مدارس دولتي گرديد. وي در مدت هفت سال تمام پايه‎هاي علوم جديد را در لاهور فرا گرفت و در مكتب خانه، علوم ديني و قرآن را آموخت. در حالي كه هنوز دوازده بهار از سن حيدرقلي سپري نشده بود از جمله دانشمندان جوان و رياضيدانان هوشمند لاهور به حساب مي‎آمد.

او در عنفوان جواني در بيشتر علوم و فنون روز صاحب نظر و رأي بود و در ميان دانش‎آموزان شهر لاهور رتبه اول را از آن خود نموده بود، به طوري كه معلمان و اساتيد كلاس حيدرقلي از فضل آن دانش‎آموز مهاجر بهره مي‎بردند و نسبت به وي احترام خاصي به جا مي‎آورند. چندي نگذشت كه آوازة علمي حيدرقلي شهرة شهر گشت. دولت مستعمرة هند هر چند گاهي اسباب اذيت و آزار خانواده سردار را فراهم مي‎ساخت و با بهانه گيريهاي واهي روزگار را بر آنان تنگ مي‎ساخت و توسط عوامل دولت دست نشاندة‌ كابل چنگ و دنداني عليه سردار مهاجر نشان داده مي‎شد.

نور محمدخان مجبور شد شهر لاهور را به قصد عراق، «ديار ابرار و احرار» روزگار ترك نمايد. بر اين اساس (سال 1304 ق) از مسير اقيانوس هند دل به دريا زده، وارد بندر ساحلي بصره گرديد. او و خانوادة وي كه سالها در فراق چنين لحظه‎اي دقيقه شماري مي‎كردند هم اكنون از تمناي ديدار و عطر گلگون گلهاي محمدي اشك شوق روان مي‎سازند.
سردار نور محمدخان توانست براي هميشه خود و فرزندان دلبندش را از توفان حوادث نجات بخشيده، بر ساحل بيكران كشتي نوح اهل بيت خود را بيمه نمايد.

در محضر خورشيد
حيدرقلي هم اكنون مهمان خورشيد و در محضر امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ قرار گرفته است. او آمده است تا از سرچشمة زلال «قرآن» و كوثر كلام «اهل بيت ـ عليهم السلام ـ» جرعه‎اي بنوشد.
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده‎ايم از بد حــادثه اينجـا به پـناه آمـده‎ايم
رهـرو مـنـزل عشـقيـم ز سـر حـد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‎ايم
حيدرقلي پس از زيارت مزار پيشوايان اسلام و آشنايي با اختران حوزه نجف اشرف نزد اساتيد زبده و وارسته نجف چون شيخ علي اصغر تبريزي، تحصيل علوم حوزوي را آغاز كرد. وي پس از شش سال تلاش بي‎وقفه توانست بر قله رفيع اجتهاد و استنباط علوم اسلامي قرار گيرد. وي در ميان طلاب معاصر خود در فضل و دانش نمونه بود و همه او را به حكيم، دانشمند و مجتهد بزرگ مي‎شناختند.

مشايخ اجازه
حكيم وارسته علامه سردار كابلي پس از كسب مدارج علمي و رسيدن به درجه اجتهاد و فتوا موفق شد از رجال نامي و استوانه‎هاي بزرگ حوزه همچون:
1. آية الله سيد حسن صدر (ره).
2. آية الله ميرزا محمدعلي دشتي (ره).
3. آية الله حاج سيد عباس لاري (ره).
4. آية الله حاج شيخ عباس قمي (ره).
5. آية الله سيد يحيي خراساني (ره).
6. آية الله شيخ آقا بزرگ تهراني (ره).
مفتخر به دريافت «اجازه» و نقل روايات گردد.

آشنايي با زبانهاي خارجي
سردار همراه با فراگيري علوم معقول (فلسفه، حكمت و هيئت) و منقول (فقه و اصول) به زبانهاي زنده جهان (عربي، انگليسي، عبري و اردو) آشنايي كامل پيدا كرد و با لهجة مخصوص هر زبان قادر به تكلم و محاوره بود و برخي از تأليفات خود را به نگارش درآورد و بعضي از كتب خارجي را ترجمه نمود. وي تحقيقاتي دربارة زبان عبري به عمل آورد و برخي از نظرات دانشمند مسيحي عراق (اب انستاس ...) درباره «فقه اللغة» را رد كرد. و نيز كتاب «انجيل برنابا» را از عربي به فارسي درآورده، و با نسخة انگليسي آن تطبيق داد. وي سروده‎هايي نيز به زبان اردو و انگليسي دارد.

هجرت از حوزه
حكيم گمنام علامه سردار كابلي در اوج شكوفايي علمي و در بحبوحه جواني و رسيدن به قله بلند اجتهاد آهنگ هجرت از حوزه را به صدا درآورد و در تاريخ 1310 ق همراه خانواده به قصد تبليغ اسلام و انجام رسالت براي تنوير و ارشاد جامعه اسلامي، با حوزه وداع گفت. با اينكه همه نوع امكانات براي او فراهم بود و هيچ گونه مشكل سياسي و مالي او را تهديد نمي‎كرد، با كوله‎باري از علم و حكمت، حوزه را رها نموده، وارد سرزمين باختران(کرمانشاه) گرديد. آن روز شهر باختران از محروم‎ترين مناطق غرب ايران به حساب مي‎آمد. با رسيدن كاروان زائر كربلا شهر غرق در شادي و شعف گرديد. مردم آن ديار به گرمي از سردار كابلي استقبال نمودند و او را همچون نگيني در بر جان گرفتند از آن روز به بعد شهر باختران منزلگاه ستارگان علم و حكمت گرديد و هر چند مدت كارواني از عالمان و شاگردان مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و پيروان ساير مذاهب براي ديدار و كسب فيض از خرمن علوم سردار وارد اين ديار مي‎شدند و در طول سال مهمانخانه سردار آكنده از دانشمندان و دانش پژوهان علوم اسلامي و زائران حرم امام حسين ـ عليه السلام ـ بود كه برخي از آنان آشنا به «علوم غريبه» بودند. از آن ميان شيخ عبدالرحمن مكي بود كه از وي فن كيمياگري را آموخت.

هجرت ناباورانه علامه بزرگوار، فقيه روزگار، حوزه‎هاي علميه را تكان داد. البته بايد يادآور شد كه سردار تنها مهاجر حوزه نبود بلكه بزرگان ديگري هم قبل از ايشان پس از اتمام يك دوره از دروس حوزه و رسيدن به اعلا مراتب معرفت و صعود بر سكوي وعظ و خطا به حوزه را ترك گفته، به شهرهايي چون بلخ و بخارا و ... هجرت نموده‎اند و امروز حضور چشمگير پيروان تشيع در هند و چين و كشمير مرهون زحمات همين ستارگان تابناك حوزه‎‌هاست. چه بسزاست سيرة‌ سلف احيا گردد و تني چند از امروزيان نيز همانند سردار كابلي و فاضل هندي حوزه را براي سامان بخشيدن اوضاع ديني ديار خود ترك گويند و بدان سرزمينها رو كنند.

ميراث فرهنگي
تمركز فكري سردار بسيار عالي بود. با اينكه در ميان مردم و همواره مأنوس با آنان بود از فعاليتهاي علمي و كنكاش در علوم تجربي و فكري غافل نشد. چه بسا در تحقيقات و تأليفات خود بيشتر از حوزة‌ درس و بحث موفق بوده و شبانه روز بهترين لحظات زندگي خود را صرف مطالعه و تحقيق و فراگيري علوم و فنون مي‎كرد در پي همين پشتكاري كه داشت فن «كيميا» گري را در باختران از دانشمنداني كه با وي ديدار داشتند آموخت و به نتايجي بسيار ارزنده دست يافت.
وي تا آخرين دقايق عمرش از كتاب، قلم و دوات فاصله نگرفت. هميشه مي‎نوشت و تفكر مي‎كرد. هم اكنون آثار ارزشمندي در زمينه‎هاي مختلف از وي به يادگار مانده است كه بيشتر آنها به صورت پراكنده در كتابخانه‎هاي عمومي و شخصي در ايران وجود دارد از مجموع 32 جلد تأليفات وي به تعدادي اشاره مي‎گردد:
1. كتاب اربعين (اين كتاب حاوي چهل حديث در فضايل امام علي ـ عليه السلام ـ از طرق اهل سنت مي‎باشد)
2. نظم باب حادي عشر.
3. شرح دعاي صباح.
4. درّ النثير.
5. رساله در معرفت (جوّ)
6. غاية التعديل (قبله شناسي).
7. ترجمه انجيل برنابا و ...

قبله شناس
علامه مجلسي (ره) محدث بزرگ شيعه معتقد بود كه محراب قبلة مسجد مدينه از سوي سلاطين جور از جايگاه اصلي خود منحرف گرديده است. با اينكه سردار كابلي اكثر محرابهاي موجود زمان خود را منحرف، از قبله مي‎دانست و خود با اندك انحراف از محراب مساجد نماز مي‎گزارد، با نبوغي كه در هيئت و حكمت داشت توانست با فرمولهاي پيچيدة رياضي مسأله «انحراف قبله مسجد مدينه» را رد و حكيمانه مدعاي خويش را اثبات نمايد. وي معتقد است كه محراب مسجد مدينه صد در صد درست و طبق موازين رياضي و هيئت است و حتي انحراف نداشتن قبله مسجد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را از معجزات بارز مكتب اسلام دانسته و دلايلي در اين باره اقامه نموده است.

انس با كتاب
سردار بيشتر اوقاتش را صرف مطالعه يا نوشتن كتاب مي‎كرد، از كتبي كه هميشه در كنار خود مي‎گذاشت و دم به دم به آنها مراجعه مي‎كرد «تاج العروس»[4] و «دائرة المعارف بريتانيا»؟ بود و كمتر شب و روزي بر او مي‎گذشت كه رياضيات مطالعه نكند. اكثر كتب كتابخانه‎اش را خوانده بود و هر كتابي را كه مي‎خريد ضمن مطالعه، اغلاط آن را تصحيح مي‎كرد و براي بيشتر كتابهاي مهم خود كه چاپ قديم و فاقد فهرست بودند، فهرست تهيه مي‎كرد و حاشيه مي‎زد.

خط سردار
او علاوه بر فضايل و مناقبي كه داشت هنرمند خوبي بود و در خط نستعليق و شكسته قلمي توانا و نقش آفرين داشت. نمونه اين دو خط را مي‎توان از حواشي سردار بر كتاب «شهاب» تأليف قاضي ابو عبدالله خضاعي و در «غاية التعديل» مشاهده نمود كه هر دو كتاب به طريق افست چاپ گرديده است.

آيينه اخلاق
سردار كابلي نه فريفته دنيا شد و نه مغرور دانش خود او از ‎آغاز تا آخر عمر، طلبه به معناي واقعي كلمه بود و نه به فكر جاه و مقام افتاد و نه به ياد لشكر و حشم. از تمام وجود او عزت و شرف مي‎باريد.
به غناي عجيبي دست يافته بود. در چهره‎اش آثار كبر و نخوت ديده نمي‎شد انساني بود قانع، صبور، خوشرو و خوش لهجه. وقتي راه مي‎رفت زمين را مي‎نگريست و وقتي مي‎نشست در حال فكر كردن بود. وقتي به كسي مي‎رسيد با تبسم احوالپرسي مي‎كرد و اگر سخن از علم و فضل او به ميان مي‎آمد مي‎گفت: «من ذره‎اي بيش نيستم.» و ...
او ظاهري ساده و بي‎آلايش داشت. لباس ساده مي‎پوشيد، ساده سخن مي‎گفت و غذاي ساده مي‎خورد مهربان بود و با مردم صميمانه مي‎نشست و صادقانه برخورد مي‎كرد. از تمام وجودش اخلاص و صفا نمايان بود.
ادب و تواضع آن مرد كريم، دوستان و آشنايانش را به شگفتي وا مي‎داشت. بزرگاني كه به كرمانشاه وارد مي‎شدند و اشتياق به ملاقات با او را داشتند، او از باب احترام و ادب ابتدا به ديدن آنها مي‎رفت تا آمدن آنها به منزل او جنبه بازديد داشته باشد. وي اين احترام را نسبت به هر شخصي مراعات مي‎كرد بدون آنكه ملاحظه‎اي به مقام و مرام و مسلك طرف داشته باشد.

وفات
سرانجام حكيم فرزانه دانشمند برجسته، ستاره خاور، مهاجر گمنام علامه حيدرقلي، در عالم هجرت و غربت پس از نيم قرن و اندي تلاش، بررسي و نشر معارف اسلامي، در سحرگاه چهارم جمادي الاول 1372 ق. در حال راز و نياز با ذات بي‎نياز در سر سجاده نماز در 79 سالگي با قلب آرام و ضمير اميدوار از آسمان باختران غروب كرد و حوزه‎هاي علميه و سرداران علم و معرفت را از رحلت خود عزادار و سياهپوش ساخت.
پس از مراسم تشييع و عزاداري در باختران تابوت سردار را طبق وصيت خودش به نجف اشرف انتقال دادند. پيكر مطهر او در ميان اشك و آه طلاب و رجال بزرگ حوزه نجف تشييع و در قبرستان وادي السلام در جوار مرقد مطهر «بوتراب» امام علي ـ عليه السلام ـ به خاك سپرده شد.

در فراق ستاره
نزديك به نيم قرن از غروب دانشور بزرگ، فيلسوف گمنام آية الله سردار كابلي (ره) مي‎گذرد. هنوز هم ارباب خرد و دانش در فراق سردار مي‎سوزند و تنها از نظرات وي در محافل و سمينارهاي علمي بهره مي‎جويند. يكي از آن سرداران نام‎آور معاصر، حكيم بزرگوار علامه آية الله حسن زاده آملي - دام عزّه - است كه بارها در دروس هيئت و حكمت خود از عظمت علمي سردار كابلي با اين جملات قدرداني نموده است:
«ايشان ملاي عجيبي بود. ملاي مجهول القدري بود. در زمان ما جايشان خيلي خيلي در حوزه خالي است. رضوان الله تعالي عليه ...»
چون كه گل رفت و گلستان شد خراب بوي گل را از كه جوييم، از گلاب
سيد حسن احمدي نژاد - تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 2، ص 628[

برگرفته: پایگاه اطلاع رسانی پیام آفتاب

اعلامیه شماره ( 2 ) دره صوف

اعلامیه شماره ( 2 ) دره صوف

جبهه مقاومت دره صوف بالا

در طول تاریخ مردم قهرمان پرو و مقاومت گر دره صوف بالا نشان داد که به هیچ گروه و به هیچ ظلم و ستم تن نمی دهد امروز هم که حکومت مرکزی ولسوالی دره صوف بالا را بدست خود تسلیم طالبان نموده بود که باعث نارضایتی مردم محل شده بود بعد از جلسه های متعددی و سعی و تلاش های فراوان جنرال پر افتخار افغانستان که در هر نقطه از کشور برای دفاع از ننگ و ناموس مردم افغانستان جان خود را سپر کرده است و بدون کدام امتیاز در کنار نیروهای امنیتی و دفاعی کشور با دشمنان قسم خورده افغانستان جنگیده است و با رفتن ( جنرال صاحب شجاعی ) به ولسوالی دره صوف بالا روحیه مردم تازه شد با وجود تمام مشکلات و سختی های که وجود داشت اما جنرال‌ صاحب شجاعی تمام مردم محل را متحد و یکپارچه ساختن تا در برابر طالبان وحشی مبارزه و ایستادگی کند که خوشبختانه با مدیریت و رهبری درست جنرال صاحب شجاعی دره صوف بالا را قبرستان طالبان ساختن که با دادن تلفات بیش از حد فرار کردن در کنار جنرال صاحب شجاعی قومندان صاحب امین ضربعلی و دیگر قوماندان ها و تمام مردم نقش مهم و بسزایی داشتن این پیروزی و مقاومت را مدیون تمام قومای سرزمین مقاومت و به خصوص جنرال صاحب شجاعی و قومندان صاحب امین ضربعلی که با سپر نمودن جان شان از ننگ و ناموس مردم جانان دفاع کردن جای خوشبختی این است که بدون کدام تلفات این ولسوالی را از چنگ طالبان خون خار نجات داد و حال هم در حال پیش روی بسوی ولسوالی دره صوف پاین هستند که سیاست های نادرست رهبران سیاسی به جنرال صاحب شجاعی اجازه تصفيه و نابود کردن طالبان را در ولسوالی دره صوف پاین نمی دهد

( جبهه مقاومت دره صوف بالا ) شب و روز مردانه و قهرمانانه می رزمند از تمام مردم قهرمان پرو و مقاومت گران چه آنهای که در سنگر داغ مبارزه میکند و چه آنهای که به هر طریق از جبهه مقاومت حمایت و پشتیبانی میکنند قلبا سپاسگزارم به امید پیروزی و موفقیت جبهه مقاومت دره صوف بالا به رهبری جنرال پر افتخار افغانستان شجاعی و نابودی طالبان همه دعا کنیم و از هیچ نوع کمک و همکاری دریغ نکنیم برای جبهه مقاومت نان و آب مهم نیست بلکه سلاح و مهمات داشته باشند جانانه مبارزه می‌کنند

برای سنگرداران جبهه مقاومت آرزوی پیروزی و موفقیت از خداوند لایزال خواهانم

«پاکسازی قومی» در سال ۱۳۷۷ در مزارشریف متهم کرد

شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ

«شورای مقاومت ملی» طالبان را به «پاکسازی قومی» در سال ۱۳۷۷ در مزارشریف متهم کرد

۱۷ اسد ۱۴۰۲

«شورای مقاومت ملی برای نجات افغانستان» طالبان را به جنایت‌های «پاکسازی قومی»، «نسل‌کشی» و «نابودسازی فرقه‌ای» در سال ۱۳۷۷ خورشیدی در شهر مزارشریف متهم کرد.

این شورا در اعلامیه‌ای که امروز (سه‌شنبه، ۱۷ اسد) به‌مناسبت «یادبود از قربانیان نسل‌کشی ۱۷ اسد ۱۳۷۷ شهر مزارشریف» منتشر کرده، طالبان را به «قتل‌عام» غیرنظامیان در این شهر متهم کرده است.

«شورای مقاومت ملی برای نجات افغانستان» در اعلامیه‌ی خود نوشته است که طالبان با تسلط بر شهر مزارشریف در سال ۱۳۷۷ خورشیدی، «به اهالی غیرنظامی شهر حمله‌ور شده و چندین روز به قتل‌عام مردم ملکی، به‌شمول زنان و کودکان پرداخته‌اند».

این شورا همچنین تأکید کرده است که گروه طالبان «بدترین و بی‌رحمانه‌ترین جنایات ضدبشری در قبال مردم این شهر، به‌ویژه مردم هزاره و شیعه انجام داده است».

در اعلامیه‌ی این شورا آمده است: «یکی از مسئولان بلندپایه‌ی طالبان در آن زمان هزاره‌ها را نامسلمان دانسته و فتوای قتل‌عام آنان را صادر نموده بود که مصداق عینی پاکسازی قومی، نسل‌کشی و نابودسازی فرقه‌ای در کشور ما بوده است.»

این شورا با استناد به گزارش سازمان دیدبان حقوق بشر نوشته است که در آن زمان «در جست‌وجوی خانه‌به‌خانه، صدها مرد و پسر هزاره اعدام شدند» و افزوده که گزارش‌هایی مبنی بر کشته‌شدن هزاران نفر در این شهر نیز وجود دارد.

«قتل‌عام مزارشریف»؛ خاطرات قربانیان پس از ۲۵ سال هنوز زنده است

عبداللهیان: طالبان با حمله به سرقنسولگری ایران در مزارشریف جنایت آفرید

۲۵ سپتامبر؛ یادبود از قتل‌عام هزاره‌ها توسط عبدالرحمان خان

«شورای مقاومت ملی برای نجات افغانستان» در اعلامیه‌ی خود نوشته است که طالبان اکنون و پس از ۲۵ سال، در مناطق مختلف کشور، از جمله ولایت‌های شمال، کابل، مناطقی از ولایت‌های جنوب و ولایت‌های مرکزی «جنایات مشابهی» را مرتکب شده‌اند و شهروندان کشور را «در مقابل چشمان خانواد‌های‌شان» به رگبار بسته‌اند.

این شورا گفته است که طالبان به‌دلیل ارتکاب «جنایات ضدبشری»، از جمله «سرکوب، شکنجه، قتل، حذف سیاسی، قومی و مذهبی» مستوجب مجازات و تحریم‌های بیشتر هستند، نه این‌که با آنان تحت عنوان‌های مختلف «تعامل پنهانی» صورت گیرد.

این شورا گفته است که تعامل پنهانی با گروه طالبان باعث «جسارت‌بخشیدن به سایر گروه‌های هراس‌افگن» می‌شود.

این درحالی است که براساس گزارش نهادهای معتبر حقوق بشری، گروه طالبان با تصرف دوباره شهر مزارشریف در سال ۱۳۷۷ خورشیدی دست به «کشتار هزاران غیرنظامی» ساکنان شهر زد.

به نقل از بی‌بی‌سی فارسی، دیدبان حقوق بشر در گزارشی که در ۱۰ نوامبر ۱۹۹۸ میلادی منتشر کرد، از کشتار غیرنظامیان توسط طالبان در مزارشریف سخن گفت. طبق این گزارش، «طالبان تا توانستند دست به کشتار مردم زدند» و آنچه در شهر [مزارشریف] رخ داد، «وحشتناک» بود.

طالبان با «اعمال فشار» از باشندگان دره‌صوف سمنگان ۷۰ میل سلاح خواسته‌اند

طالبان با «اعمال فشار» از باشندگان دره‌صوف سمنگان ۷۰ میل سلاح خواسته‌اند

۱۳ حوت ۱۴۰۱

منابع در روستای «کوته» ولسوالی دره‌صوف بالای ولایت سمنگان می‌گویند که طالبان در ادامه‌ی فشارها بالای باشندگان این روستا، از آنان ۷۰ میل سلاح خواسته‌اند.

منابع معتبر امروز (شنبه، ۱۳ حوت) به روزنامه اطلاعات روز گفتند که طالبان به تاز‌گی به باشندگان این روستا پنج روز مهلت تعیین کرده‌اند تا ۷۰ میل سلاح را برای آنان تسلیم کنند.

به‌گفته‌ی منابع، طالبان هشدار داده‌اند درصورتی که باشندگان دره‌صوف سلاح‌های درخواست‌شده را تسلیم نکنند، بازداشت و زندانی خواهند شد.

چند روز پیش نیز باشندگان روستای «کوته» ولسوالی دره‌صوف بالای ولایت سمنگان به روزنامه اطلاعات روز گفته بودند که طالبان آنان را به داشتن سلاح متهم کرده و گفته‌اند: «اگر سلاح ندارید پول آن‌را پرداخت کنید.»

حمله‌ی طالبان بر ولسوالی دره‌صوف بالا؛ بی‌توجهی دولت و تنهایی خیزش مردمی

دو ولسوال در یک ولسوالی؛ از توقف استخراج زغال سنگ تا حملات گسترده‌ی طالبان در دره‌صوف بالا

طالبان چهار غیرنظامی را در ولسوالی دره‌صوف پایین سمنگان کشتند

در جریان روزهای گذشته محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان نیز در صفحه‌ی فیس‌بوک خود طالبان را به «تشدید فشار انتقام‌جویانه» علیه مردم دره‌صوف متهم کرده است.

با این همه، باشندگان روستای «کوته» می‌گویند که طالبان در کنار تشدید فشارها و آزار و اذیت مردم، روند بازداشت برخی از چهره‌های نظامی و سیاسی پیشین را نیز ادامه می‌دهند.

یک منبع معتبر به روزنامه اطلاعات روز تأیید می‌کند که طالبان پنج نفر از نزدیکان طاهر زهیر، والی پیشین بامیان را نیز از دره‌‌صوف بالا بازداشت کرده‌اند. افراد بازداشت‌شده شامل پسر خسر، خواهرزاده و سه برادر طاهر زهیر هستند.

علامیهٔ شماره (3) دره صوف

اعلامیهٔ شماره (3) دره صوف در پیوند به بررسی تظاهرات ولسوالی بهسود میدان وردک

‏دوشنبه ‎۲۰ دلو ۱۳۹۹

‏‎وزارت امور داخله در روشنی یافته‌های هیئت بررسی‌کنندهٔ تظاهرات بهسود، ارزیابی خود را به‌گونهٔ همه‌جانبه انجام داده است.

‏‎به اساس ارزیابی و گزارش متذکره افرادی که در تظاهرات روز جمعه مورخ ۱۰ دلو ۱۳۹۹ در بهسود اشتراک داشتند، غیرمسلح بودند. بعد از اينكه تظاهرات به خشونت گرائید در جریان تظاهرات ۱۱ تن ملکی شهید و ۳۱ تن مجروح شدند.

‏‎وزارت امور داخله در همین پیوند وظیفه قوماندان امنیه میدان وردک را به حالت تعلیق قرار داده و قضیه را محول سارنوالی نموده است تا در پرتو قانون موضوع به شکل اساسی بررسی و عدالت تامین گردد.

‏‎وزارت امور داخله ضمن بیان تأثر شدید بخاطر شهادت و مجروحیت هموطنان ما در این قضیه، مراتب عمیق تسلیت و همدردی خود را به خانواده‌های شهدای رویداد متذکره ابراز می‌دارد و به مجروحین شفای عاجل تمنا دارد. مجروحین این رویداد در شفاخانه ۳۰۰ بستر پولیس به‌طور رایگان تحت مداوا قرار می‌گیرند و به خانواده‌های شهدای رویداد بهسود رسیدگی لازم صورت می‌گیرد.

‏‎وزارت امور داخله اطمینان می‌دهد که واحدهای اداری ولسوالی حصهٔ اول و دوم دوباره فعال و برای هموطنان عزیز ما عرضه خدمات خواهند نمود.

*****

اعلامیه شماره (۴)دره صوف

اعلامیه شماره (۴)دره صوف

بعد از نبرد سختی که به‌تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۸ میان نیروهای دفاعی و امنیتی و خیزش‌های مردمی، و گروه طالبان در ولسوالی دره‌صوف بالا صورت گرفت و در نهایت نیروهای دفاعی و امنیتی و خیزش‌های مردمی، ولسوالی دره‌صوف بالا را بازپس گرفتند و گروه وحشی طالبان را از آن ولسوالی راندند، طالبان بعد از ظهر همان روز در حین بردن اجساد باقی‌مانده‌ی شان از ساحه‌ی جنگ، دوتن از افراد ملکی را در قریه سیدآباد ولسوالی دره‌صوف بالای ولايت سمنگان به صورت بی‌رحمانه در داخل منازل و در حضور اعضای فاميل شان، تیر باران نموده و به قتل رسانیده‌اند.

قتل و آسیب رسانیدن به افراد ملکی از جمله‌ی مصادیق جرایم جنگی و ضد بشری بوده و مغایر با احکام و دساتیر دین مبین اسلام، قواعد و اصول حقوق بشردوستانه بین‌المللی می‌باشد و مرتکبین آن بدانند که چنین جرایم شامل قاعده‌ی مرور زمان نمی‌شود و عاملین آن در هر زمان و وضعیت پاسخ‌گو و مسئول عمل‌کرد خویش می‌باشند.

و نیز از مردم عزیز ولایت سمنگان مخصوصا ولسوالی دره‌صوف پایین، بنابر اصل "مصلحت-خیر-امنیت عمومی" تقاضا می‌کنیم که نسبت به این گروه وحشی -که ضد امنیت و آرامش و برادری مردم و عامل نفاق و ویرانی در جامعه اند-بیشتر از پیش هوش‌یار باشند و نگذارند که آنها جغرافیای سمنگان و دره‌صوف پایین را بستر امن و قلمرو حاکمیت خود بپندارند. این گروه به‌لحاظ اعتقادی و روحیه‌ی جمعی هیچ وجه مشترک و هم‌دلی‌ با مردم ندارند؛ بلکه گروهی است که با گردهم آمدن تعدادی از اوباش و افراد جاهل و افراد فرصت‌طلب و... تشکیل و پشت نقاب دین و مذهب پنهان شده‌ و با تبلیغات و تحریکات زهرآگین شان در حال نابود کردن سرمایه‌های اجتماعی مردم عزیز ماست.

اعلامیه شماره (۶)دره صوف

اعلامیه شماره (۶)دره صوف

مورخ ۹/ ۵/ ۱۴۰۰

تحولات و تغییرات اخیر میدان جنگ در افغانستان، هزاران خانواده را آواره کرده و باعث خسارات مالی و جانی فراوان به مردم کشور شده است. ولسوالی دره‌صوف ولایت سمنگان نیز مشمول این تحولات و تغییرات بوده و با سقوط بخش‌هایی از آن ولسوالی به‌تاریخ ۳۰جوزای ۱۴۰۰ به دست جنگ‌جویان طالبان، بسیاری از باشنده‌گان آن ولسوالی به‌ویژه باشنده‌گان مرکز و قراء حومه‌ی آن به ساحات هم‌جوار ولسوالی‌ها و ولایات دیگر ازجمله شهر مزارشریف آواره شده‌اند که اکنون صدها فامیل در شرایط بد اقتصادی، معیشتی وبی سرپناهی به‌سر می برند. و ازطرفی هم جنگ‌جويان گروه طالبان مسیر شاه‌راه‌های مواصلاتی مزار-دره‌صوف و سمنگان-دره صوف را به‌روی ترافیک مسدود کرده ومانع تردد وسایط باربری ومسافربری شده‌اند. ازهمین رو عدم دست‌رسی مردم به کمک‌های اولیه‌ی غذائی، صحی، آموزشی و از دست دادن کسب‌وکار و محصولات زراعتی از جمله‌ی مشکلات وچالش‌هایی‌اند که مردم امروزه شدیداً از آن رنج می‌برند.

علاوه بر مشکلاتی که ذکر شد (که نتيجه‌ی عمل‌كرد گروه طالبان در آن ساحات است) طالبان مرتکب جنایات ضد بشری نیز شده‌اند؛ در دو روی‌داد جداگانه در ولسوالی دره‌صوف بالا:

1. به‌تاريخ 28/4/1400 جنگ‌جويان طالبان بعد از شكست‌شان از مرکز ولسوالی دره‌صوف در قریه سیدآباد آن ولسوالی دو تن از افراد ملکی (به‌نام های قربان زوار و سید اکبر) را به‌صورت بی‌رحمانه در داخل منازل و در حضور اعضای فامیل شان به رگ‌بار بسته و به قتل رسانیده‌اند.

2. هم‌چنان طالبان به‌تاریخ 6/5/1400 از طرف شب بالای مرکز ولسوالی دره‌صوف بالا حمله نموده و بعد از یک برخورد شدید با نیروهای دفاعی و امنیتی، شكست می‌خورند، درجریان فرار از میدان جنگ به یک فارم مرغ‌داری در ساحه‌ی چهارتوت ولسوالی دره‌صوف هجوم برده چهار تن از کارگران آن فارم را که افراد ملکی بودند (به‌نام های سید یوسف، سیدمحمدعلی، سید محمد رضا، و سید حمیدالله) به قتل رسانیده‌اند. این اعمال ددمنشانه‌ی آن‌ها جنایت جنگی و ضد بشری بوده و بر عاملان آن نفرین گفته خواهان موارد ذیل هستیم:

- ما خواهان محاکمه‌ی عاملان قتل افراد ملکی مطابق معیارهای ملی و بین‌المللی هستیم؛

- ما خواهان باز بودن راه‌های مواصلاتی دره‌صوف-مزار و دره صوف-سمنگان به‌روی ترافیک می‌باشیم.

- از نهادهای ملی و بین‌المللی امداد رسان می‌خواهیم که آسیب‌دیده‌گان جنگ و بی‌جا شده‌گان را تحت پوشش کمک‌های بشر دوستانه قرار دهند.

- از نهادهای مدافع حقوق بشر و سازمان ملل متحد خواهان تحقیق و مستندسازی این قضایا می باشیم و هم‌چنان می‌خواهیم که بالای گروه طالبان اعمال فشار نمايند تا به ارتکاب جنایات جنگی و ضد بشری در سطح کشور مخصوصا ولسوالی دره‌صوف بالا و محاصره‌ی اقتصادی آن ولسوالی پایان داده و از دوام این اعمال ضد بشری خویش خود‌داری نمایند.

- اگر به خواسته‌های ما توجه و رسیده‌گی صورت نگیرد، دست به اعتراضات مدنی وتجمعات گسترده‌ی دادخواهی خواهیم زد.

اگر سلاح ندارید بجای آن پول پرداخت نمائید

منابع در تاریخ 10/11/1401در ولسوالی دره‌ صوف بالا ولایت سمنگان می‌گویند، که در روزهای پسین جنگجویان گروه طالبان باشندگان این ولسوالی را متهم به داشتن جنگ افزار کرده و آنان را آزار و اذيت می‌کنند.

به گزارش اسپوتنیک به نقل از اطلاعات روز، دست‌کم چهار منبع از روستاهای "کوته" و "چهار ده" ولسوالی دره‌ صوف بالا امروز (چهارشنبه، ۱۰ حوت) گفتند، که طالبان همه‌روزه باشندگان این روستاها را به حوزه‌های امنیتی می‌برند و بازجویی می‌کنند.

به‌گفته‌ی منابع، طالبان از باشندگان دره‌ صوف بالا جنگ افزار می‌خواهند و می‌گویند، که "اگر جنگ افزار ندارید، به‌جای آن پول بدهید".

سمنگان - اسپوتنیک افغانستان  , 1920, 25.02.2023

یک‌ پزشک از سوی ‏تفنگ‌‌داران ناشناس در سمنگان کشته شد

25 فبروری, 14:06

محمد محقق، رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان در صفحه‌ی فیس‌بوک خود هم طالبان را متهم به "تشدید فشار انتقام‌جویانه" در برابر مردم دره صوف کرده است.

به ادعای او، در دره صوف بالا ترورهای هدفمند و سیستماتیک، دستگیری‌های گروهی و "حواله‌ی سلاح و پول" جریان دارد.

محقق گفته است، که از منطقه‌ی کوته، چهار ده و رشک، صدها نفر به کوه‌ها فرار کرده‌اند.

او می‌گوید، که والی طالبان و مسئولان این گروه در مدرسه‌ی دینی چهار ده مستقر هستند و دستگیری مردم را تعقیب می‌کنند.

جنگجویان گروه طالبان چند روز پیش پنج نفر از نزدیکان طاهر زهیر والی پیشین بامیان را نیز از دره‌ صوف بالا دستگیر کرده بودند.

به‌گفته‌ی منابع، این افراد پسر خسر، خواهرزاده و سه برادر طاهر زهیر هستند.

به‌گفته‌ی منبع، این پنج نفر به‌ تاریخ ۲۹ دلو از منطقه‌ی "کوته"ی دره صوف بالا بازداشت شده و تا اکنون در بند طالبان هستند.

منبع توضیح داد که طالبان در همین روز در ابتدا منطقه‌ی یادشده را محاصره و تلاشی خانه‌به‌خانه راه‌اندازی کرده‌اند. به‌گفته‌ی منبع، طالبان برخی از ساکنان این منطقه را مورد آزار و اذیت نیز قرار داده‌اند.

ولسوالی دره‌ صوف بالا از جمله مناطق عمدتا هزاره‌نشین سمنگان است.

نماز وحشت 

نماز وحشت

نماز وحشت، نمازی است که برای کسی که تازه از دنیا رفته، در نخستین شبی که اورابه خاک می سپارند، می خوانند. خواندن این نماز مستحب است. نماز وحشت دو رکعت است؛ به این ترتیب که در رکعت اوّل بعد از حمد یک مرتبه «آیه الکرسی» و در رکعت دوم بعد از حمد ده مرتبه سوره قدر خوانده می شود و بعد از سلام نماز گفته می شود:

«اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ ابْعَثْ ثَوابَهَا اِلَی قَبْرِ فُلان»

(و به جای فلان، اسم میّت را می برند).

نام‎ها

نام های این نماز، نماز هدیه (صلاة الهدیه)[1] و نماز شب دفن (صلاة لیلة الدفن)[2] و نماز وحشت (صلاة الوحشة)[3] است. به این سبب نماز وحشت نامیده شده که فردی که از دنیا رفته هنوز با عالم قبر انس ندارد و در خود احساس ترس و وحشت دارد و این نماز با فضل الهی وحشت را از او دور می کند. پس در واقع نماز رفع وحشت است نه نماز وحشت.

ثواب خواندن این نماز

پیامبر(ص) درباره ثواب خواندن این نماز فرمود:

«بر میت ساعتی سخت تر از شب اول قبر نمی گذرد. پس بر مردگان خود رحم کنید و برایشان صدقه دهید و اگر نتوانستید، دو رکعت نماز برای شخص درگذشته بخوانید. پس همان لحظه حق تعالی هزار فرشته به سوی قبر او می فرستد که با هر فرشته جامه ای و حلّه ای است، و تنگی قبر او را تا روز نفخ صور وسعت می دهد و به نمازگزار به عدد آنچه آفتاب بر آن طلوع می کند، حسنه عطا می کند و او را چهل درجه بالا می برد.»[4]

تاپیر نماز شب اول قبر

عامل کاهش فشار قبر

محدث نوری در کتاب دارالسلام نقل می کند که استادش ملا فتحعلی سلطان آبادی عادت داشت که هرگاه فردی از دوستان خاندان اهل بیت از دنیا می رفت و او خبردار می شد، دو رکعت نماز شب دفن (نماز وحشت) برایش می خواند؛ خواه او را می شناخت یا نمی شناخت. هیچ کس از این عادت ملا فتحعلی آگاه نبود، تا روزی یکی از دوستان، در راهی او را ملاقات کرد و گفت: دیشب فلان شخص که به تازگی از دنیا رفته را در عالم خواب دیدم و از چگونگی حال او بعد از مرگش پرسیدم. او گفت: من بعد از مرگ در تنگنای سختی قرار گرفتم و هنگام حسابرسی، مرا به سوی عذاب بردند؛ تا اینکه فلانی (نام شما را برد) دو رکعت نماز برای من خواند؛ همان دو رکعت، مرا از عذاب نجات داد. خدا پدرش را رحمت کند که به من چنین احسانی نمود. آنگاه آن شخص، از سلطان آبادی پرسید، آن دو رکعت نماز، چه نمازی بود؟ و او طریقه خود را در مورد خواندن نماز شب دفن (نماز وحشت) برای او بیان کرد.[5]

پی نوشت ها:

[1] شیخ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ۱۴۰۹ق، ج۷، ص۱۶۸.

[2] یزدی، العروه الوثقی (المحشی)، ۱۴۱۹ق، ج۳، ص۴۰۱.

[3] خمینی، تحریر الوسیلة، دارالعلم، ج۱، ص۹۶.

[4] نوری، مستدرک الوسائل، ۱۴۰۸ق، ج۲، ص۱۱۳.

[5] نوری، دارالسلام، ج۲، ص۳۴۸

عاشورا؛ نقطه اتصال مبدأ اسلام به حکومت مهدوی

عاشورا؛ نقطه اتصال مبدأ اسلام به حکومت مهدوی

عاشورا؛ نقطه اتصال مبدأ اسلام به حکومت مهدوی

عاشورای سال ۶۱ هجری قمری به ایستگاه ۱۴۴۴ رسید و حرارت محبت مردم نسبت به سیدالشهدا علیه السلام گرم‌تر و گرم‌تر شده‌است. چرا که رسول گرامی اسلام فرمود؛ «اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام حَرارَهً فی‌قُلُوبِ الْمُؤمنینَ لا تَبْرُدُ اَبَداً.» (جامع احادیث الشیعه، ج ۱۲، ص ۵۵۶) و این حرارت عشق مردم به امامِ عاشورا، فکرها و دل‌ها را آماده ظهور منجی عالم بشریت می‌کند. تا جایی که التزام عملی جامعه حسینی علیه‌السلام به معارف بلند عاشورا، جامعه و تمدن مهدوی عجل‌الله تعالی فرجه را رقم خواهد زد.
طبیعتاً نائل آمدن به چنین هدف بلند و مقدسی مستلزم این است که همه ما در دو بعد فردی و اجتماعی به معارف عاشورا عمل کنیم و از عواملی که موجب شقاوت خود و جامعه خواهد شد پرهیز نماییم. امام حسین علیه‌السلام در روز عاشورا بارها با سپاهیان عمر سعد احتجاج کرد و آنها را موعظه نمود؛ ولی گوش شنوایی نبود که حضرت را اجابت کند. امام علیه‌السلام صراحتاً به سپاهیان عمر سعد که سخن حضرت را نمی‌شنیدند فرمود: شکم‌های شما از حرام پر شده و به قلب‌های شما مهر زده شده‌است. این مطلب نشان می‌دهد که مال حرام مانع شنیدن موعظه حضرت و تأثیرپذیری از آن شده بود.

فرجام حرام‌خواری
یکی از درس‌ها و عبرت‌های عاشورا، فرجام حرام‌خواری و تأثیر سوء آن در عاقبت انسان است. حقیقتاً اگر انسان به این نکته بیندیشد، پی می‌برد که مال حرام چه اثر فاجعه‌آمیزی در زندگی او می‌گذارد که موعظه فرزند رسول خدا، امام معصوم و حجت الهی را برنمی‌تابد و به هیچ عنوان تأثیر نمی‌پذیرد! و اساساً پذیرش حق در کالبد حرام برای او سخت و ناشدنی می‌گردد! در حدیث قدسی وارد شده که خداوند به پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله می‌فرماید: «یا احمد! عبادت ۱۰ قسم است که ۹ قسم آن در طلب حلال است. پس وقتی که خوراک و نوشیدنی تو پاک شد در پناه من خواهی بود. (سفینهْ‌البحار/ج۲/ ص ۳۲۰) در روایت دیگری آمده‌است که؛ عبادت ۷۰ جزء است و بهترین آن تحصیل روزی حلال است. (معانی‌الاخبار/ص ۳۶۷) در حدیثی از نبی‌اکرم (ص) نقل شده که؛ عبادت با مال حرام مانند ساختن بنا بر روی شن است. (عدهْ‌الداعی/ ص۱۵۳)
شاید وجه اهمیت روزی حلال در عبادت این باشد که خیلی از امور عبادی به پاکی رزق بر می‌گردد؛ مثلاً اگر با مال حرام لباسی تهیه شود و با آن لباس نماز خوانده شود نماز باطل است. خوردن مال حرام، حال معنوی را از انسان می‌گیرد و انسان را نسبت به عبادت به سستی و چه بسا ترک عبادت می‌کشاند. پرداخت خمس و زکات باید از مال حلال باشد. اگر کسی کسب حرام داشته باشد و احیاناً بخواهد زکات و خمس بدهد طبیعتاً مقبول درگاه الهی نیست. این‌ها نمونه‌ای از مواردی است که اهمیت حلال بودن مال را می‌رساند که تا چه اندازه رابطه مستقیم با سایر عبادات دارد.

سختی کسب حلال
امام صادق علیه‌السلام به غلام خود که مصادف نام داشت هزار دینار داد و برای تجارت به شهری فرستاد. مصادف اجناسی خرید و با عده‌ای از تجار راهی سفر شدند. نزدیک شهر که رسیدند به قافله‌ای برخورد کردند که از شهر خارج شده بودند و متوجه شدند اجناسی که به همراه دارند مورد احتیاج مردم آن‌جا است.
کاروانیان با یکدیگر هم‌قسم شدند و پیمان بستند که هر دینار را به یک دینار سود بدهند. پس از فروش پول خود را برداشته و به طرف مدینه رفتند. مصادف خدمت امام آمد و دو کیسه زر داشت، هر کدام هزار دینار. عرض کرد فدایت شوم این کیسه اصل سرمایه است و این کیسه سود آن است.
امام فرمود: این سود زیاد است؛ شما مگر در آن جنس چه کردید؟ جریان را شرح داد که چگونه قسم خوردند. حضرت فرمود: سبحان‌الله هم‌قسم می‌شوید که در مقابل هر دینار یک دینار سود بگیرید از مسلمانان. حضرت کیسه هزار دینار را برداشت و فرمود من احتیاج به چنین سودی ندارم. سپس فرمود: مصادف! پیکار با شمشیر ساده‌تر از به دست آوردن نان حلال است! (کافی/ ج۵/ ص۱۶۲)
بابک شکورزاده، پژوهشگر دینی در توضیح این حدیث می‌نویسد: «این حدیث گویای این است که تا چه اندازه انسان در معرض کسب حرام قرار دارد و به راحتی می‌تواند از مسیر حلال خارج شود. کم نیست معاملاتی که بعضاً آلوده به ربا و رشوه می‌شوند و مال حرام را نصیب عامل آن می‌کند.»
او ادامه می‌دهد: «نکته دیگری که می‌توان از این حدیث شریف برداشت کرد این است، اینکه درعرف جا افتاده با افزایش تقاضا، قیمت افزایش پیدا می‌کند، تفکر کاملاً نادرستی است و در تعارض کامل با شرع مقدس است. اگر از نظر انسانی هم به آن نگاه کنیم عملاً نوعی بی‌انصافی و ظلم و سوءاستفاده از احتیاج مردم است.»
مجالس عزای امام حسین (ع) حکم حرم سیدالشهدا (ع) را دارد
از جمله مهم‌ترین توصیه‌هایی که از ناحیه معصومین علیهم‌السلام به ما شده این است که برای همرنگ شدن با آن‌ها با برگزاری مجالس ذکر و موعظه و آشنایی با معارف الهی خود را به سبک زندگی اسلامی نزدیک کنیم.
حجت‌الاسلام عبدالحسین بندانی نیشابوری دربارهٔ اهمیت برگزاری مجالس ذکر به خصوص در ایام و لیالی ماه محرم اظهار می‌دارد: «شیخ جعفر شوشتری در کتاب خصایص الحسینیه دلایل فراوانی دربارهٔ نفس کشیدن در مجلس امام حسین (ع) دارد که برای عزادار، عبادت می‌نویسند. مجالس امام حسین، حکم حرم سیدالشهدا را دارد.»
او می‌افزاید: «امام صادق (ع) فرمود دو سوم مجالسی که مردم در آخرالزمان شرکت می‌کنند، در روز قیامت موجب حسرت و وبال آنهاست. شما ببینید در مهمانی‌های شبانه چقدر حدیث گفته می‌شود. امام صادق فرمود همان‌گونه که شما در شب‌های تاریک، ستارگان را به هم نشان می‌دهید، فرشتگان نیز مجالس ذکر مصیبت شما را برای اهل‌بیت از بالا به هم نشان می‌دهند.»
این استاد حوزه علمیه ادامه می‌دهد: «خدا رحمت کند آقای مرعشی را که در ماه محرم و صفر آب ولرم می‌خورد و می‌گفت از جدم خجالت می‌کشم. چنین سفارشی در جایی نوشته نشده ولی این مسائل از آداب عرفی است؛ لذا سفارش کرده‌اند که در این ماه غذای رنگین نخورید، در مزاح‌ها و رفت و آمدها دقت کنید و به جای شب‌نشینی‌ها در مجالس حسینی شرکت کنید و مبادا این مجالس را خلوت کنید؛ حتی اگر خسته بودید در جلسات حضور پیدا کنید.»
حجت‌الاسلام بندانی تأکید می‌کند: «صبح و شب مثل آن راوی باشیم که خدمت امام صادق (ع) آمد و مسائلی از حج و دیه و مانند آن پرسید و امام (ع) پس از پاسخ به سوال‌های این شیعه از او پرسید که میانه تو با جدمان سیدالشهدا چگونه است و آن شخص گفت شما بهتر می‌دانید. همسرم که سفره را پهن می‌کند و نان یا آبی در آن می‌گذارد، تشنگی و گرسنگی جدتان و عمه‌های شما به یاد می‌آید و گاهی نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و در مقابل همسر و فرزندانم گریه می‌کنم. گاهی که سرم را بر بالش می‌گذارم به خود می‌گویم از شب یازدهم به بعد اهل بیت سیدالشهدا در کجا خوابیدند. چشمان امام صادق (ع) در این زمان پر از اشک شد و برای او دعا کرد.»

باز شدن درهای الهی در اوج مشکلات
یکی دیگر از معارف عاشورا این است که اگر انسان هنگام مشکلات و بلاها، بنده خدا باشد، خدا نیز درهای الهی را به روی او باز می‌کند.
حجت‌الاسلام والمسلمین مسعود عالی در دومین شب از عزاداری ماه محرم در هیئت آیین حسینی با اشاره به آیات ۲۲ تا ۲۸ سوره یوسف می‌گوید: «داستان زلیخا در قرآن آمده و درسی بزرگ است که اگر انسان در بلاها و مشکلات بندگی کند و خط قرمزهای الهی را زیرپا نگذارد، خدا نیز او را راهنمایی می‌کند و به همین دلیل درها را به روی حضرت یوسف باز کرد.» او می‌افزاید: «البته گاهی ممکن است باز شدن درهای الهی دیر و زود شود تا خدا ببیند بندگی انسان تا کجاست ولی باید یقین داشته باشید که این کمک الهی به مو می‌رسد ولی پاره نمی‌شود. چون خدا وعده داده تو با من باش تا به تو کمک کنم.»
این کارشناس مذهبی ادامه می‌دهد: «یکی از ویژگی‌های مؤمن این است که از فرصت‌های زندگی بیشترین استفاده را بکند و همچنین بتواند تهدیدهای زندگی را به فرصت تبدیل کند. بلا و نعمت از امور نسبی است؛ مثلاً باران ممکن است برای یک نفر نعمت باشد و برای دیگری بلا باشد. قرآن برای افراد مؤمن شفا و رحمت است و برای منکران آن بلاست. گاهی ما با عکس‌العمل‌های
خودمان بلا را به نعمت و نعمت را به بلا تبدیل می‌کنیم؛ مثلاً عکس‌العمل مناسب در مقابل نعمت‌ها این است که انسان، چه به صورت زبانی و چه عملی شاکر باشد که در آن صورت خدا آن نعمت را بیشتر می‌کند. از طرف دیگر اگر عکس‌العملی نامناسب یعنی ناشکری در مقابل نعمت‌ها نشان دهیم، خدا آن نعمت را به بلا و نقمت تبدیل می‌کند؛ بنابراین خدا می‌فرماید نه فقط نعمت را از شما می‌گیرم که برای شما گرفتاری هم ایجاد می‌شود.»

اوج بندگی امام حسین (ع)
حجت‌الاسلام عالی با اشاره به حادثه کربلا اضافه می‌کند: «بزرگ‌ترین بلا در زمان سیدالشهدا پیش آمده بود که آن حضرت فرمود وقتی کسی مثل یزید حاکم شود، باید فاتحه اسلام را خواند. آن حضرت و یارانش کمترین کاری که خلاف بندگی باشد، انجام ندادند و شب عاشورا خدا را شکر می‌کردند.»
این کارشناس مذهبی اظهار می‌دارد: «اوج بندگی امام حسین (ع) در گودال قتلگاه بود که وقتی صورتش بر زمین و تیر بر سینه‌اش خورده بود، با خدا مناجات کرد و گفت: خدایا من کاری نکرده‌ام و آن حضرت ذره‌ای از خدا طلبکار نبود که بگوید خانواده‌اش را آورده‌است. امام حسین (ع) بنده‌ای بود که در بلا بندگی کرد و خدا فرمود من عالم را برای تو قرار می‌دهم. امام حسین خصوصیتی پیدا کرد که هیچ امامی این مقام را پیدا نکرد و خدا چیزهایی به امام حسین داد که به هیچ‌یک از انبیاء و اولیاء نداده‌است. خدا به جای شهادت، به امام حسین (ع) سه چیز داد. یکی اینکه امامان از نسل آن حضرت هستند. گویی دنباله کار امام حسین (ع) را پیش ببرند تا امام زمان (عج) همان حکومت و دولت مستقر اهل بیت را که می‌خواست برقرار کند، ایجاد نماید و بر اساس اعتقاد شیعه، سیدالشهدا (ع)
اولین کسی است که بعد از امام زمان رجعت کرده و حکومت خواهند کرد. دومین ویژگی، مستجاب شدن دعا زیر قبه امام حسین (ع) است؛ به‌گونه‌ای که ائمه نایب می‌گرفتند تا برای آنان زیر قبه سیدالشهدا دعا کنند و سومین ویژگی این است که خدا شفا را در تربت امام حسین (ع) قرار داد. خاک کربلا کیمیاست. خوردن خاک قبر پیامبر اکرم (ص) حرام است ولی خوردن تربت سیدالشهدا به نیت شفا، جایز است.»

امنیت و اهمیت آن در قرآن

امنیت و اهمیت آن در قرآن

امنیت و اهمیت آن در قرآن

امنیت از مهم‌ترین و برترین نیازهای بشر در زندگی است؛ زیرا سعادت بشر در گرو تأمین آرامش و آسایش است؛ از این رو انسان همواره برای به دست آوردن آن تلاش می‌کند و آرزو دارد به گونه‌ای این دو را به دست آورد که از پایایی و مانایی برخوردار باشد و هرگز آرامش و آسایش از زندگی شخصی و اجتماعی رخت برنبندد. البته تأمین آنها در زندگی دنیوی که دائم در حال تغییر و دگرگونی است، شاید سخت و امید به بقا و پایایی و مانایی آنها نشدنی باشد؛ اما انسان تمام تلاش خود را می‌کند تا در حد توان و ظرفیت زندگی دنیوی آنها را تأمین کند.
اصولاً فلسفه وجودی و مشروعیت یابی نظام‌های سیاسی و نهادهای اجتماعی، تأمین سعادت در قالب تأمین آرامش و آسایش است و اگر این مهم برآورده نشود، دولت و نظام سیاسی، مشروعیت فلسفی – سیاسی خود را از دست می‌دهد؛ چنان‌که هر چه دولت و نظام سیاسی به تأمین این مهم بیشتر و قوی‌تر بپردازد، کارآمدی در این عرصه‌ها، مقبولیت آفرین بوده و موجبات افزایش مقبولیت سیاسی را فراهم می‌آورد.

معناشناسی امنیت

اصطلاح امنیّت اسم مصدر و حاصل مصدری برگرفته از واژه «أمن» است. این واژه در عربی ضدّ ترس و خوف است. از این رو همواره خوف و امن در برابر هم به کار می‌رود. خداوند می‌فرماید: وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ؛ و ایشان را از خوف در امان آورد. (قریش، آیه ۴)
البته برخی نسبت میان امن و خوف را نقیض و سلب و ایجاب دانسته‌اند؛ به این معنا که اگر جایی خوف باشد امنیت نیست و اگر امنیت باشد خوفی نیست. (نگاه کنید: لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه «امن») بنابراین امنیّت یعنی آرامش و نبود ترس و خوف.
در قرآن و احادیث اسلامی، کلمه «أمن» و مشتقات آن، در معانی مختلفی به کار رفته‌است، مانند: امانت، ایمان، امنیت در برابر خطرهایی که در جهان پس از مرگ، انسان را تهدید می‌کند و امنیت در مقابل خطرهایی که آرامش اجتماعی انسان را تهدید می‌کند.
در آیات قرآن برای بیان همین مفهوم از آرامش و امنیت، از واژه‌هایی چون «أَمن»، «سلم» و مشتقّات آن دو و نیز جملاتی استفاده شده‌است که مفید این معنا است. همچنین واژگانی دیگر در بردارنده این مفهوم از امنیت است از جمله سلم (بقره، آیه ۲۰۸)، سلام (رعد، آیه ۲۴)، سکینه (توبه، آیه ۲۶)، صلح (نساء، آیه ۱۲۸) و واژگانی در طرف مقابل امنیت مانند خوف (بقره، آیه ۱۱۲)، رعب (حشر، آیه ۲)، حزن. (بقره، آیه ۳۸)
افزون بر این، آیات دیگری نیز در ترسیم حوزه معنایی امنیت نقش دارد که عبارت است از آیاتی که با بیان پاره‌ای احکام فقهی و اخلاقی، امنیت عقیده (بقره، آیه ۲۵۶)، جان (مائده، آیه ۳۲؛ انعام، آیه ۱۵۱)، مال (مائده، آیه ۳۸) و آبروی انسانها (نساء، آیه ۵۸؛ حجرات، آیات ۱۱ و ۱۲) را محترم شمرده و پیوند میان مؤمنان را بر پایه برادری (حجرات، آیه ۱۰)، صلح (حجرات، آیه ۹)، احسان (نساء، آیه ۳۶) و قسط و عدل (حجرات، آیه ۹) دانسته و بر آمادگی دفاعی مسلمانان (انفال، آیه ۶) و جهاد (نساء، آیه ۸۴) تأکید کرده و بر حرمت جنگ در مکان‌ها (آل عمران، آیه ۹۷) و زمان‌های (توبه، آیه ۳۶) ویژه‌ای دلالت دارد.
در قرآن واژه امن به اشکال گوناگون به کار رفته‌است. از جمله کاربرد وصفی آن در مواردی مانند «البَلَدِ الاَمینِ» (تین، آیه ۳) و «قَریَهً کانَت آمِنَهً» (نحل، آیه ۱۱۲) به معنای مطمئن، آرام و آسوده‌خاطر است.
باید توجه داشت نگاه قرآن به مفهوم سیاسی اجتماعی امنیت، بر پایه رویکرد هدایتی قرآن و در پیوند با بخشی از مفاهیم اسلامی است؛ زیرا قرآن امنیت را نعمتی از سوی خداوند (انفال، آیه ۲۶) و فرجامی حتمی برای مؤمنان صالح (جامع‌البیان، مج ۱۰، ج ۱۸، ص ۲۱۱؛ المیزان، ج ۱۵، ص ۱۵۵؛ مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۲، ص ۴۵۷، «جامعه و تاریخ».) می‌داند و می‌فرماید: «وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ آمَنوا مِنکُم و عَمِلوا الصّالِحاتِ… لَیُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم اَمنًا؛ خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند وعده داده‌است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین خود قرار دهد همان گونه که کسانی را که پیش از آنان بودند جانشین خود قرار داد و آن دینی را که برایشان پسندیده‌است به سودشان مستقر کند و بیمشان را به امنیت مبدل گرداند تا مرا عبادت کنند و چیزی را با من شریک نگردانند و هر کس پس از آن به کفر گراید آنانند که نافرمانند» (نور، آیه ۵۵) و نبودن امنیت را وسیله‌ای برای امتحان (بقره، آیه ۵۵) یا به سبب کفران نعمت‌های خدا معرفی می‌کند. (راهنما، ج ۹، ص ۵۵۷؛ نحل، آیه۱۱۲.)
امنیت در زبان عربی در تبیین مفاهیمی چون مصونیت از خطر و ترس و آرامش، ایمنی و آسودگی و نیز از بین رفتن هراس و نگرانی به کار رفته‌است. (تاج العروس، ج ۱۸، ص ۲۳، «امن»؛ لغت نامه، ج ۳، ص ۳۳۷۶؛ فرهنگ فارسی، ج ۱، ص ۳۵۴، «امنیت»؛ مفردات الفاظ قرآن کریم، ص ۹۰، «امن») همچنین در تبیین مفهوم بی‌گزند و بی‌آسیب نیز از واژه امن استفاده می‌شود؛ پس حالت امنیت به معنای حالت بی‌گزندی و بی‌آسیبی یا حالتی است که در آن گزند و خطر و آسیب راه نداشته، بلکه آرامش در آن حالت برقرار است. انسانی که از نظر درونی فاقد هر گونه خوف، اضطراب و تشویش است، انسان دارای آرامش است.
در حوزه اجتماعی، امنیت (به انگلیسی «Security») حالت فراغت از هر گونه تهدید یا حمله یا آمادگی برای رویارویی با هر تهدید و حمله را گویند.
در اصطلاح سیاسی و حقوقی نیز این معنا و مفهوم به صورت امنیت فردی، امنیت اجتماعی، امنیت ملی و بین‌المللی به کار برده می‌شود. (دانشنامه سیاسی، آشوری، داریوش، ص ۳۸، چاپ سوم) در این موارد، امنیت به معنی حراست از یک فرد، جامعه، ملت و یک کشور در برابر تهدیدهای خارجی و نقطه مقابل «تهدید» است. هر کشوری که بتواند تهدیدهای بالقوه و بالفعل را از میان بردارد، به آرامش و امنیت رسیده‌است.

ویژگی‌های امنیت

امنیت حالتی در انسان و جامعه است که دارای مراتب متعدد و متنوع تشکیکی است. از مهم‌ترین ویژگی‌های امنیت می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.
۱. نسبی بودن امنیت: از نظر قرآن، امنیت یک امر نسبی به‌ویژه در دنیا است و نمی‌توان از امنیت پایدار و دارای پایایی و مانایی سخن گفت؛ زیرا امنیت واقعی در آخرت تحقق می‌یابد؛ بنابراین، در زندگی مادی دنیوی دستیابی به امنیت مطلق ناممکن است؛ زیرا امور دنیوی همواره در حال تغییر و دگرگونی است. همچنین عزت و اقتدار و قدرت که مبنای تحصیل امنیت محسوب می‌شود، متغیر، متفاوت و نسبی است و به تبع آن امنیت حاصل برای افراد و جوامع دولت‌ها نیز نسبی است. بنابر این با تغییر میزان قدرت و وجود تهدیدات بالقوه و بالفعل حتی قویترین دولت‌ها نیز امنیت مطلق ندارند. به‌طور خلاصه امنیت مطلق دست یافتنی نیست و هیچ نوع نظم اجتماعی نمی‌تواند همه ترس‌ها، بی‌ثباتی‌ها، خطرها، ویرانی‌ها و مرگ را از بین ببرد.
۲. ذهنی بودن امنیت: اصولاً احساس امنیت یا عدم امنیت یک برداشت یا امر ذهنی است که ریشه در اعتقادات و باورهای مذهبی، اخلاقی، فرهنگی مردم و رهبران یک کشور دارد. خداوند در قرآن به این مسئله توجه داده‌است. از نظر قرآن، احساس امنیّت ابراهیم (ع) در مقابل مشرکان در سایه اعتقاد توحیدی ایشان پدیدار شده‌است و در حقیقت این عامل حقیقی موجب شده تا آن حضرت (ع) از چنین احساسی برخوردار باشد. (انعام، آیه ۸۱) البته از نظر قرآن، گاه این احساس امنیت، امری موهوم و خیالی است؛ زیرا عوامل ایجادی امنیت، عامل حقیقی و واقعی نیست؛ از این رو، تنها یک احساس امنیت خیالی و موهوم دراندیشه افراد یا جامعه ایجاد می‌شود. خداوند در آیه ۹۹ سوره اعراف از احساس امنیّت زیانکاران از مکر خداوند سخن می‌گوید که یک احساس خیالی است؛ زیرا در همان حال که احساس امنیت می‌کنند، با کیفر ناگهانی مواجه شده و امنیت آنها از دست می‌رود. همچنین آیه ۸۱ سوره انعام از احساس امنیّت مشرکان در سایه آیین شرک‌آلود خویش سخن به میان آورده که احساس خیالی و موهوم است.
۳. تجزیه ناپذیر بودن امنیت: بدین معنی که امنیت در مقابله کردن با حاکمیت و استقلال یک کشور رابطه‌ای مستقیم دارد؛ یعنی اگر جنگ داخلی یا ناامنی در شهر یا استانی پدید آید، نمی‌توان ادعا کرد چون در دیگر شهرها امنیت به هم نخورده‌است، امنیت ملی کامل است. پس وقتی از امنیت ملی مثلاً سخن می‌گوییم، از امنیت فراگیر سخن می‌گوییم و اگر چنین چیزی تحقق نیافته باشد، در حقیقت امنیتی تحقق نیافته‌است.

آثار و نشانه‌های امنیت

از آنجا که امنیت یک امر باطنی و احساس درونی و روانی است، بازتاب و نشانه‌های آن را باید در رفتار و نمودهای خارجی آن یافت؛ یعنی همان طوری که اضطراب و خوف احساسی روانی و درونی و آثار ظاهری دارد، امنیت نیز چنین است.
در آیات قرآن نشانه‌های و آثاری برای امنیت بیان شده که می‌توان از طریق آن، از وجود یا عدم وجود و نیز میزان امنیت در افراد یا جامعه آگاه شد. از مهم‌ترین آثار و نشانه‌های امنیت می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
۱. بستر عبادت و بندگی خدا: در محیطی که انسان احساس بندگی می‌کند، به آسانی می‌تواند به عبادت و بندگی خداوند بپردازد، بی‌آنکه عاملی تهدیدزا و خوف‌برانگیز این احساس را از میان بردارد. از آنجا که مهم‌ترین مسئولیت و تکلیف انسان، بندگی و عبادت خداوند است (ذاریات، آیه ۵۶) تا این‌گونه به ایمان و تقوایی برسد که خود موجب علم حضوری و شهودی و موجبات یقین است، بنابراین، تأمین این امنیت بسیار اساسی و مهم است. از نظر قرآن امنیتی واقعی است که تامین‌کننده این بخش از نیاز فطری و طبیعی بشر و گرایش به عبادت الهی باشد. امنیّت، زمینه‌ساز رویکرد مردم به عبادت خدای متعال است (نور، آیه ۵۵؛ قریش، آیه ۴) پس اگر در جایی امنیت باشد، بندگی خداوند نیز هست و فقدان بستر عبادت الهی به معنای فقدان امنیت واقعی است. دولت اسلامی باید بتواند چنین امنیتی را برای شهروندان فراهم آورد و اگر نتوانست باید در مشروعیت سیاسی و الهی خود شک و تردید کند و برای بازسازی این مقوله اقدام نماید.
۲. امکان تحقیق دربارهٔ حق: در بستر امنیت، انسان بدون ترس می‌تواند به تحقیق علمی و کسب حقیقت بپردازد بی‌آنکه موانعی موجب شود تا نتواند برای شناخت حقیقت اقدام کند. از نظر قرآن، امنیّت، زمینه دستیابی به حق و امکان تحقیق دربارهٔ حق را فراهم می‌آورد. (توبه، آیه ۶) انسان وقتی به تحقیق علمی پرداخت و حق را شناخت به‌طور طبیعی تلاش می‌کند تا آن را در خود تحقق بخشد. همین امر انسان را دگرگون می‌سازد.
۳. آزادی گردشگری و سیاحت: گردشگری آزادانه در شب و روز از آثار وجود امنیّت است. (سباء، آیه ۱۸) اصولاً هر گونه آزادی ازجمله گردشگری تابع امنیت است. همین آزادی موجب می‌شود تا شرایط برای درآمد اقتصادی و گردش آزادانه ثروت و سرمایه و پیشرفت اقتصادی فراهم آید.
۴. آسایش و رفاه: امنیت تامین‌کننده آسایش و رفاه است. امنیّت، زمینه‌ساز رفاه و فراوانی نعمت است. (بقره، آیه ۱۲۶؛ نحل، آیه ۱۱۲؛ قصص، آیه ۵۷) در آیه ۱۲۶ سوره بقره، درخواست روزی و محصولات، پس از درخواست امنیّت بیان می‌شود و این ترتب می‌تواند بیانگر این حقیقت باشد که امنیت است که آسایش و رفاه را به ارمغان می‌آورد و بستری مناسب برای آن فراهم می‌کند.
۵. سلامت و آرامش خانوادگی: برخی مفسران آرامش روحی افراد و سلامتی خانواده‌ها را از آثار امنیت دانسته‌اند. (نگاه کنید: فی ظلال القرآن، ج ۱، ص ۲۱۰)
۶. رشد علمی و آزادی‌های گوناگون: پیشرفت و رشد علمی در گرو آزادی اندیشه و تحقیق و بیان است. از این رو برنامه کرسی‌های آزاداندیشی در فرایند رشد علمی جامعه بسیار تأثیر دارد؛ از طرفی نبودن امنیت در جامعه، زمینه‌ساز رکود علمی، اظهار نشدن عقاید، بروز نارضایتی عمومی، همچنین زمینه‌ساز چاپلوسی، نفاق، بی‌تفاوتی و بی‌اعتمادی به حاکمان می‌شود. (نگاه کنید: تفسیر نمونه، ج ۱۰، ص ۸۴.)

امنیت، فلسفه وجودی نظام سیاسی

نظام سیاسی باید در راستای تأمین سعادت فردی و جمعی عمل کند. از این رو، فلسفه وجودی نظام سیاسی و هدف ایجادی و بقایی آن تأمین این مهم یعنی امنیت و آرامش است. بر این اساس، مشروعیت نظام سیاسی و مقبولیت آن به کارآمدی در این عرصه است. هر نظامی که نتواند امنیت و آسایش را تأمین کند، فاقد مشروعیت سیاسی خواهد بود؛ زیرا از عهده فلسفه وجودی خود بر نیامده است.
عمرو بن عبسه سلمی گوید:در جاهلیت، از خدایان قوم خود، روی گردانْدم… تا آنگاه که خدمت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) رسیدم و سلام کردم و گفتم: تو کیستی؟ فرمود: «پیامبر». گفتم: پیامبر چیست؟ فرمود: «فرستاده خدا». گفتم: چه کسی تو را فرستاده‌است؟ فرمود: «خداوند». گفتم: برای چه فرستاده‌است؟ فرمود: «برای پیوندِ خویشاوندان، حفظ خون‌ها، امنیّت راه‌ها، شکستن بت‌ها وپرستش خدای یگانه و بی همتا». (مسند ابن حنبل: ج ۶ ص ۵۳ ح ۱۷۰۱۳، مسند الشامیّین: ج ۲ ص ۳۰ ح ۸۶۳، تاریخ دمشق: ج ۴۶ ص ۲۶۲)
از این حدیث به دست می‌آید که امنیت به‌ویژه امنیت در راه‌ها به عنوان یکی از فلسفه‌های وجودی اسلام و نظام سیاسی آن تعریف شده‌است. تأکید بر امنیت راه‌ها از آن روست که راه‌ها مهم‌ترین عامل در پیشرفت و رفاه و آسایش است؛ وقتی آرامش و امنیت در راه‌ها برقرار شود، زمینه برای رشد و شکوفایی در همه ابعاد زندگی فراهم می‌آید؛ زیرا گردشگری و نقل و انتقال کالا و منابع مادی و انسانی از طریق راه‌ها امکان‌پذیر است.
امام علی (ع) نیز به امنیت به عنوان یکی از اهداف و فلسفه وجودی حکومت و نظام سیاسی اشاره می‌کند و می‌فرماید: بار خدایا! تو می دانی که آنچه از ما سر زد، از سرِ قدرت‌طلبی، یا به دست آوردن چیزی از دارایی بی‌ارزش دنیا نبود؛ بلکه برای این بود که نشانه‌های دینت را بازگردانیم و در شهرهایت، آبادانی پدیدار سازیم تا بندگان ستم دیده ات در امنیّت باشند و احکامِ بر زمین مانده ات بر پا داشته شوند. (نهج البلاغة، خطبة ۱۳۱)
آن حضرت (ع) در جایی دیگر به این نکته اشاره می‌کند که اصولاً فلسفه وجودی نظام سیاسی چیزی جز اموری از جمله تأمین امنیت نیست؛ در این امر هیچ فرقی میان نظام سیاسی اسلامی و غیر اسلامی نیست؛ زیرا اگر امنیت برای مردم و جامعه به دست نظام سیاسی تأمین نشود، نظام سیاسی مشروعیت سیاسی خود را از دست خواهد داد؛ چرا که فلسفه وجودی هر نظام سیاسی تأمین این امور است. آن حضرت بر همین اساس می‌فرماید: مردم را ناگزیر فرمانروایی باید، نیک یا بد، تا در [سایه] فرماروایی او، مؤمن، کار خویش (اطاعت خدا) کند و کافر، بهره خویش ببَرَد، و خداوند، هر کس را به اجل مقدّرش برساند و به وسیله او، مالیات‌ها جمع‌آوری شود و با دشمن، جنگ شود و راه‌ها امن گردند. (نهج البلاغة، خطبة ۴۰)
نظام سیاسی باید برای تأمین امنیت از هر ابزار مناسب و کارآمدی استفاده کند. از آنجا که تأمین امنیت در برابر دشمنان خارجی بسیار مهم است، امام زین العابدین (ع) در دعایش برای مرزداران به این نکته مهم توجه داده و می‌فرماید: اگر زندگی اش را به نیکبختی پایان دادی و شهادت را بر او مقدّر فرمودی، این [شهادتش]پس از آن باشد که دشمنت را به کُشتار، از بیخ و بُن برکَنَد و پس از آنکه دشمنانت به رنج اسارت درافتند و پس از آنکه مرزهای مسلمانان امنیّت یابد و پس از آنکه دشمنت پشت کرده بگریزد (صحیفة سجّادیة، دعای ۲۷)
امام رضا (ع) نیز فلسفه وجودی نظام سیاسی ولایی را اموری از جمله تأمین امنیت دانسته و می‌فرماید: إنَّ الإِمامَهَ زِمامُ الدّینِ، ونِظامُ المُسلِمینَ، وصَلاحُ الدُّنیا، وعِزُّ المُؤمِنینَ. إنَّ الإِمامَهَ اُسُّ الإِسلامِ النّامی، وفَرعُهُ السّامی. بِالإِمامِ تَمامُ الصَّلاهِ وَالزَّکاهِ وَالصِّیامِ وَالحَجِّ وَالجِهادِ، وتَوفیرُ الفَیءِ وَالصَّدَقاتِ، وإمضاءُ الحُدودِ وَالأَحکامِ، ومَنعُ الثُّغورِ وَالأَطرافِ؛ امامت، زمامِ دین است و رشته پیوند مسلمانان و مایه آبادانی دنیا و اقتدار مؤمنان. امامت، اساس و ریشه بالنده اسلام و شاخه بلند آن است. با امامت، نماز و زکات و روزه و حجّ و جهاد، کامل می‌شوند و فَئ و زکات، جمع‌آوری می‌شوند و حدود و احکام اجرا می‌گردند و مرزها و سرحدّات نگهداری می‌شوند. (الکافی، ج ۱ ص ۲۰۰ ح ۱) واژه ثغر به معنای جایی است که ترس هجوم دشمن از آن می‌رود.
این حدیث به‌صراحت وظایف و مسئولیت نظام سیاسی را بیان کرده و مشروعیت نظام سیاسی ولایی را در تأمین این امور می‌داند.
از نظر اسلام، امنیت به‌ویژه در حوزه اجتماعی که شامل امنیت سیاسی و مانند آن می‌شود، بسیار اهمیت دارد. در اهمّیت امنیت اجتماعی در اسلام همین بس که پیامبرش فلسفه رسالت و امامت را با امنیت اجتماعی مرتبط می‌داند. پیامبر خدا (ص)، در پاسخ به سؤال از فلسفه رسالت خود می‌فرماید: بأن توصَلَ الأرحامُ وتُحقَنَ الدِّماءُ وتُؤَمَّنَ السُّبُلُ؛ خویشاوندی پیوند داده شود، خون‌ها حفظ شوند و راه‌ها امن گردند.
همچنین، اشاره به حفظ و صیانت مرزهای بلاد اسلامی و ایجاد امنیت برای ستمدیدگان، در تبیین حکمت زمامداریِ امامانِ اهل بیت (ع) در روایات ایشان، حاکی از مسئولیت سنگین حاکمان اسلامی در برقراری امنیت اجتماعی است.

آسیب‌های امنیتی

امنیت پایدار دست یافتنی نیست، ولی می‌توان از امنیت نسبتاً پایدار سخن گفت که در سایه ایمان و عمل صالح ایجاد می‌شود؛ زیرا از نظر قرآن امت و جامعه‌ای که خود را مسلح به ایمان و عمل صالح کنند، از برکات مادی و معنوی از جمله امنیت برخوردار خواهند بود. به سخن دیگر، عبادت خداوند موجب امنیت پایدار است. (نور، آیه ۵۵؛ قریش، آیات ۳ و ۴) به‌طور طبیعی امنیت پایدار، موجب رفاه و آسایش و امنیت روانی جامعه می‌شود. (نحل، آیه ۱۱۲)
البته از آنجا که امنیت در آیات قرآن معلول علتی چون عبادت خدا در قالب ایمان و عمل صالح دانسته شده، می‌توان گفت که امنیت امری ناپایدار است مگر اینکه همواره علت، باقی و برقرار باشد.
با توجه به اینکه امنیت اجتماعی متوقف بر عمکرد امت و اجتماع در حفظ علت یعنی عبادت است، هر گاه گروه بیشتری از مردم پایبند آن باشند، این امنیت برقرار خواهد شد و هر چه کم شود یا کاهش یابد، به همان میزان امنیت اجتماعی شکننده‌تر خواهد بود.
خداوند در آیات ۱۶۴ و ۱۶۵ سوره شعراء می‌فرماید امنیت، امر پایداری نیست؛ بلکه این عملکرد مردم است که تعیین‌کننده پایداری و ناپایداری امنیت است. به عنوان نمونه کفران نعمت از عوامل زوال امنیت و از دست رفتن آن است. (نحل، آیه ۱۱۲)
همچنین دعا و نیایش که اوج عبادت انسان و بیانگر نیاز فقری انسان به خداست، می‌تواند نقش مهمی در ایجاد و بقای امنیت ایفا کند. از این رو پیامبران و معصومان (ع) از دعا برای تأمین امنیت استفاده می‌کردند و از خداوند می‌خواستند تا نیاز امنیتی ایشان و جامعه و امت را برآورده سازد.
حضرت ابراهیم (ع) در نیایش خود می‌فرماید: «پروردگارا! اینجا را شهری امن، قرار ده و مردمش را ـ هر کس از آنان که به خدا و روزِ بازپسین ایمان بیاورد ـ از میوه‌ها روزی بخش»، [خدا] فرمود: «ولی هر کس کفر بورزد، اندکی برخوردارش می‌کنم. سپس او را با خواری به سوی عذاب آتش می‌کشانم؛ و چه بدسرانجامی است!». (بقره، آیه ۱۲۶)
امام زین العابدین (ع) در دعا برای عافیت، خدا را چنین می‌خواند: وَامنُن عَلَیَّ بِالصِّحَّهِ وَالأَمنِ و مرا از نعمت تندرستی و امنیّت برخوردار فرما. (صحیفة سجادیة، دعای۲۳)
باید توجه داشت که مهم‌ترین آسیب‌های امنیتی شامل فقدان امنیت جانی، مالی و عرضی است. آدم‌ربایی یا قتل از آسیب‌هایی است که امنیت را در یک جامعه با بحران مواجه می‌کند. (انفال، آیه ۲۶؛ قصص، آیه ۵۷؛ عنکبوت، آیه ۶۷)
همچنین افشای اسرار و اخبار امنیتی می‌تواند جامعه را با بحران امنیتی مواجه سازد که باید نسبت به آن برنامه و سیاست‌هایی را به مورد اجرا گذاشت که جامعه از این حیث دچار مشکل نشود. (نساء، آیه ۸۳)

عوامل و زمینه‌های احساس امنیت صادق و کاذب

چنان‌که گفته شد، امنیت یک حالت روانی در انسان است که در آن حالت خوف و ترسی را احساس نمی‌کند و در آرامش و اطمینان به سر می‌برد. البته آثار این حالت روانی در رفتار و کردار کسی که این احساس را دارد، نمایان است.
از نظر قرآن، عواملی در ایجاد این احساس دخالت دارد که برخی از آنها حقیقی و برخی غیر حقیقی و موهوم است؛ بنابراین، احساسی که به شخص در حالت اخیر دست می‌دهد، یک احساس امنیت کاذب و موهوم و خیالی است.
برخی عوامل و زمینه‌های احساس امنیت عبارتند از:
۱. توحید: از مهم‌ترین عوامل ایجادی احساس امنیت، توحید و باورهای توحیدی است. کسی که دارای باورهای توحیدی است، از چیزی ترس و هراس نداشته و احساس امنیت می‌کند؛ چنان‌که حضرت ابراهیم (ع) با همه تهدیدهای مشرکان احساس امنیت می‌کرد. (انعام، آیه ۸۱) البته مشرکان در سایه شرک خویش نوعی احساس امنیت می‌کنند که از نظر قرآن چنین احساس امنیتی خیالی و موهوم است. (همان)
۲. برهان قاطع: کسی که دلیل مسلط، محکم و استوار و برهان قاطع داشته باشد، در بستر چنین برهانی، احساس امنیت می‌کند و از دلایل واهی و موهوم دیگران ترس و خوفی نخواهد داشت. (انعام، آیه ۸۱)
۳. مشیت الهی: انسان در سایه مشیت الهی و آگاهی از آن می‌تواند احساس امنیت کند. (یوسف، آیه ۹۹)
۴. تضمین از سوی اولیای الهی: از دیگر عوامل ایجادی احساس امنیت در شخص یا گروه و اجتماعی می‌توان به تضمین امنیت از سوی اولیای الهی اشاره کرد؛ چنان‌که حضرت یوسف (ع) به خانواده خویش وعده الهی را بیان می‌کند و به آنان ضمانت می‌دهد؛ زیرا جمله «ادخلوا مصر إن‌شاءالله آمنین» می‌تواند انشایی یا اخباری از سوی ایشان باشد. در صورتی که مقصود انشاء باشد، می‌توان گفت که ایشان از سوی خداوند چنین تضمینی را داده‌است. (یوسف، آیه ۹۹)
۵. امدادهای الهی: از جمله عوامل ایجاد امنیت، امدادهای الهی است که در آیاتی از قرآن از جمله آیه ۵ سوره فیل آیه ۴ سوره قریش بیان شده‌است.
۶. ایجاد مانع: از دیگر عوامل ایجاد امنیت، ایجاد موانع فیزیکی و غیر فیزیکی است. در یک جنگ نرم که جامعه با تهاجم فرهنگی مواجه است، ایجاد دیواره آتشین نرم در برابر دشمن می‌تواند موجب امنیت شود؛ چنان‌که ایجاد دیوار دفاعی در یک جنگ فیزیکی عامل تأمین امنیت است. (کهف، آیات ۹۴ و ۹۷)
۷. ایمان: از نظر قرآن امنیّت، از آثار ایمان خالصانه به پروردگار است. (انعام، آیه ۸۴) هم چنین ایمانی، سبب بقای امنیّت و پایداری نعمت‌های دیگر است که باید آن را ایجاد و حفظ کرد. (نحل، آیه ۱۱۲)
۸. تقویت بنیه نظامی: تقویت عِدّه و عُدّه نظامی از عوامل ایجاد امنیّت در جامعه است. در این راستا دولت اسلامی باید به تقویت نفرات و تجهیزات نظامی اقدام کند و در این راه کوتاهی نکند. (انفال، آیه ۶۰)
۹. جلب رضای خدا: تلاش برای کسب خشنودی خدا از عوامل دستیابی به راه‌های امن و سلامت جامع و فراگیر است. (مائده، آیه ۱۶)
۱۰. جهاد در راه خدا: جهاد در راه خدا، از عوامل در امان ماندن از گزند دشمنان و تأمین امنیت سیاسی است. (نساء، آیه ۸۴)
۱۱. سپاس از خدا: سپاسگزاری از نعمت امنیّت، سبب تداوم آن می‌شود؛ بنابراین، باید همواره شکرگزار خدا و نعمت‌هایش از جمله نعمت امنیت بود. (نحل، آیه ۱۱۲)
۱۲. عمل صالح: عمل صالح زمینه‌ساز حاکمیّت و امنیّت مؤمنان است. (نور، آیه ۵۵)
۱۳. هدایت‌یافتگی: هدایت‌یافتگی سبب بهره‌مندی از امنیّت و سلامت فراگیر و جامع است. (طه، آیه ۴۷)
با تأمل در این عوامل و بسترهای ایجاد و صیانت از امنیت می‌توان دریافت که منشأ اصلی امنیت خدا و مشیت الهی است و باید از خدا خواست تا آن را برای شخص یا جامعه تأمین کند. (نگاه کنید: بقره، آیه ۱۲۵؛ انفال، آیه ۲۶؛ نور، آیه ۵۵)
اصولاً فلسفه وجودی و مشروعیت یابی نظام‌های سیاسی و نهادهای اجتماعی، تأمین سعادت در قالب تأمین آرامش و آسایش است و اگر این مهم برآورده نشود، دولت و نظام سیاسی، مشروعیت فلسفی – سیاسی خود را از دست می‌دهد؛ چنان‌که هر چه دولت و نظام سیاسی به تأمین این مهم بیشتر و قوی‌تر بپردازد، کارآمدی در این عرصه‌ها، مقبولیت آفرین بوده و موجبات افزایش مقبولیت سیاسی را فراهم می‌آورد.

منبع : کیهان

هزاره های کویته و پاسداری از فرهنگ هزارگی

هزاره های کویته و پاسداری از فرهنگ هزارگی

🌹🌺🌷💐

من از شنیدن این سخنان به دلایل مختلف لذت بردم . لازم دانستم چند نکته را یاد اور شوم:

🌹🌺🌷💐

1- اول اینکه از یک درد وغم صحبت کنم که بی استثنا همه نسل نو هزاره را فرا گرفته است. فرق نمی کند عالم باشی یا دانشجو . تمام غم هم یک تحصیل کرده شده که چطوری الفاظ قلمه سلمبه را سری هم کرده و به خورد مخاطب بدهی تا مخاطب را بیش از همه گیج تر نمایی .

یادم می آید تقریر به زبان آزرگی شبیه یک جوگ بود و برای تمسخر در بعضی محافل، سخنرانی به زبان آزرگی را، یاد میکردند.

حالا متوجه می شوم که جامعه چقدر عقب مانده بوده که از فرهنگ اصیل خود گریزان بوده است.

من در یک نوشته ، خدمات هزاره های کویته را یاد اور شده ام ویکی از خدمات انها را، اعتماد به نفس یک هزاره یاد وپاسداری از فرهنگ هزارگی یاداوری کردم .

هزاره های وطن هم خود را هزاره می گویند مثلا به ان افتخار می کنند ولی از فرهنگ زبان هزارگی گریزان اند. تا به حال یک هزاره وطنی را دیده اید که ده زبان ازرگی تقریر وسخنرانی کرده باشد؟! نه تنها سخنرانی نکردند بلکه ان را عار می داند بیش تر به تمسخر شبیه می داند.

ولی هزاره های کویته گلی سر سبد هزارگی اند. ازته دل به ان ایمان دارد وبه تمام فرهنگ هزارگی افتخار می کند.

درد که بجان هزاره های دیگر به عنوان عالم ودانشجویان ودیگر اندیش، افتاده جان سوز است . در محافل که برای سخنرانی دعوت می شود هرچه که از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده کنی انگار سطح سواد خود را بیشتر به رخ کشیده ی.

اگر از الفاظ که حتی خودت نفهمیده باشی استفاده کنی مجلس را بیشتر جذاب تر کرده ای .

هزاره های کویته نه تنها سکوی پرتاب هزاره ها به اقصی نقاط جهان بودند بلکه در نشر و ترویج فرهنگ هزارگی در جهان نیز نقش بسزایی داشتند.

در سالهای اخیر خوشبختانه تعداد زیادی از بچه های هزاره کویته، برای تحصیل علوم دینی در مراکز قم ونجف روی آوردند. و خوشبختانه به عنوان عالم ارزگی وبر گرفته از علم روز والعالم بزمانه … به اجتماع برگشتند وامروز مایه افتخار وروشن گری برای جامعه جدید هزاره ما در استرالیا شده است.

🌹🌺🌷💐

2- علاوه زیبایی سخنران بزبان ازرگی، محتوایی سخن ان است که قابل ستایش است.

هزاره ها بسیار استعداد عجیب غریب دارد . فقط ادم می خواهند که استعداد ان ها را در راستایی مثبت هدایت کند آنگاه نتیجه حیرت آور را خواهی دید .

3- نقش پدر های ناخوانده در تحصیل باسواد شدن نسل گذشته تحسین برانگیز است. در موقع یاد اوری این نکته بی اختیار زار زار برای پدرم گریستم که چگونه تمام سعی اش برای با سواد شدن من گذاشت. نوع پدر های هزاره ها اینگونه بودند. اهتمام انها دران شرایط سخت برای باسواد شدن بچه هایش، از جمله صحنه های ماندگار جامعه هزاره است.

🌹🌺🌷💐

من همواره متذکر شدم که جامعه هزاره باید در دو مورد طرح های راهبردی داشته باشد :

🌹🌺🌷💐

1- سطح علمی در خانواده ها را ارتقا دهند. (خوندی یک دا پات) برای سوادی خواندن ونوشتن مربوط به زمان گذشته است. امروزه خانواده یک هزاره، پیشنیاز هرشغل اش باید دکتری باشد . هر رشته ای که می خواهند مشغول شود باید به درجه دکترای ان فکر کند . اگر چنین فرهنگ بجای فرهنگ چند خانه دار شدن جایگزین شود ان وقت میتوان به اینده این قوم امید وار بود. تمام .

🌹🌺🌷💐

2- سطح زندگی را از یک خانه وچند خانه به چند شرکت و چندین شرکت ارتقا و افزایش بدهیم.

🌹🌺🌷💐

هنوز متاسفانه جامعه هزاره از بسیاری جهات من جمله طرح های راهبردی رنج میبرد.

هنوز غم نان برای یک هزاره هنوز درد است . فرق نمیکند که در خراب شده بنام اوغانستان باشی و یا در کویته ویا در استرالیا. درحال که قیاس هر کدام مع الفارق است. اینکه یک فرد هزاره برای بچه اش در فکر کار باغ چینی در استرالیا است این ناخواسته داد از غمی نان میزند.

🌹🌺🌷💐

البته واضح است کار قابل تحسین است . ولی عنصر زمان و مکان برای فرد وجامعه در طرح های راهبردی تعین کننده است.

جوان که وقت تحصیل و زمان تحصیل شان است گوجه چینی برای او نابود کننده است ماباید این را بفهمیم.

🌹🌺🌷💐

با وجود که لحن ها وسخن ها سخنران نسل جدید خوشبختانه تغیر کرده ولی کافی به نظر نمی رسد. جامعه هزاره برای تغیر بنیادین به اطاق فکر وطرح های راهبردی نیاز دارد واین طرح ها از طریق اطاق فکر ودر قالب طرح های راهبردی در اولویت سخنرانان قرار بگیرد.

🌹🌺🌷💐

من سالها است روی این طرح های راهبردی کار کردم وبه نتایج رسیدم.

ونتیجه وخروجی ان را در دو نکته بالا یافتم . ولی تفصیل ان نیاز مند کارهای بسیار جدی وبیشتر است . که جای توضیح ان نیست .

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خوشنود باشی وما رستگار.

شعر خراسان،  در خراسان

شعر خراسان، در خراسان

ای جهان روشن ز خورشید خراسان شما
ما سری داریم زیبد ؟ گوی چوگان شما
لعل ها میریزم از چشمم ز هجران شما
تا برویم همچو لاله در بدخشان شما
زانچه در پای عزیزان پیشکش میافکنند
ما سری آورده ایم از بهر چوگان شما
سر به دوش اورده باری با گلابش شسته ایم
گو بغلطد همچو گو این سر به میدان شما
من به پا میرم به پا میر و سمنگان شما
در بهشت است انکه میمیرد به یمگان شما
ای بتان بلخ و فرخار و تخار و سغد و وخش
قبله ما باد یارب کافرستان شما
بوی جوی مولیان اید ز سامان شما
یاد یار مهربان اید ز یاران شما
برده از افلاکیان دل حسن خوبان شما
شیشه گردون شکسته طفل شیطان شما
کوز خالی در ره بادیم و نالان شما
جام پر اندر کف مستیم و گریان شما
داغدارام همچو لاله در گلستان شما
کلبه ای در سینه دارم پر ز احزان شما
هان رفیقانم درنگی تا بگریم چند لخت
چون برادر کشته بر ان ملک ویران شما
خنده زخمم همیشه اشک ریزان شما
میچکد خونابه ام از نوک مژگان شما
داغ ایرج برده ام سوگ سیاوش را ز یاد
جای کین در سینه ام نگذاشت توران شما
غرق خون غلطیده ام من با شهیدان شما
کودکی در بند بودم با اسیران شما
هر کجا دیدم مزاری کربلا شد سینه ام
یادم امد از مصیبتهای دوران شما
هرکجا خاکیست با داغ عزیزان شما
خون چکد ازدیده ام چون تیغ بران شما
کشته ای پا در رکابم سرخ اسبی میبرد
این منم اینک یکی از صد هزاران شما
اشک چشم سرمه آلودم همه روزم عزاست
در غریبی داردم یاد غریبان شما
کین صد ایرج به دل خون گشت و از چشمم چکید
زان سیاووشان که خونش ریخت ترکان شما
کو فرامرزی کجا شد رستمی کو بیژنی
انک انک بارگیها بی سواران شما
یونس اندر قعر و این قورباغگان در جست و خیز
چند پاکوب وزغ برگرد نهران شما
غورباغه زادگان پا کوب بر خاک شهان
جا گرفته روبهان جای دلیران شما
اتسز و سلجوق ناآگه زبر دستان شدند
من جگر خاییده دهری زیر دندان شما
زردهشتی کو که بر بَختی نشیند خطبه خوان
تا بخواند سوره یسنا ز قران شما
کعبه ای کو تا بزاید شاه مردانی دگر
گرد اید در رکابش جمله مردان شما
کو ابومسلم که تا خیزد ز پوشنگ و هری
ان سوی سوریه راند سور سوران شما
بلخ بی تخت است و ایران را شهنشاهی نماند
بارگی در اخور و ویرانه ایوان شما
تا نه هر نابخردی سنگ جدایی افکند
خانه خانه شهر شهر کاشانه کاشان شما
ما همه یک روح و یک هستی و یک جان و تنیم
امده بیرون سر ما از گریبان شما
بلخ و گردیز و بخارا قندهار و سغد و مرو
هرکجا هستید جانم برخی جان شما
بسکه افغان کردم از درد شما افغانیم
گشته ام افغانی آری من ز افغان شما
من به خون غلطم میان خاک خنلان شما
من فدا گردم بپای دشت فرغان شما
من به سر ایم روم پامیر و پامیرش شوم
من سر افشانم به اموی زرافشان شما
پیش هندوکش بپیشم کش چو هندویم بکش
جان به پیشاور به پیش اورده قربان شما
بندگی بایست مارا گر خداوندی کنید
ما دوباره زنده از سامان و اشکان شما
هم زدود از گونه ها اشکان اشکان شما
هم تن ایروان دوباره زنده از جان شما
جان دانش را ز بو سینا معطر کرده اید
بوی بوریحان دمیده ازگلستان شما
ای سرآغاز همه بر گرد رودان شما
نیست مارا را داستانی غیر دستان شما
راه ابریشم سپرده دوره گردان شما
خار و خس از ره سترده ساروانان شما
ان کشاورزی که بنیاد تمدن را نهاد
برزگر بوده ست روزی نزد دهقان شما
سنگی اندازید و شد ها هندسه اندازه اش
ای بنای علم و دانش سنگ چوپان شما
هم سوی وادی رم رم کرده قوچان شما
هم به کوه سوریه کوچ بلوچان شما
ای چرانده هر دو سو میشان و قوچان شما
برده بلخم زیر خیمه مرد کوچان شما
ای نیاکان کیان فرزند نیکان شما
انسوی دانوب و دجله شهریاران شما
بار بر بَختی نهاده امده با افتاب
خانمان تا غرب برده مرد کوشان شما
ای هماره حقتان بر گردن مرمان
شاهنامه داستان پهلوانان شما
انجهان داران که در اسطخر و الوندند و شوش
مهدشان جنبانده روزی جمله دستان شما
یا کنار رود امو یا به خوارزم است و بلخ
دودمان ان که مینازد به دره صوف شما
زادگان ایرج و آزادگان پهله اید
نیست در گیتی کسی چون پاکزادان شما
خوانی از دانش فرا گسترده همچون افتاب
رود سند و زنده رود ابشخور خوان شما
گر چه شام ما سیاه و تیره و تاریک بود
روز ما روشن از ان خورشید تابان شما
بامدادان گرنه خورشید از خراسان سر زند
شام هجرانست عالم بی خراسان شما
تا شما مانند گل دانش فشانده همچو بو
من کمر بسته به خدمت گرد افشان شما
جان ما بویی از ان گلهای بستان شما
شام ما روشن ز خورشید درخشان شما
خاک پاییم و اگر گردی بر ان خاطر نشست
بو که ننشیند دگر گردی به دامان شما
گرچه در سامان ما غیر از پریشانی نبود
داده خراسان را سرو سامان سامان شما
گرچه چندی بی جهت بر خود پرستی ها گذشت
همچو چنگ افتاده اینک سر به فرمان شما
ای صبا با اهل ما گو در بخارا و تخار
در سپاهانیم والله ِ پریشان شما
تیره و تار است دنیا بی فروغ رویتان
روشنای عالم از خورشید رخشان شما
این جهان سرد است و تاریک است و ناپاکست و تار
نیست دنیا را فروغی بی خراسان شما

 روايتی در ارتباط با نوروز 

روايتی در ارتباط با نوروز

نوروز

نوروز یكی از بزرگترین جشن های فارسی زبانان است كه در نخستین روز از ماه فروردین (سال شمسی) آن گاه كه روز و شب برابر گردد، ‌می‌باشد، جشن فروردین، جشن بهار، جشن سال نو نزد آریائیان است. مسعودی در التنبیه و الاشراف (چاپ لیدن، ۱۸۹۳) گوید: آغاز سال ایرانیان در اول تابستان و مهرگان در اول زمستان بوده است، قراینی در دست است كه می رساند این جشن در عهد قدیم یعنی به هنگام تدوین بخش كهن اوستا نیز در آغاز برج حَمَل یعنی اول بهار برپا می‌شده، و شاید به نحوی كه اكنون بر ما معلوم نیست آن را در اول برج مزبور ثابت نگاه می‌داشتند، چنان كه از تاریخ بر می‌آید در عهد ساسانیان، نوروز یعنی روز اول ایرانی و نخستین روز فروردین ماه در اول فصل بهار نبود، بلكه مانند عید فطر و عید اصلی در میان مسلمانان، آن هم در فصول می‌گشت (منتهی نه بدان سرعت كه اعیاد عربی می‌گردند) در سال ۴۶۷ هجری قمری، نوروز در ۲۳ برج هوت، یعنی ۱۷ روز به پایان زمستان مانده واقع بود. در این هنگام جلال الدین ملكشاه سلجوقی (۴۶۵ ـ ۴۸۵ ق) ترتیب تقویم جدید جلالی را بنا نهاد و نوروز را در روز اول بهار ـ كه موقع نجومی تحویل آفتاب به برج حمل است قرار داده ثابت نگهداشت…، فردوسی در اشعار خود آورده كه در نوروز جمشید به پادشاهی رسید و آن روز را روز نو خواندند (هر چند این مطلب به طور صریح استفاده نمی‌شود) و لكن ممكن است در نوروز این اتفاق افتاده چند بیت از اشعار او چنین است:
جهان انجمن شد بر تخت روی
فرو مانده از فرة بخت اوی
بجمشید بر گوهر افشاندند
هر آن روز را روز نو خواندند
سرسال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج تن، دل ز كین
بزرگان بشادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین روز فرخ از آن روزگار
بماند از آن خسروان یادگار (شاهنامه، ج ۱، ص ۲۵ ـ ۲۶)
از مطالب فوق روشن می گردد كه نوروز از مراسم بسیار كهن ایرانیان آریایی است هر چند از مراسم نوروز در دربار شاهنشاهان هخامنشی و اشكانی اطلاعات دقیقی در دست نیست، ولی به عكس از عصر ساسانی اطلاعات زیادی موجود است.

نوروز در عصر خلفا
خلفای نخستین اسلام به نوروز اعتنایی نداشتند؛ ولی بعدها خلفای اموی برای افزودن درآمد خود هدایای نوروز را از نو معمول داشتند. بنی امیه هدیه‌ای در عید نوروز بر مردم ایران تحمیل می‌كردند كه در زمان معاویه مقدار آن به ۵ تا ده میلیون درهم بالغ می‌شد.[۱] نخستین كسی كه هدایای نوروز و مهرگان را رواج داد حجاج بن یوسف بود، اندكی بعد این رسم (اهدا تحفه) به خاطر گران آمدن بر مردم (زمان عمر بن عبدالعزیز) منسوخ گردید ولی در تمام این مدت ایرانیان مراسم عید خود را برپا می‌داشتند.
در دوره‌های بعد، خصوصا زمان ظهور ابومسلم خراسانی به بعد سلسله (طاهریان، صفاریان) كه زمان نفوذ عباسیان و برمكیان بوده، این جشنها رونق گرفته و تا به حال كه می‌بینید،[۲] و امّا این كه روایاتی از ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ رسیده؟ آری. هم در جهت اثبات و هم در جهت نفی، امّا روایات مثبت: روایات زیادی از ائمه در خصوص نوروز به ما رسیده و علامه مجلسی(ره) روایات را در بحار الانوار ذكر كرده است و مرحوم محدث قمی هم در مفاتیح الجنان به صورت مختصر ذكر كرده است، از باب نمونه سه مورد را ذكر می كنیم:
۱. از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل شده است كه خروج و قیام امام زمان ـ علیه السّلام ـ در سال طاق از هجرت، روز جمعه نوروز عجم، دهم محرم در كعبة معظمه واقع خواهد شد.
۲. خداوند حضرت آدم را در نوروز خلق كرد.[۳]
۳. امام صادق ـ علیه السّلام ـ: به معلی بن خنیس فرمودند: كه چون روز نوروز شود غسل كن و پاكترین جامه‌های خود را بپوش و به بهترین بوهای خوش خود را خوشبو گردان و در آن روز روزه بدار، و سپس دستور نمازی را به صورت مخصوصه دادند و دعایی را هم در این خصوص تعلیم فرمودند و سپس فرمودند، چون چنین كنی گناهان پنجاه ساله تو آمرزیده شود و بسیار بگو: یا ذو الجلالِ و الاكرام. و در كتب غیر مشهور روایت گردیده كه در وقت تحویل این دعا را بسیار بخوانند و بعضی ۳۶۶ مرتبه گفته‌اند: یا محوّل الحولِ و الاحوال، حوّل حالنا الی احسنِ الحال، و بروایت دیگر: یا مقلّب القلوب و الاَبصار، یا مدبّر اللّیل و النهار، یامحوّل الحولِ و الاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال.[۴]
صاحب جواهر با توجه به سخن مصباح المتهجد و دیگران بر مسلم بودن استحباب روزة روز نوروز تأكید كرده است، سپس نقل فوق از امام كاظم ـ علیه السّلام ـ آورده و گفته است كه این نقل نمی‌تواند معارض ادلة استحباب باشد به علاوه كه محتمل است كه بر اساس تقیه صادر شده باشد، شاید هم مقصود نوروزی غیر از نوروزی باشد كه همه آن را می پذیرند.[۵] آقای رسول جعفریان در ادامه نقل صاحب جواهر می‌گوید: باید توجه داشت كه مستند همه روایت معلی بن خنیس است به علاوه اگر تقیه‌ای در كار بود، باید امام همان ابتدا موافقت می‌كرد نه مخالفت. نكته سوم وی (صاحب جواهر) واضح البطلان است، زیرا به هر روی در آن روزگار یك نوروز بیشتر وجود نداشته است.
و عمده‌ترین روایاتی كه در تأیید وارد شده همین روایت معلی بن خنیس می‌باشد كه از امام صادق ـ علیه السّلام ـ می باشد كه بعضی آن را مختصر و بعضی طولانی نقل كرده‌اند، مرحوم مجلسی در بحار الانوار، ج ۵۶، ص ۹۱، باب یوم النیروز به طور مبسوط روایت را ذكر كرده و به بحث پیرامون آن پرداخته است كه یك نقل آن در صفحه قبل گذشت و نقل دوم آن چنین است كه امام صادق ـ علیه السّلام ـ به معلی فرمود: روز نوروز، روزی است كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای امام علی ـ علیه السّلام ـ در غدیر پیمان گرفت و مردم به ولایت او اعتراف كردند، خوشا به حال كسی كه بر آن پیمان باقی ماند و بدا به حال كسی كه آن عهد را شكست. روز نوروز، روزی است كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ امام علی ـ علیه السّلام ـ را به وادی جن فرستاد و او از آنها عهدها و پیمانها گرفت. روز نوروز، روزی است كه بر خوارج غلبه یافت و ذو الثدیه را كشت. روز نوروز، روزی است كه قائم ما از اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ قیام خواهد كرد و خداوند او را بر دجال پیروز خواهد نمود و دجال را بر كناسة كوفه به دار خواهد زد. هیچ نوروزی نخواهد آمد جز آن كه ما انتظار فرجی در آن داریم. این از روزهای متعلق به ماست كه فارسیان آن را حفظ كردند و شما (عربها) آن را ضایع كردید.
امّا یك روایت متناقص با مطالب پیشین وجود دارد كه ابن شهر آشوب ( ۵۸۸ م) در كتاب مناقب در برخورد منصور با امام كاظم ـ علیه السّلام ـ آورده است (كه مرحوم مجلسی هم در ج ۹۵، بحار الانوار، ص ۴۱۹، روایت را ذكر كرده است). وی می‌نویسد: منصور از امام خواست تا در عیدنوروز به جای او در مجلس نشسته و هدایایی را كه آورده می‌شد از طرف او بگیرد. امام ـ علیه السّلام ـ در پاسخ او فرمودند: من اخباری را كه از جدّم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ وارد شده بررسی كردم و خبری در رابطه با این عید پیدا نكردم، این عید از سنن ایرانیان است كه اسلام بر آن خط بطلان كشیده است، به خدا پناه می‌برم از اینكه چیزی را كه اسلام آن را از میان برده دوباره آن را زنده كنم.
به هر صورت برخی از علماء سعی كرده اند روایاتی را كه از ظاهر آنها تأیید عید نوروز استفاده می‌شود بر اول سال شمسی (فروردین) تطبیق دهند و وعده ای دیگر كه نظرشان منفی است، كوشش كرده اند روایات موید نوروز را به نحوی توجیه و رد كنند.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:
۱. مثالات تاریخ – دفتر دوم، نویسنده:رسول جعفریان.
۲. آثار الباقه، نویسنده:ابوریحان بیرونی.

پی نوشت ها:
[۱]. جرجی زیدان، تمدن اسلامی، ج ۲، ص ۲۲.
[۲] . معین، محمد، فرهنگ لغت، ج ۴، ص ۴۸۴۶، لغت نوروز؛ دهخدا، لغت نامه، برهان قاطع، لغت نوروز.
[۳] . همان.
[۴] . مجلسی، محمدباقر، حلیة المتقین، آخر كتاب كتابی به نام مجمع المعارف و مخزن المعارف، تالیف محمد شفیع بن محمد صالح، چاپ شده ص ۴۷ ذیل در علامات آخر الزمان؛ مصباح المجتهد، ص ۵۹۱، بحار الانوار، ج ۵۹، ص ۱۰۱، وسایل الشیعه، ج ۷، ص ۳۴۶.
[۵] . جواهر الكلام، ج ۵، ص ۴۰.

بلخ، نگاهی به‌سوی تاریخ یک تمدن کهن بشری

بلخ، نگاهی به‌سوی تاریخ یک تمدن کهن بشری

بلخ، نگاهی به‌سوی تاریخ یک تمدن کهن بشری

نگارنده: شفیق الله شفیق

نمی‌دانم وقتی نگاه‌ها با عاطفه و مهر آمیخته باشند، واژه‌ها بی‌درنگ در پی‌ جملات عاشقانه می‌روند. با تصور این‌که بلخ شبیه یک معشوقه‌ی زبیا رویی‌ است که خیلی گرویده‌ آن بوده‌اند و من نیز!

می‌گویند خاکش قدامت و اصالت دارد، هرجا قدم می‌گذاری صداهای‌بلند از دل خاکش، زمان‌های دور تاریخ را در خود می‌‌پیچاند، گویا از دوران‌های بسیار قدیم تا حد جديد زیبایی‌ و قشنگی همه انسان‌های فرهیخته و فرزانه در آن جمع شده است. خاکش دیگر خاک نیست، زر و گوهر ناياب است، گوهری از جنس عشق و دوست‌داشتن، از جنس ایثارگری و فداکاری، از جنس از خویش گذشتن و به خويشتن معشوق تا اعماق غرق شدن!

به‌همین‌روی نام دیگر آن‌شهر چقدر زیبا با “عشق و عرفان” اختصار شده‌است!

عشقی‌که از زردشت پیغامی برای نیکویی‌ها سه‌گانه دارد، از پندار نیک و گفتار نیک تا کردار نیک. عشقی‌که از سرچشمه‌های ادبیات قند پارسی مولانا سیر آب شده، و با ظهور او جهان به تسخیر عشق و عرفان رفته است. شايد هیچ انسانی به‌پیمانه‌ی جلال الدین محمد بلخی در تاریخ بشریت عاشق نبوده و مثل او ادبیات عاشقانه خلق نکرده است؛ چون وقتی دل‌ها از کینه‌ و نفرت خالی بشوند، واژه‌های آتشین مولانایی بیش‌تر در رگ‌ها و ریشه‌ها کار می‌کند، و آن سوز عرفان او آدمی را فرا می‌گیرد و می‌سوزاند. چنان‌که خود مولانا نیز گفته حاصل زندگی من جز سه حرف بیش نیست: خام بودم پخته شدم و سوختم!

از سوی دیگر مولانا تنها نیست، رابعه آن بانوی عارف و عاشق در محضر چشمانی‌که به حرص دنیا نیالوده باشد، با صفا مجلس می‌آراید و حدیثی از دوست‌داشتن و اخلاق می‌خواند. هرگاه باب خرد و عقلانیت راه‌گشایی مسیر زندگی آدمی‌ باشد، جهان‌بینی پورسینا در نگاه و نگرشش جاری می‌شود. ازاین‌روی وقتی به بلخ می‌اندیشی در حضورت یک زیبا رو و با قامت پیچیده با ابعادی از تنوع زیبایی مجسم می‌شود که با نیکو اندیشی زردشتی، ابیات عرفانی‌ مولانا، مهر ورزی و فداکاری رابعه و خرد ورزی پورسینا، که در یک دایره و جسم تکامل یافته است و در قالب یک تن و جان هماهنگی و تناسب دارد؛ همانگونه‌ا‌ی که ” نی با لبان و صدای هم‌سو” که آهنگ دل‌نشین بیرون می‌آورد.

بلخ و رازهای تاریخ عرفانی

بلخ چشمی به‌سوی رازها و نياز‌های نهفته یک سرگذشت تمدنی است، که اسطوره‌های آن فراتر از داستان‌های متعارف و روزمره‌ی آدمیان می‌رود. احتمالاً هیچ شهری به میزان بلخ چشمان‌ گیرا به‌سوی تاریخ کهن و اساطیری ندارد. من شهرهای زیادی را در زندگی‌ام زندگی کرده‌ام و به تجربه‌ی زندگی آموزده‌ام. اما به‌قول مولانا

همه را بیازمودم ز تو خوش‌ترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

من در پیش‌گاه بلخ به‌شدت معترفم از بستر تو شکل گرفته‌ام و شناخت خود را محصول آشنایی و باهمی با تو می‌دانم، آگاهی خویش‌را محصول نگاه به نگاه‌های عاشقانه‌ات می‌پندارم؛ چون از چشمان تو دیرینگی‌ می‌بارد دیرینگی با قدامت هزاران سال زندگی انسان!

گویا آن نگاهان، دروازه‌‌ای برای ورود به پهنه‌ی یک تمدن پهناور انسانی بود که از تماشای آن هرگز آدمی دل‌گیر نمی‌شود، چنان‌که من گاهی اوقات در پی مسافرت‌های بی‌پایان دوره‌های تاریخ در محضر نگاهانت می‌ایستادم، در این میان شاه‌نامه‌ی فردوسی را وثیقه می‌گرفتم، تا داستان‌ عشق رستم و تهمینه را از حافظه‌ی تاریخ در پیش‌گاه زندگی پیش‌کش کنم، و از گوشه‌های چشمت‌ به اسطوره‌ی تخت جمشید و جشنواره‌ی باستانی نوروز خیره می‌شدم، تا بدانم که چگونه در امتداد هزاران سال مقوله نوروز و تخت جمشید در خاطره‌‌ی مردمان پاک‌سرشت این خطه با این همه نفرت و بدبینی که علیه تمامیت زبیایت ادامه داشته، تا هنوز یاپدار مانده و با شکوه‌مندی خاص نیکوداشت می‌شود. اما وقتی نگاهان تو با پریشانی ورق می‌خورد من به جنگ‌های اساطیری و باستانی فکر می‌کنم، از هجوم ضحاک و ضحاکیان خون‌آشام عهد عتیق تا تهاجم بیگانه‌ی عهد جدید. در این میان به شاهنشاهی پیشدادیان و کیانیان می‌رفتم، می‌دیدم که لهراسب حکیم و گشتاسب شاه در تخت شکوه‌مندی لمیده‌اند که خبر مهاجمان تمدن سوز احوال شهر را آشفته می‌سازد، گشتاسب بهمن و پهلوانانی‌ آریایی را فرا می‌خواند تا علیه آن‌ها برزمند، همین زمان بود که خبر ويرانی‌های شهر بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد، خبر از آتش کشیدن نوبهار و شهادت زردشت در گوش‌‌های آدمیان سنگینی می‌کرد. به‌همین‌روی من در چشم‌های نگران تو نیز گاهی حکایت‌هایی از غصه‌ها و درد‌های عمیق یک سرگذشت بشر آریایی را می‌خوانم. به هر صورت نگاه مسالمت‌آمیز و پریشان تو هر دو درسی‌ آگاهی و دانایی، عشق و نفرت بود. چیزی که در ذات آدمی‌زاد سنخیت دارد.

آن‌سو دیگر سیما و چهره‌ی زبیای تو با گل‌های لاله‌ی دشت شادیان در روزگار بهار و ایام نوروزی‌ چونان آتشین می‌شد که صد‌ها و شاید هزاران عاشق می‌آفرید. گویا آفرینش تو در روزهای بهار بوده و خداوند در بهار ترا بسیار صمیمی و تماشایی خلق کرده است که همه دل‌ها بی‌قرار دیدار تو می‌شوند، در این روزها، عاشق‌نوازی و مهمان‌نوازی از شاخص‌ترین صفات توست که در ترانه‌ها و آهنگ‌های دلنشین جاری می‌شوی.

نا گفته نماند من‌را برای نخستین بار پیام‌های نوروزی مات و مدهوش خود ساخت. به یاد سپرده‌ام پنجم فروردین ماه ۱۳۸۶ روزی‌که من به‌عنوان یک دانشجو در اقلیم تو پا گذاشتم، البته فرجام تقدیر خویش را هرگز نمی‌دانستم که گرویده‌ی شرافت فرهنگی و اخلاقی تو می‌شوم، که طی سال‌ها زندگی با تو، و پس از دوری تو، هم‌چنان با تو می‌مانم و به تو می‌اندیشم؛ چون در روزهای نخست هنوزی گرد و خاک زیارت‌گاه‌های مقدس‌‌ تو به چهره و صورتم ننشسته بود، عطری از شکوفه‌های سرزمین بهاری‌ات به دماغم نرسیده بود، هنوز در درگه‌ شاه‌ولایت‌مآب دست دعا بلند نکرده بودم و برای آرزوهای جوانی و انسانی در محضر خداوند آیات ملکوتی نخوانده بودم. اما گویا من از همان لحظه‌های ورود عميقاً به بحر عاطفه و احساسات تمدنی و تاریخی شناور بودم که سرتاسر وجودم را در تسخیر تو می‌دیدم. هرچند پس از اتمام دوره‌ی دانشجوی بار بار تلاش نمودم، تا ترک عادت‌ کنم، و بر بگردم به غزنه جایی‌که نخستین نفس‌هایم را وام گرفته‌ام. جایی‌که خاک اوليا پنداشته می‌شود، و اصالت تاریخی آن نیز عمیق و دوست‌داشتنی است.

اما غمزه‌های عاشقانه‌ات اتفاقاً در ایام بهاری من را دوباره چونان افسون ساخت که برای همیشه در پیام‌های متمدنانه‌ات عاشق ماندگار و پایدار ماندم.

به‌قول مولانا عشقی‌که همانند صد دام بود، در نهایت من از بهر تو عاشقانه زيستن، اندیشه کردن، فارسی گفتن و واژه‌های پارسی را در کنارهم قراردادن را فرا گرفتم. می‌دانی این انگشتان واژگان زبانی را در برگه‌هایی می‌‌آراید که آن زبان با شیرینی آن مال توست و واژگانش در مراودات عاشقانه قرارداد نام و نشان تو را با جهان هستی بسته است، و در پای آن قرارداد از زردشت تا پورسینا و از مولانا تا حکیم خسرو امضا کرده‌اند، و به بزرگی و شرافت تو از دقیقی تا فردوسی از ابن اثیر تا طبری شهادت داده‌اند.

بلخ در قید فاصله و بیگانه

مقوله‌ای میان اهالی عشق و عرفان رایج است که می‌گویند آن‌چه را از چشم عشق بنگری، از کف دست می‌رود و در خاطرات دست‌نخورده احساسات و عواطف انباشت می‌شود. روز‌ها شبیه یک عاشق تمام‌عیار لحظه‌ها را در مادر‌شهر سر می‌نمودم. هرگز فکر جدایی و فاصله‌افتادن را در ذهن و هوشم راه نمی‌دادم، گاهی حتی مسافرت موقتی برای من سنگین بود. چون از زندگی تا پای خویش به او زنجیر کرده بودم، آغوش دشت‌های گرم او را خانه‌ی ابدی خویش تصور می‌کردم. از‌این‌روی عاشقانه به پاسداری او احساس مسؤولیت داشتم، زبان، قلم، اندیشه، اخلاق، جوانی و انسانيتم در خدمت او بود. به تمام معنی حرص یک عاشق را در مواظبت او هزینه می‌کردم. اما دسیسه، توطئه‌، بی‌اعتمادی، بی اتفاقی و بی‌پروایی متهورانه باعث شد که آن شهر از دست من و سایر هم‌باور برود‌. با آن‌هم من روزها و ماه‌ها منتظر ماندم که شاید نسیم بهاری و آهنگ آزادی دوباره نواخته شود، و او نیز برای آزادی و رهایی‌اش بجند. اما شوربختانه او طی‌ سال‌ها چنان زخم‌هایی از دروغ دوستان خورده بود که زیر لب زمزمه می‌کرد: من از بیگانگان هرگز ننالم، که با من هرچه کرد آن آشنا کرد. امروز من هزاران کیلومتر دور از اویم و او هزاران کیلومتر دور از من افتاده است، هردو تنها:

ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام

او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

یا این شعر مولانا

بی ‌همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

باید اضافه کنم من از سرزمین زیبا، از شهر اصالت‌مند و تاریخ‌مند بار سنگین خاطراتی را با خود حمل می‌کنم که تنها برگه‌های سفید خریدار اند، نه گوش‌های مردم.

در اين‌جا زبان داستان ما بسیار غریب است. اما من تا کنون در مسیر عشق او مصمم‌تر از گذشته فکر می‌کنم، و به روزی باور دارم که من از دور افتادگی آزاد شوم، و دوباره با صدای بلند واژگان دُر دری شاعر بلند قامت زبان پارسی عبدالله رودکی را در صنف‌های درسی دانشگاهش به خوانش می‌گیرم

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

برگر فته از سایت پارسی بان

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سرمایه‌ی اجتماعی در اندیشه‌ی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

سرمایه‌ی اجتماعی در اندیشه‌ی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نگارنده: شفیق الله شفیق

چکیده
سرمایه‌ی اجتماعی اصطلاح جدیدی در حوزه‌ی علوم بشری دانسته می‌شود. به‌همین‌خاطر؛ زمانی‌که از سرمایه سخن به‌میان می‌آید، بی‌تردید ذهن آدمیان به‌سوی سرمایه‌ی مالی و ثروت سمت‌و‌سو‌ پیدا می‌نماید. درحالی‌که سرمایه‌ی اجتماعی، بنیاد هنجارها و آیین‌ها و روابط اجتماعی را می‌سازد؛ چون اعتماد، هم‌کاری، هم‌بستگی، حس همنوع‌دوستی، صداقت، راست‌کاری، پیمان‌‌داری و پاس‌داری از ارزش‌های اخلاقی، پایه‌های اصلی جامعه‌ی خوب را می‌سازد. جامعه در واقع همان قرارداد جمعی است که افراد از حالت نخستین اجتماعی به حالت مدنی- اجتماعی ورود پیدا می‌کنند. امروزه حاکمیت قانون، فسادزدایی از ساختارهای دولتی، گسترش دامنه‌های صلح و احساس بشردوستی، محصول سرمایه‌ی اجتماعی یک‌جامعه دانسته می‌شود که ریشه‌ی آن به ادبیات، هنر، فرهنگ و جهان‌بینی عمومی و سرگذشت تمدنی یک سرزمین می‌رسد. ازاین‌روی؛ درحالی‌که رشته‌های علمی به‌شدت تخصصی و حوزه‌بندی شده، اما از سوی دیگر پیچیدگی‌های مناسبات انسانی، زمینه را برای هم‌بستگی مفاهیم علمی پدید آورده است. بی‌جهت نیست که اندیشه‌های صلح‌جویانه و بشردوستانه‌ی مولانا، اشعار همنوع‌دوستی سعدی و سایر مفاخر حوزه‌ی تمدنی ما، می‌توانند منابع مؤثر در بازشناسی بنیان‌های جامعه‌ی مسالمت‌آمیز و حکم‌روایی خوب پنداشته شوند و نقشی مهم در آفرینش سرمایه‌ی اجتماعی داشته باشند.
کلید واژه‌: سرمایه‌ی اجتماعی، صلح‌جویی، پیمان‌داری، عشق، مولانا.

مقدمه
هرچند مفهوم سرمایه‌ی اجتماعی در حوزه‌ی علوم اجتماعی سابقه‌ی طولانی ندارد، اما؛ موضوع بحث سرمایه‌ی اجتماعی به‌عنوان یک مسأله‌ی بحث بسیار حیاتی در ارتباط به توسعه‌ی سیاسی –اقتصادی، پیوسته مورد توجه بوده است. به‌همین روی؛ اغلب دانش‌مندان سعی کرده‌اند که حاکمیت قانون، استواری سیاسی، امنیت و توسعه اقتصادی را با توجه به ارزش‌های فرهنگی و آیین‌نامه‌های اخلاقی یک‌جامعه، حول روابط فرد و نهادهای اجتماعی دسته‌بندی نمایند. ازاین جهت؛ کارآیی یک‌جامعه، بیشتر حاصل سرمایه‌ی اجتماعی آن پنداشته می‌شود که اعتماد، هم‌نوع‌دوستی، پیمان‌داری و صداقت از بنیادهای اصلی سرمایه‌ی اجتماعی یک‌جامعه گفته می‌شود. چنان‌چه فرانسیس فوکویاما روابط افراد یک‌جامعه را بر پایه‌ی ارزش‌های مستقیم، ذیل قوانین و ارزش‌های غیرمستقیم، همانند اصول اخلاقی در وفا، عهد و پیمان‌داری، و همین‌طور صداقت و راست‌کاری در روابط افراد تعریف می‌نماید: «سرمایه‌ی اجتماعی محصول ارزش‌های غیرمستقیم یک‌جامعه در تعاملات اجتماعی می‌باشد که حس اخلاقی و نیکوکاری در روابط جمعی پدید می‌آورد»( فوکویاما، 1395: 108). باید اضافه کرد که فرآیند زندگی جمعی و گروه‌های اجتماعی، بیشتر در گستره‌ی ادبیات، هنر، فرهنگ و تاریخ به تکامل می‌رسد، چون ادبیات و فرهنگ بنیادهای سرمایه‌ی اجتماعی یک‌جامعه را می‌سازد و پیشرفت و تکامل هر نظام اجتماعی، حاصل میراث و تجربیات تاریخی و فرهنگ آدمیان آن‌خطه می باشد که از چگونگی هم‌زیستی، هم‌نوع‌دوستی، اعتماد به همدیگر و جامعه‌پذیری، قابلیت سنجش را پیدا می‌نماید. به‌همین‌خاطر؛ شماری از دانش‌مندان از جمله ساموئل هانتینگتون، استغنای فرهنگی و اخلاقی یک‌جامعه در صلح‌جویی و هم‌نوع‌دوستی را عامل اثرگذار در ثبات و استحکام سیاسی می‌داند او می‌گوید: نهادهای سیاسی گذشته از بعد قدرت ساختاری، دارای بعد اخلاقی نیز هستند، جامعه‌ای که نهادهای سیاسی ضعیفی داشته باشد، توانایی مهارکردن آرزوهای شخصی و تنگ‌نظرانه را ندارد. به‌همین‌خاطر؛ چنین جامعه‌ای گرفتار قلمرو هابزی در یک رقابت فروکش‌ناپذیر قرار می‌گیرد که نهادها گرفتار فساد می‌شوند و گروه‌های اجتماعی وارد رقابت پایان‌ناپذیر و خشونت‌گرا می گردند(هانتینگون، 1396: 40-41).
شماری از دانشمندانی که فرهنگ را عامل اصلی در توسعه می‌دانند، عقب‌ماندگی اقتصادی و خشونت‌های سیاسی را در یک رابطه‌ی علّی، معلول آشفتگی فرهنگی و ارزش‌های اخلاق‌محور لحاظ می‌نمایند که درواقع رفتارهای سیاسی و شبکه‌های اقتصادی دولتی در غیاب آیین اخلاقی و تعهد به ارزش‌های جمعی به چرخش افتاده است که فوکویاما از آن به‌نام حامی‌پروری در دستگاه دولتی یاد می‌کند و گرایش کارگزاران به فساد را در دولت‌های ضعیف، عدم تفکیک منافع شخصی و عمومی می‌داند که سرمایه‌ی اجتماعی به رفتارها و کنش‌های فردی و جمعی استیلا نیافته است(فوکویاما، 1395: 101).
باید اذعان کرد که مدنیت زبان پارسی، با آن‌که از نظر مقوله‌ها و آموزه‌های فرهنگی و اخلاقی، یکی از کانون‌های غنی جهان بشریت به‌حساب می‌رود و ازنظر داشتن آثار و متون فرهنگی و معنوی جای‌گاه ارج‌مندی در تاریخ جهان دارد، اما؛ مساحت زندگی آدمیان این حوزه، طی یک قرن اخیر به‌شدت زیر سایه‌ی خشونت، بحران اجتماعی، فقر و حکومت‌های استبدادی گرفتار آمده است. از این‌لحاظ؛ ضرورت می‌افتد که سنت‌های تمدنی و تاریخی مدنیت پارسی با رویکرد دانش و مفاهیم علم مدرن به‌هدف پویایی نظم‌های اجتماعی به بررسی گرفته شوند. در این‌میان؛ جای‌گاه اندیشه و آرای مولانا از اهمیت فراوان در امر مفهوم‌سازی و بومی‌سازی موضوع سرمایه‌ی اجتماعی برخوردار است که با اتکا به میراث این مولانا، می‌توان ادبیات بشردوستانه، اعتماد اجتماعی، پلورالیسم فرهنگی و سیاسی، آزادی و اخلاق پیمان‌داری را در عرصه‌ی روابط اجتماعی کشورهای میراث‌دار زبان فارسی و مدنیت‌های هم‌جوار موردتوجه قرارداد؛ چون سرمایه‌ی اجتماعی بر بنیاد موارد یادشده، بیشتر در زندگی انسان معاصر موضوعیت پیدا می‌نماید.

جلوه‌های هم‌زیستی و صلح‌جویی در اندیشه‌ی مولانا
ادبیات آشتی‌جویانه و صلح‌جویانه از منظومه‌های اصلی اندیشه‌ی مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس دانسته می‌شود. تصور می‌شود که هیچ متفکری به پیمانه‌ی او توجیهات محکم و استوار برای صلح واقعی در نهاد زندگی بشر پدید نیاورده است. آموزه‌ها و اندیشه‌ی عرفانی مولانا چنان بر بنیاد آشتی اضداد در زیست تکاملی استوار است که ریشه‌های گفتمان صلح‌خواهی او از سطح نیازمندی‌های تعامل اجتماعی به سطح تعامل تضادهای درونی یک فرد فرو می‌رود. مولانا با خوانش دوپارگی نهاد وجود آدمی، با منشأ جسمی و روحی، اضداد عالم هستی را به هماهنگی و آشتی فرامی‌خواند که استمرار چرخه‌ی حیات در تعامل و تعادل اضداد در کنار هم قرارگرفته است.
از دیدگاه او غایت نهایی آدمیان، حول حقیقت واحد که محرک اصلی این تضادهاست و تضادها را به هماهنگی نموده به‌سوی خود می‌کشاند، تعلق می‌گیرد.
هست احوالم خلاف همدیگر
هریکی باهم مخالف در اثر
چون‌که هر دم راه خود را می‌زنم
با دگر کس سازگاری چون کنم
موج لشکرهایِ احوالم ببین
هریکی با دیگر در جنگ و کین
می‌نگر در خود چنین جنگ گران
پس چه مشغولی به جنگ دیگران؟
(مثنوی معنوی، دفتر ششم: 51-75)
مولانا با بیان حالات روحی و روانی آدمی، سر ناسازگاری درونی در کشمکش جسم و روح را، سرچشمه‌های اختلاف و جنگ در عناصر اجتماعی می‌داند که خلق‌ها در توالی تاریخ حیات بشر پیوسته در ستیز باهم بوده‌اند. اما باید گفت مولانا با آن‌که اضداد را به رسمیت می‌شناسد و سعی در نکوهش آن ندارد، اما؛ به‌هیچ‌روی تلاش ندارد که آتش جنگ را با کینه و عقده افروخته نگه بدارد. او مناسبات رقابت‌جوی اضداد را به هماهنگی فرامی‌خواند که مسیر آن به‌سوی تکامل اجتماعی حول غایت اصلی متمرکز است که از نتیجه‌ی آن نفاق‌ها به اتفاق‌ها مبدل می‌شوند.
جنگ‌های خلق، بهر خوبی است
برگ بی‌برگی، نشان طوبی است
خشم‌های خلق، بهر آشتی‌ست
دام راحت دائماً بی راحتی‌ست
هرزدن، بهر نوازش را بُود
هر گله از شکر آگه می‌کند
جنگ‌ها می آشتی آرد درست
مارگیر از بهر یاری مار جست
(مثنوی معنوی، دفتر ششم: 989-103)
باید گفت تعریف مولانا از روابط و مواجهه‌ی تفاوت‌ها و گوناگونی‌ها، بسیار واقع‌گرایانه تبیین یافته است، او در ضمن این‌که از کنار تضادها و اختلافات چشم‌بسته عبور نمی‌کند، سعی می‌نماید که فضای تفاوت‌ها را از گفتمان هویت‌خواهی و ظاهرگرایی به جهان‌بینی معرفت‌خواهی و اصالت‌باوری بکشاند. به‌همین‌لحاظ؛ این نگاه مولانا بن‌مایه‌های اجتماعی را به هدف مهار گرایش‌های خشونت‌زا تقویت می‌نماید. چنان‌چه ساموئل هانتینگتون در کتاب سامان سیاسی در جوامع دست‌خوش دگرگونی می‌گوید: عامل خشونت‌های سیاسی در دولت‌های نا استوار، ریشه در فقدان صلح‌جویی و هم‌نوع‌دوستی دارد، چون صلح‌خواهی و هم‌دیگردوستی از عناصر مهم سرمایه‌ی اجتماعی‌اند که در تنوع و کثرت ارزش‌ها پدید می‌آیند(هانتینگتون، 1396: 41).

نکوهش روایت دیگرپندار در اندیشه‌ی مولانا
از آنجایی‌که آدمیان قرون مدرن بیشتر گرفتار ایدئولوژی‌ها و گفتمان‌های هویت‌خواه شده‌اند که غالباً شانس بقا را با مقوله‌ی « تنازع پایدار در نظم طبیعت» به هدف غیریت‌سازی و غیرخودپنداری میان گروه‌ها و اجتماعات بشری بازیابی کرده‌اند؛ بایست اضافه نمود که این رویکرد تنازع‌گرا، با آن‌چه مولانا از اختلاف کثرات نتیجه می‌گیرد، کاملاً فرق می‌نماید. تنازع در اندیشه‌ی مولانا، به‌سوی وحدت‌گرایی هدایت می‌شود که با تنازع واگرایی در گفتمان داروینیسم اجتماعی ایدئولوژی‌های مدرن، فرق مفهومی و ساختاری دارد. مولانا اختلاف و اضداد را با ترسیم هدف مشترک به‌سوی حقیقت مطلق به آشتی فرامی‌خواند و از آن‌طریق، خصومت‌ها میان تفاوت را به حاشیه می‌برد. درحالی‌که در گفتمان ایدئولوژی‌های سلب‌گرایانه‌ی عصر مدرن، این تفاوت‌ها را به هدف صف‌بندی‌های خودی و غیرخودی به‌کار می‌برند که پیامد آن ایجاد شکاف عمیق میان هویت‌ها دانسته می‌شود. به‌همین‌روی است که هویت‌های دینی، قومی، زبانی، گروهی و حتی جنسیتی، در مناسبات زندگی انسان زمان ما به‌شدت دچار نزاع هم‌دیگربرانداز شده‌اند و فضای ملال‌آور کنونی در سرزمین‌های ما، با تعصبات و خشونت‌های سیاسی نیز محصول همین نوع نگرش غیریت‌ساز و دیگرپندار، پنداشته می‌شود که زیر نقاب ایدئولوژی، حکام دینی و مذهبی و هویت قومی و ملی تقدیس می‌گردند.
افزون بر آن؛ رهبران بقای هویت‌ها را از طریق دامن زدن به تفاوت‌ها و اختلافات‌ها بیشتر مطرح می‌نمایند که روایت سیاه ‌وسفید پنداری به صف‌ بندی‌های اجتماعی بشدت استیلا داشته است، به‌همین‌روی پیوسته قضاوت‌های گزینشی، با این نگاه که «ما حق مطلقیم، و دیگری باطل مطلق اند» به شکاف این صف بندی ها افزوده است. در عصر حاضر شکاف‌های اجتماعی در محور قومیت، مذهب، گرایش‌های سیاسی، طبقات اجتماعی قابل بازشناسایی است(بشریه، 1400: 99).
باید گفت که پیامد این نگاه‌های تنگ‌نظرانه، فهم دین‌داری، فعالیت اقتصادی و رفتار سیاسی را به‌سوی انحصارگرایی و خصلت مافیایی هدایت نموده است. ازهمین‌لحاظ است که مدارس دینی به‌جای آموزش اخلاقیات و معرفت دینی و توجه به اندیشه‌ی مقاومت در برابر خواهشات خویشتن، بیشتر آموزش قواعد سخت‌گیرانه و احکام هویت‌خواهانه را ترجیح می‌دهند و دانش‌آموختگان آن نیز به‌شدت هویت پندارند و این هویت‌خواهی از مواجهه با « دیگری» و دامن‌زدن به «اختلافات ارزشی « با سایر ادیان و مذاهب فربه می‌شود. همین‌گونه مباحث قومی، ملی و زبانی نیز در مناسبات اجتماعی گروه‌ها و بازیگران سیاسی منطقه‌ای ما در چهارچوب چاق نمودن گفتمان هویتی، به‌جای گفتمان معرفتی پیش برده می‌شود که اکثراً رهبران سیاسی پوپولیست سعی می‌نمایند که اختلافات را بیشتر در اذهان شهروندان برجسته سازند. به‌همین‌لحاظ؛ آندره اس ویمر می‌گوید: «در شرایط کنونی موضوع تضاد هویت‌ها چه در سطح داخلی و چه در سطح بین‌المللی عامل اصلی واگرایی و اختلافات است»(ویمر،1396: 57). درحالی‌که با تکیه به میراث‌های فرهنگی و فکری بزرگان حوزه‌ی زبان فارسی، امکان آن وجود دارد که هم‌بستگی و هم‌گرایی را در تمام مراتب روابط اجتماعی آدمیان این‌منطقه پدید بیاوریم و هم‌دلی را جای‌گزین ظاهربینی نماییم، چنان‌چه مولانا روابط اجتماعی را بر بنیاد عشق بیان می‌نماید:
ای‌بسا هندو و ترک هم‌زبان
ای‌بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است
هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است
غیر نطق و غیر ایما و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
جمله مرغان هریکی اسرا خود
از هنر وز دانش و از کار خود
(مثنوی معنوی، 1206-1215)
اضافه بر آن؛ در آرا و اندیشه‌ی مولانا به آشتی ادیان و فرهنگ‌های متفاوت نیز پرداخته‌شده است. هرچند باید گفت مولانا را نمی‌توان در قامت یکی نسبی‌گرا و یا پلورالیست موردنظر دنیای مدرن به معرفی گرفت؛ چون مولانا درحالی‌که به کثرات جهان هستی اشاره می‌نماید، اما وی یک موحد تمام‌عیار است و توحیداندیشی او بر همه‌ی روایت‌ها و اندیشه‌ی کثرت‌گرایانه‌ی او مستولی است. ازاین‌روی؛ پلورالیسم مولانا حقیقت را به‌سان یک آیینه‌ی بزرگ تشبیه می‌نماید که این آیینه در زندگی آدمیان شکسته است و گوشه‌های آن به‌دست همگان افتاده است.
در تعبیر او، حقیقت واحد است و برداشت‌های متفاوت از آن وحدت واحد پدید آمده است. موضوع یگانگی در اندیشه‌ی مولانا به این معنی است که کثرات بایست حول آن حقیقت به وحدت برسند؛ چون غایت اصلی تمامی کثرت‌‍‌ها همانا حقیقت مطلق است:
منبسط بودیم یک جوهر همه
بی‌سر و بی‌پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم هم‌چون آفتاب
بی‌گره بودیم و صافی هم‌چو آب
چون به‌صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
(مثنوی معنوی، دفتر اول: 686-695)
بنابراین؛ مولانا برداشت از بزرگی و عظمت حقیقت را تفسیرپذیر می‌داند، اما جوهر حقیقت را یگانه می‌پندارد. ازاین‌روی؛ ظاهرخواهی و روایت‌های دیگر ندار که بنیاد وحدت سیاسی و اجتماعی یک‌جامعه را به خطر مواجه می‌سازد، در اندیشه‌ی مولانا مذموم و ناپسند گفته ‌شده است.
آن‌که دو گفت و سه گفت و بیش ازین
متفق باشــند در واحـــد یــقین
احولی چون دفع شد یک‌سان شوند
دوسه‌گویان هم یکی‌گویان شوند
(مثنوی معنوی، دفتر دوم: 312-311)
این نگاه کثرات‌گرایانه‌ی مولانا، بر پایه‌ی وحدت‌گرایی استوار است که زیربنای یک نظام اجتماعی سالم را می‌سازد. او از یک‌سو به تفاوت‌ها با احترام می‌نگرد، از طرف دیگر سرانجام تفاوت‌ها را در هم‌بستگی می‌بیند، باید علاوه نمود که هم‌بستگی دموکراتیک و مبتنی به احترام از کلیدی‌ترین، ارزش‌ها در توسعه‌یافتگی و ثبات سیاسی در عصر کنونی پنداشته می‌شود.

پیمان‌داری و تأثیر آن روی سرمایه‌ی اجتماعی
به باور دانش‌مندان، اعتماد یکی از مؤلفه‌های اصلی سرمایه‌ی اجتماعی دانسته می‌شود که روابط اجتماعی در تعاملات سیاسی و مراودات اقتصادی بر بنیاد آن جریان پیدا می‌کند. از طرف دیگر؛ پایداری پیمان‌های تجاری و اتحادها و ائتلاف‌های سیاسی در کنار آن‌که با ابزار قانون موردتوجه قرار می‌گیرند، هنجارهای اخلاقی در نقش ضمانت‌های وجدانی در حفظ و پایداری آن قراردادها مؤثر دانسته می‌شود. ازاین‎روی؛ وفاداری به عهد و پیمان یکی از بحث‌های جدی در مناسبات زیست اجتماعی مسالمت‌آمیز انسان امروز گفته‌شده است که هدف آن معطوف به تقویت پایه‌های نظام اجتماعی تعریف می‌شود. سرمایه‌ی اجتماعی یک‌مجموعه از نهادهای زیربنایی اجتماع نیست، بلکه حلقه‌ی اتصال‌دهنده‌ی افراد در قالب نهادها، شبکه‌ها و تشکل‌های داوطلب است(حافظی زاده، 1394).
آنتونی گیدنز جامعه‌شناس انگلیسی‌تبار، توسعه‌ی اقتصادی دنیای مدرن را محصول پیشرفت تجارت می‌داند که بنیان‌های آن از اعتماد پدید می‌آید که اساسات آن به صداقت، درستی، ایمان، اخلاق، شفافیت می‌رسد(گیدنز، 1383: 65). قابل یاد آوری است، که گیدنز در کتاب پیامدهای مدرنیت، اعتماد را اساس زندگی توأم با اخلاق و مسؤولیت و نیکویی می‌داند و باور دارد که پیوندهای اجتماعی در جامعه‌ی مدرن، در سایه‌ی اعتماد شکل می‌گیرد(گیدنز، 1377: 74). او افزون بر اثرگذاری اعتماد در پیمان‌داری و روابط اجتماعی، روی تأثیر اعتماد در مشروعیت و ثبات دولت نیز سخن گفته است.
بایست اذعان نمود که در جهان مدرن، اعتماد در عرصه‌های مختلف زندگی اجتماعی انسان‌ها نقش دارد. وفا به عهد و صداقت یکی از ارکان اساسی در مراودات تجاری است که سخنیت آن از اخلاقیات و ادبیات فرهنگی یک‌جامعه حاصل می‌آید. ازاین‌جهت؛ اندیشه و آرای مولانا در ترویج پاس‌داری از تعهد و پیمان، می‌تواند مورد توجه باشد. مولانا با فراخ اندیشه و اخلاق‌گرایی سعی می‌نماید که تمامی زمینه‌های خیانت و پیمان‌شکنی را در نهاد بشر نکوهش نماید:
چون درخت است آدمی و بیخ، عهد
بیخ را تیمار می‌باید به جهد
عهدِ فاسد، بیخ پوسیده بُوَد
وز شمار و لطف ببریده بُوَد
شاخ‌و‌برگِ نخل، گرچه سبز بود
با فساد بیخ، سبزی نیست سود
ور ندارد برگِ سبز و بیخ هست
عاقبت بیرون کند صدبرگ، دست
تو مشو غرّه به علمش، عهد جو
علم چون قشرست و عهدش مغز او
(مثنوی معنوی، دفتر پنجم:1166-1170)
مولانا در این ابیات، نظام اجتماعی و نهاد وجود آدمی را به درخت تشبیه نموده است که استواری آن‌درخت به ریشه‌های عمیق ارتباط می‌گیرد و آن ریشه‌ها چیزی نیست جز عهد و پیمان‌داری. او قول شکنی، وفا نکردن به عهد را مایه‌ی پوسیدگی ریشه‌ها در آدمیان می‌داند. از این منظر؛ کارآیی یک‌جامعه محصول پایبندی آدمیان آن به عهد و پیمان است که تمام روابط آن‌ها همانند برگان درخت سبز می‌ماند. چنان‌چه ریشه‌های درخت درصورتی‌که پوسیده بشود؛ برگ‌ها خزان‌دیده و زرد می‌شوند. باید گفت که خصلت و اخلاق عهدنگه‌دار در روابط اجتماعی آدمیان باعث می‌گردد که تمامی شبکه‌های اقتصادی و سیاسی جریان سالم و مطلوب خویش را بپیمایند. برعکس؛ اگر تعهد و وفا به پیمان در مناسبات اجتماعی یک جامعه ضعیف باشد، در آن‌صورت جامعه گرفتار فساد، ریا و عملکردهای مافیایی و خشونت‌بار سیاسی می‌گردد.

عشق حرف اول و آخر مولانا
عناصر کلیدی سرمایه‌ی اجتماعی در اندیشه‌ی مولانا، بر بنیاد عشق استوار است، آن‌گونه که عبدالکریم سروش مولانا را «عارف عاشق» و مثنوی معنوی را « عشق‌نامه» توصیف می‌نماید(سروش، 1384: 33-34). در نگاه او جای‌گاه معنوی شخصیت فرزانه و میراث ارجمند مولانا در قلمرو زندگی آدمیان تمدن زبان پارسی و جهان بشری با اقلیم هم نوع‌دوستی، تساهل و تسامح مذهبی، خیراندیشی و پرهیز از نیت و عمل ریاکاری شناخته می‌شود. حلقه‌های اتصال جامعه‌ای که مولانا از آن سخن می‌گوید؛ چه جامعه‌ی آرمانی و چه جامعه‌ی واقع‌گرا، عشق و « حکمت» است. عشقی‌که از دل می‌جوشد و مرده را زنده، گریه را خنده و هوشیار عافیت‌جوی را سرمست شوریده و مجنون زنجیر‌گسلنده می‌کند و حکمتی که از سر می‌جوشد و ریشه در اندیشه و ودیعه‌ی الهی است که کسی باید به‌قدر سعه‌ی وجودی خود، آن‌را بجشد که؛ من لم یذق لم یدر. مولانا ضرورت حیازت حکمت را در مقدمه‌ی منثور دفتر دوم مثنوی به شیواترین اسلوب تبیین کرده است(رحم‌دل، 1384).
مولانا نهال دوستی را در ژرفنای تاریخ بشر نشانده تا آدمیان با استفاده از میوه‌های مثمر آن، هم‌زیستی و هم‌نوع‌پذیری را در اندیشه و عمل پیشه کنند،که از نتیجه‌ی آن خیر و خوش‌بختی در جهان حال و آینده‌ی انسان‌ها فراهم گردد. ازاین‌روی است که بررسی میراث معنوی او در پرتو قاعده‌ی عشق، ما را کمک می‌نماید تا شاخص‌های سرمایه‌ی اجتماعی را به مقصد هم‌گرایی و هم‌بستگی در سطوح روابط سیاسی، فرهنگی و اقتصادی به بازخوانی گرفته و اتحاد و هم‌گرایی انسانی سرزمین‌های ما را از سطح ملی تا منطقه‌ای مستحکم نماییم.
افزون بر آن؛ علمی‌سازی آرا و اندیشه‌ی انسان‌دوستانه و اخلاق‌محور بزرگانی هم‌چون مولانا در عصر حاضر به مقصد بارورسازی فرهنگ و اخلاقیات، در کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی انسان منطقه‌ی ما، یکی از ضرورت‌های جدی پنداشته می‌شود تا از طریق آن، سلامت نظم‌های اجتماعی سرزمین‌های ما از بحران بی‌اعتمادی و واگرایی، رهایی حاصل نمایند. چون اعتماد و هم‌نوع‌دوستی از گم‌شده‌های اصلی مناسبات اجتماعی انسان‌های سرزمین‌ ماست. باید گفت اعتماد، عدالت و عشق به هم‌نوع، بنیادهای یک جامعه سالم را می‌سازد، در این میان؛ سرمایه‌ی اجتماعی نیز محصول همین ارزش‌های گران‌بهای تمدن انسانی است که فقدان آن زیست جمعی و هم‌بستگی‌های اجتماعی را گرفتار اندیشه‌ها و عملکردهای خشونت‌پرور و فسادزا می‌سازد. ازاین‌روی؛ باید اذعان نمود که میراث فکری و معنوی مولانا با ادبیات بشردوستانه و جلوه‌های عشق و صلح‌جویی نقش کلیدی در هم‌گرایی و هم‌بستگی تفاوت‌ها و گوناگونی فرهنگ‌های درون‌تمدنی و بیرون‌تمدنی منطقه‌ای ما دارد و میراث او برای منطقه‌ی ما خجسته و مبارک است.

منابع
بشیریه، حسین.(1400). جامعه شناسی سیاسی، تهران: نشر نی، چاپ بیست و نهم.
بلخی، جلال‌الدین‌محمد.(1392). مثنوی معنوی، به کوشش رنولد نیکلسون، تهران: نشر تمیشه.
حافظی‌زاده، فرزاد.(1394). سرمایه‌ی اجتماعی و اعتماد بین نیروی کار، تبریز: انتشارات دانشگاه آزاد تبریز.
رحم‌دل، غلام‌رضا.(1384).نگاهی بر ساختار اجتماعی اندیشه‌ی مولوی در مثنوی، شیراز: انتشارات دانشگاه شیراز.
سروش، عبدالکریم.(1384). قمارعاشقانه، تهران: موسسه فرهنگی صراط.
فوکویاما، فرانسیس.(1395). نظم و زوال سیاسی، مترجم: رحمان قهرمان‌پور، تهران: انتشارات روزنه.
گیدنز، آنتونی.(1377). پیامدهای مدرنیت، ترجمه: محسن ثلاثی، تهران: نشر مرکز.
گیدنز، آنتونی.(1384). تجدد، تشخص، جامعه و هویت شخصی در عصر جدید، ترجمه: ناصر موفقیان، تهران: نشر نی، چاپ سوم.
ویمر، آندره اس.(1396). مرزبندی قومیتی (نهادها، قدرت و شبکه‌ها)، ترجمه: محمد رضا فدایی، تهران: انتشارات شیرازه.
هانتینگتون، ساموئل.(1396). سامان سیاسی در جوامع دست‌خوش دگرگونی، ترجمه: محسن ثلاثی، تهران: نشرعلم، چاپ ششم.

کوچی ها یا تحمیق شدگان اسیر دردام مناسبات قبیلوی حاکم درافغانستان

کوچی ها یا تحمیق شدگان اسیر دردام مناسبات قبیلوی حاکم درافغانستان

قسمت دوم

مروری بر نقش کوچیها وقبایل

درشکل گیری حوادث و فجایع تاریخی افغانستان

هیچ فاجعۀ در تاریخ بشرزشت ترازآن نیست که، خلقی تا آن حد تحمیق واستحمار شود که، عریان ترین عوامل بد بختی وسیه روزی خودرا، به لوای افتخار خود تبدیل، وهر گز در صدد رهایی از آن نباشد، چنانیکه کوچی گری وخانه بدوشی بالای یک جمعی ازباشندگان کشور ما به سمبول غرور وافتخار کاذب ایشان مبدل شده، واین افتخارات کاذب چنان آن قوم را از خود، بیخود نموده است که از احساس وخیم ترین امراض جاری در پیکر خود هم عاجزاند، وجراحات چرکین پیکر خودراهم جزو افتخارات خود بحساب میآورند.

این خود کثیف ترین شیوۀ استثمار وبهره کشی از یک قوم در لباس دوستی وخون شریکی است، که نظام های فاشیستی همیشه بدان متوسل میشوند، وبدینوسیله از آن جمع سیه روز وبد بخت بهره کشی سیاسی ونظامی به عمل میآورند، ولی خود آن تاریخ زدگان افتخار بدان دارند که مردم ایشان را کوچی میگویند، وگاهی هم ترانه های پر شور در وصف ایشان سروده میشود، لیکن خودآن ترانه خوان یکجا با شاعرآن ترانه ها، یک لحظه هم تحمل زیستن در شرایط دشوار وغیر انسانی حیات کوچی هارا ندارند!!

قبل از همه شایان ذکر است که:

کلمۀ کوچی، بر گرفته ازواژۀ کوچ، بمعنی حرکت وتغیر مکان بوده، وبه گروه های سیار ومتحرک انسانی، پرندگان، ماهیان وغیره با پیشآوند سازی نام ایشان قبل از کلمۀ کوچی اطلاق میشود که، با هدف سکونت وامرار حیات از یک محل ومنطقه به محل ومنطقۀ دیگر نقل مکان مینمایند. مثل انسانهای کوچی، پرندگان کوچی، ماهیان کوچی وغیره

واژۀ کوچی کاملاً یک اصطلاح زیست شناسانه، دررابطه با چگونگی شرایط وشیوه های زندگی انسانها وحیوانات بوده، در هیچ مرحلۀ از تاریخ کشور ما وجهان، ودرهیچ قاموس جغرافیای بشری وتاریخی، نام اصلی وطبیعی هیچ گروه معین انسانی به اسم کوچی مسما نبوده ونیست!!، وکلمۀ کوچی مبیین، نوعی از شیوه وساختارزندگی طبیعی وغیر طبیعی انسان ویا حیوان، نظر به حالت سیار بودن ومتحرک بودن آن بحساب میرود که نوعیت آنرا پیشآوند کلمۀ کوچی تعریف مینماید!

در سرزمین کنونی افغانستان پیدایش واژۀ کوچی ومسما سازی گروه های معینی از باشندگان کشور ما، بصورت کل یک توطئۀ قبیله سالارانه با هدف تحمیق واستحمارباشندگان مالدار وکوچ نشین کشوربوده ، وهدف آنرا استفادۀ افزاری از این مردم مظلوم، بخاطرنیل به اهداف واغراض قدرت طلبانه واستفاده جویانۀ محض تشکیل میدهد وبس!

چنانچه اگربه دقت متوجه شویم، وپرده های خود فریبی وعوام فریبی های تفوق طلبانه وکاذب را، درین رابطه از برابر دیدگان خود دور سازیم ، به وضوح در می یابیم که، هر یکی از قبایل منسوب به کوچی، دارای نام معین وبا اعتبارتاریخی خود بوده، ودر مناسبات ذات البینی قبیلوی، معرف هویت وشخصیت حقیقی ایشان به شمار میرودهمانند احمد زی، کاکر،یوسفزی، ابراهیم خیل وغیره که اطلاق اسم عام وغیر تعریف شدۀ اهانت آمیزکوچی به ایشان، در حقیقت نوعی هویت زدایی، وتبدیل نمودن آنها به یک گروه خانه بدوش بی وطن وفاقد هویت اجتماعی است وبس!! که این خود یک توطئۀ ظالمانه نسبت به بخشی ازهم وطنان پشتون ما، بوسیلۀ آن فضل فروشان قبیله سالاری است که از یک سو تا گلو در لجنزار خدمت اجانب غرق بوده واز سوی دیگر مردم بدبخت کشور مارا با فرو بردن درباطلاق یک چنین هویت بخشی های کاذب، خواهان استخدام در جهت تعمیل آرزو ها شیطانی خود وباداران خویش اند. این خود خیانت عظیم تاریخی وجفای بزرگ در حق باشندگان سرزمین ماست که، بدینگونه ایشان را در برابر هم استعمال نموده واز آب گل آلود در جهت نیل به اهداف خود استفاده میبرند.

هموطن!

کشور پهناورما نه زمین کم دارد ونه هم چراگاه، که قبیله سالاران مزدور، به این ترتیب با گسیل باشندگان یک بخش به بخش دیگر کشورومسما سازی ایشان به کوچی وناقل ، این همه آتش فتنه وفساد را در کشور ما بر پا نموده اند.

زمین های واقع در دو طرف رود های خروشان کابل، هلمند،کنر، لغمان وغیره بمراتب حاصل خیز تر وبا برکت تر از زمین های للمی وفاقد آب کوهستانات هزاره جات ویا فاریاب ،بدخشان ،بادغیس ،غورویا ریگستان های آقچه، اندخوی ودولت آباد در ساحات شمالی ومرکزی کشور ماست!!، در صورتیکه از آب این رود خانه ها استفاده واین زمین های بایر آبیاری شود،! که متأسفانه تا امروز چنین نشده، وآب رودخانه های ما زمین های پنجاب، سند، سیستان وبلوچستان را آبیاری میکند، وقبیله سالاران مزدور، جهت اغفال مردم وپنهان نگهداشتن خیانت های خود، قبایل خون شریک خودرا مسما به کوچی وناقل نموده، بعداز مسلح سازی تا دندان، به شمال اعزام میدارند، تا لقمۀ نان باشندگان زحمت کش آن ساحات را هم، که با هزاران رنج وزحمت وتوکل به لطف وبارندگی آسمان، برای خود امید مهیا سازی دارند، بر خاک ریخته وبا خون شستشودهند! که این امر واضحاً یک توطئۀ جنایتبار بر علیه مجموع مردم افغانستان است.

اگر از آب آن رود خانه ها استفاده صورت گیرد، وزمین های دو جانب این رود خانه ها زیر آب آورده شود، در آن صورت، اگر عادلانه وعاقلانه فکر شود، این مردم شمال ومرکز افغانستان است که بایستی به خاطر در یافت زمین ودستیابی به زندگی بهتر به ساحات حاصلخیز وچهار فصلۀ جنوب وشرق کشور اعزام شوند ، نه سیل مردم شرق وجنوب که با حفظ مالکیت ها در دو طرف خط دیورند ، یکجا با مواشی ایشان که، درهر فصل بهاربه مناطق بی آب وخشک دهقانان شمال ومناطق مرکزی اعزام وحاصل زحمات ایشان پامال مواشی ایشان ساخته میشود!

پدیدۀ کوچی با ماهیت ومحتوای کنونی آن، ارتباط نا گسستنی با پدیدارشدن پدیدۀ قبیله سالاری وحاکمیت انحصاری در کشورمادارد که سرآغاز آن را میتوان از تشکیل دولت احمد شاه ابدالی وتأسیس دولت کنونی افغانستان، باپیدایش پدیدۀ استعمارغرب درین منطقۀ آسیا، دراوایل قرن نوزدهم میلادی، موردمطالعه وارزیابی قرارداد .

البته این بدان معنی نیست که حیات کوچ نشینی قبل بر آن در این محدودۀ جغرافیاوی وجود نداشته ،وتصادفاً بعداز آن به ظهوررسیده! ، بر عکس کوچ نشینی مطابق به انگیزه های حیات دامداری در میان گروه های مختلف باشندگان این ساحه، از مدتها قبل وجود داشته، وکوچ نشینی همانند سایر جوامع بشری در پروسۀ تکاملی زندگی مردم مانیز یک مرحلۀ معین ومهمی را تشکیل میدهد، که همیشه تابع قوانین ومقررات مختص به خود ومحدود به حدود تعین شده با ماهیت غیر تجاوزی برای کلیه باشندگان این سرزمین بوده است ، که تجاوز بالای آن حدود تعین شده ونقض قوانین مربوطه، حقیقتاً بمثابۀ تجاوز بالای مالکیت قانونی وشرعی مردم تلقی، وجرم بحساب میآمد.

البته اصول های تعین حق مشروعیت در مالکیت نیز مطابق به معیار های شرعی وحقوقی پذیرفته شدۀ آن دوران کاملاً ثابت بود، که تخطی از آن به مفهوم عدول از قوانین طبیعی وجاری در حیات جامعه محسوب میگردید.

در نتیجۀ نفوذ واعتبار اینچنین یک مناسبات اجتماعی واقتصادی درحیات باشندگان این منطقه، ما شاهد زندگی باهمی وپایدار مردم خود، بدوراز تعصبات نژادی ،قومی وحتی مذهبی در طول اعصار وقرونی میباشیم که باشکل گیری مدنیت های با شکوه وایجادفرهنگ های ماندگار، وتحولات مادی ومعنوی دیگری توأم بوده است.

هر چندی که شیوع جنگ ها بنابر علل مختلف سیاسی، اقتصادی وجیوپولیتیکی، اکثراً دامنگیر باشندگان این ساحۀ جغرافیاوی در تاریخ میباشد، ولیکن اشتعال این جنگ ها، باالوسیلۀ اجانب ومخاصمات ذات البینی، هیچگاهی زندگی باهمی مردمان مسکون درین سرزمین رابصورت دایمی از هم نبریده وتا آنجا که مقدور بوده، همواره در کنار هم قرار داده است.

اما درهیچ مرحلۀ نام کدام قوم ویا قبیله کوچی نبوده ، وکوچ نشینی را نباید با پدیدۀ استعماری واستحماری کوچی یکی پنداشت.

پیدایش نام کوچی وناقل،باانگیزۀ تجاوز، تحت نام کوچی وناقل، با هدف غصب وتصرف مالکیت های مشروع وموروثی اقوام وملیت های مختلف در مناطق مختلف افغانستان، وپیدایش بیدادگری ملی درین سر زمین، ازنتایج شوم پیدایش دولت های قبایلی درین منطقه ، بعد ازتجزیه وزوال دول قدرت مند باستانی چون ماوراء النهر(ترکستان )،خراسان وهندوستان، یکجا با پیدایش پدیدۀاستعمارغربی درین حدود میباشد، که منجر به شکل گیری یک پروسۀ سیاسی کاملاً غیر طبیعی ،در یک فضای حاکمیت طلبی های وابستۀ قبیلوی، با تسلط غریزۀ منفعت جوئی وایجاد تنش دربین خود قبایل تازه به دوران رسیده از یکطرف، وهم زمان در برابرسائر باشندگان این سرزمین از جانب دیگرمیشود.

این سیاست با ظهورعبدا لرحمان خان در تاریخ، به اوج کمال آن ارتقا یافته وبه یک سیاست رسمی وپذیرفته شدۀ دولتی، در قالب مناسبات قبیله پرستی، و تبار گرایانۀ فاشیستی مبدل میشود که، نتایج شوم آن در کلیه عرصه های زندگی مصیبت بار دیروز وامروز جامعۀ ما، قابل لمس ومطالعه است، که سیمای کلی جامعۀ مارادر باتلاقی از خونریزی واسارت، باغرق بودن در لجنزار فقر ،بد بختی ،جهالت، نفاق و اسارت، از گذشتۀ دور تا امروز به نمایش میگذارد.

حال میپردازیم به اصل مسأله، یعنی توضیح مناسبات متقابل قبیله سالاری وپدیدۀ کوچی در افغانستان:

طوری که بررسی های تاریخ نشان میدهد دولت احمد شاه ابدالی یک دولت تیپیک قبیلوی بر بنیاد اشتراک منافع قبایل ابدالی، بارکزایی، کاکر، اسحق زی، غلزی، نورزی،پوپلزی وغیره است، که هستۀ اساسی آنرا اتحاد رهبران آن قبایل در ائتلاف با بعضی قبایل خورد وریز دیگر تشکیل میدهد، و ادارۀ واقعی دولت نیزبر حسب تأمین منافع آنهاگردانندگی میگردد.

احمدشاه ابدالی خواست های سود پرستانۀ سران قبایل مؤتلف خودرا، فقط با لشکر کشی ها وغارت سرزمین های دیگرتأمین وبر آورده میسازد، که این امرهمیشه توانمندی های حاکمیت را در خدمت امیال وآرزوهای رؤسای قبایل قرار میدهد .

با تأثیر پذیری از همین معادلۀ شوم حاکمیت طلبی قبیلوی است، که در دورۀ بیست وپنج سالۀ زمامداری احمد شاه ابدالی ، تاریخ کشور ماجز ویرانی وامحای مظاهرتمدن از هندوستان تا ترکستان چیز دیگری را شاهد نیست وهیچ اثری ازتمدن حتی در مقر زمامداری او شهر قندهار هم به چشم نمیخورد که آنرا گرایشی به سوی دگرگون سازی وتحول مثبت اجتماعی وفرهنگی درین دوره به حساب آورد.

سرمایه های بزرگ غارت شده، در نتیجۀ تهاجمات نظامی، از هندوستان ، خراسان وترکستان هم برخلاف تعاملات فتوحات ولشکر کشی های معمول آن دوران که، قسمت عمده واساسی آن غنایم جنگی صرف عمران وآبادی های مجلل در مقرآن امپراطوری ها میگردید،دردورۀاحمدشاهی میان سران قبایل تقسیم وبه این ترتیب بجای عمران وآبادانی کشورباعث تقویت نفوذ واعتبار رؤسای قبایل وتحکیم پایه های نظام قبیلوی در کشورگردیده است، که سر منشاً کلیه حوادث سیاه وشوم بعدازدورۀ احمد شاهی ازمتن همین پدیدۀ شوم قبیله سالاری سرچشمه گرفته، وتباهی های جبران نا پذیری را که دامنۀ آن تاامروزهم ادامه دارد، ببار میآورد.

طوریکه تاریخ نشان میدهد احمدخان ابدالی که بعد از قتل مرموزنادر شاه افشار، با حیله ونیرنگ سنی بودن، حمایۀ مستقیم، ازبیکها، تورکمنها وبخشی ازغلزائی هارا در لشکرنادرشاه افشار کسب وبا حمایت های بی دریغ قزلباش های بیات، جوانشیروغیره که زن احمد شاه ومادر تیمور شاه ازخیل آنان بود، به قندهار مواصلت نموده ،قدرت را با یک نوع مانور سیاسی در دست میگیرد.

احمد شاه که از لحاظ قدرت ونفوذ قبیلوی نسبت به دیگر رقبای قبایلی خود خیلی ها ضعیف و نا توان است، تلاش میکند اقوام وقبایلی را که ضعیف تر وکم خطر تراند با خود متحد وبر عکس قبایلی راکه دارای نفوذ واقتدار میباشند از صحنۀ قدرت با توطئه ودسیسه ساقط نماید.

با تکیه برهمین پالیسی قبایل نیرومند غلزائی ومخالفین ابدالی خود راکه خطری را متوجه زمامداری او مینمودند با حیله ونیرنگ و بیرحمی هرچه تمام قتل عام و گروه های کوچک قبایلی را با اهدای زمین های غصب شده از دیگران، وادار به کوچ وجابجایی در مناطق مورد نظر خویش میسازد، وبه این ترتیب، برای اولین باردر افغانستان اصطلاح کوچی عرض وجود ومورد استفادۀ سیاسی ونظامی قرار میگیرد، واحمد شاه ابدالی کوچی های تازه ظهوررا مورد حمایت همه جانبۀ خود قرار میدهد .

تورک های مسکون در نواحی قندهار، هلمند ، ارزگان، زابل وغزنی نیز در همین دوره مجبور به ترک سرزمین های مسکونی خود گردیده وبه سایر نقاط منطقه در شمال وجنوب وقسماً هم غرب کشور پراگنده میشوند.

در لشکر کشی های احمد شاهی قبایل وفادار به اویکجا بااین طوایف تازه نام کوچی، بخاطر دستیابی به غنایم جنگی وسیعاً مورد استفاده قرار گرفته اند که، درین میان کوچی ها بنابه عدم تعلق به سرزمین خاص ،ومقید بودن به منافع روزمره و نداشتن هیچ نوع مسئولیت وتعهد اخلاقی در رابطه بااین یا آن قوم ویاسرزمین ،باهر آن مرجع قدرت که زمینۀ غارت وچپاول را به ایشان مساعد ساخته میتوانست متحد وبر عکس برعلیه آنها نیز استعمال شده میتوانستند .چنانچه در تاریخ ، ما نمونه های زیادی را درین رابطه میتوانیم مورد مطالعه قرار دهیم که بعداً به آنها تماس خواهیم گرفت.

احمد شاه ابدالی با شناخت دقیق از ماهیت وخصوصیت کوچیها، در کلیه لشکر کشی های خود از وجود آنها منحیث یک نیروی عمده وچپاولگر استفاده های زیادی به عمل آورده است که، درنتیجه سران همین قبایل وکوچی ها به گردانندگان اصلی دولت او مبدل و در دوره های بعدی برعلیه جانشینان اووسیعاً مورداستفاده قرار گرفته اند، ویکی از عوامل بزرگ انحطاط دولت سدوزائی را در آن دوره ها تشکیل میدهند ،که ما نمونه های بارز آنرادر چگونگی سقوط دولت زمان شاه ابدالی نواسۀ احمد شاه که خواهان اصلاحات با زائل سازی نقش قبایل وکوچی ها در دولت بود، ویا هم در کشمکش های ذات البینی شاه شجاع وشاه محمود وکامران بخوبی میتوانیم درصفحات تاریخ آن دوره مورد مطالعه قرار دهیم.

اینکه قبایل وکوچی هاچگونه گاهی با برادران بارکزائی وزمانی هم با رؤسای سدوزائی متحد وبالآ خره به مهره های بازی اجانب چون انگلیس ها ایرانی ها روسها وغیره مبدل شده اند،یکی از عوامل اساسی بحران های سیاسی واجتماعی کشورما را، در گذشته وامروز تشکیل میدهد، وعلت اساسی عقب مانی کشور ما ازرشد وتکامل موازی ویکسان با دیگر کشورهای جهان ومنطقه را همین ساختار قبیلوی حاکمیت هاوکشانیدن زندگی بخشی از باشندگان کشور به حیات غیر ثابت وغیر تمد نی دایما کوچی بودن تشکیل میدهد که ذیلاً پارۀ از آنها را مرور خواهیم نمود :

الف : کوچی ها در سقوط دولت زمان شاه ابدالی نقش بزرگی راایفا نموده اند وقرار شواهد انکار نا پذیر انگلیس ها که از قدرت شاه زمان سخت در هراس وآنرا خطر ناکتر از قدرت ناپلیون در اروپا می پنداشتند از وجود کوچیها در جهت خلق نفاق، در بین برادران شاه زمان واشاعۀ پروپاگند ها در بین مردم استفاده های زیادی نموده ، پول واسلحه مورد نیاز مخالفین اورا از طریق همین کوچی ها که دایماً در رفت وآمد بین کشور ما وهندوستان بودند تأمین کرده اند. تا اینکه به اثر خیانت یکی از سران قبایل پشتون بنام عاشق شاه شینواری که نزدیک ترین دوست شاه زمان بود دستگیروتوسط برادر اندرش شاه محمود باتحریک وزیر فتح محمدخان بارکزائی کورساخته شد.

ب: شاه محمود وشاه شجاع با توطئه ها ودسایس همین سران قبایل وکوچی ها تحت سر پرستی وزیر فتح محمد خان وبرادرانش طبق نقشه وپلان انگلیس ها به ورطۀ نابودی کشانیده شدند ودر نهایت استقلال وتمامیت ارضی کشور نیز از میان رفت وکشور ما عملاً توسط انگلیس ها اشغال شد.

ج: امیر دوست محمد خان بعد از پناه بردن خاینانه به انگلیس ها وبه دم تیغ سپردن هزاران فرزند جان به کف اقوام وملیت های ساکن شمال هندوکش در منطقۀ توتم درۀ شمالی که تحت نام جهاد بر علیه انگلیس ها ودفاع از نوامیس ملی جمع شده بودند ،توسط همین کوچی ها پیام های خاینانۀ خود را مطابق به اوامر انگلیسها عنوانی اعضای فامیلش ارسال واز آنها مهار ساختن قیام های آزادی خواهی مردم ما را تقاضا ودر نهایت با ارسال کدوی نصوار وعینکش باز هم توسط همین کوچی ها به پسرش وزیر محمد اکبر خان که رهبری قیام کنندگان را داشت ، قیام آزادیخواهانۀ مردم مارا به ناکامی مواجه ساخت.

د: در دورۀ زمامداری شیرعلی خان تمام اوضاع داخل کشور مایکجا با جریانات روزمرۀ داخل دربار او از طریق همین کوچی ها به اطلاع انگلیس ها رسانیده میشد ودر نهایت معاهدۀ ننگین گندمک بالای امیر محمد یعقوب خان به کمک همین سران کوچی ها وقبایل ومشورۀ مستقیم سردار یحیا خان پسرسلطان محمد خان طلائی خسر اوبه امضا رسانیده شد که منجر به از بین رفتن قطعی استقلال وتمامیت ارضی کشور شد.

ذ- در دورۀ زمامداری امیر عبدالرحمان خان این نیروی هجومی کوچی ها بود که با صلاحییت های عام وتام به مناطق اشغالی هزاره جات ، منظماً هجوم برده، جان ومال وناموس مردم هزاره را به غارت میبردند، واز اسیر نمودن زنان وکودکان، بمقاصد برده فروشی سود میبردند، واین اسیران را با انتقال به هند به هندو ها به فروش میرسانیدند وپول های گزافی را از آن خود میساختند .

ر- البته نقش این گروه در ناکام ساختن وعقیم ساختن نهضت امانی با آوردن اوراق تبلیغاتی وتصاویر برهنۀ ملکه ثریا که توسط انگلیس ها ترتیب گردیده بود وقاچاق اسلحه برای شورشیان وآوردن مبلغین انگلیسی در لباسهای مختلف چیزی است که برهیچ کسی پوشیده نیست واین نقش خاینانه وخانمانسوز توسط آنها تا همین اکنون هم ادامه دارد .

این گروه خانه بدوش که درک وبرداشت اساسی آنها از زندگی وحیات انسانی محدود به سطح شناخت آنها ازمواشی تحت مالکیت آنهاست در هیچ دوری ازتاریخ، کشور مارا از آسیب خودها در امان نگذاشته ، ساحات مسکونی ومزارع مردم سرتاسر کشور، در فصل های مختلف سال بصورت دایمی پامال مواشی بی زبان آنها بوده ولی این زبا نداران ویرانگر، با حمایۀ زمامداران قبیله سالارخود، این عمل را برای خود حق وامتیازی به حساب آورده اند، و قبیله سالاران حاکم درین سر زمین نیز با اعطای لقب افتخاری کوچی یعنی بی وطن به این انسان های قرون اولیۀ تاریخ، از وجود آنهادر جهت تأمین منافع آزمندانۀ خود وباداران شان بر علیه دیگرباشندگان اصیل وبومی کشور ما سود برده، واز ایشان درمواقع لازم، منحیث سلاح انسانی ووسیلۀ سرکوب وچپاول دیگران استفاده نموده اند که در هر صفحۀ ازتاریخ این کشور ما میتوانیم صد هانمونه ومثال آن را یاد آور شویم.

این واقعیت که دشمنان رنگارنگ مردم وسر زمین ما چگونه در جهت سازماندهی وصدور اغتشاشات وشورش ها بر علیه مردم مااز وجود این مردم بی وطن بهره برداری نموده، وبا اعطای حق تعدی وتجاوز به جان ومال وناموس مردم در سرتاسر کشور از جنوب تاشمال وازشرق تا غرب چه فجایع نامکرر تاریخ را به یادگار گزاریده اند خود بحثی است دردناک ومفصل که ما درین جا فقط به ذکرچند نمونۀ نزدیک به زمان حیات خودرا به عنوان مثال یاد آور میشویم:

اگر فجایعی راکه در دوره های زمامداری امیر عبدالرحمان خان ، امیر حبیب الله خان، امیر امان الله خان، نادر خان صورت گرفته ومنجر به قیام های خونین مردم ساحات مختلف کشورکه، همیشه با زور سر نیزه سرکوب گردیده است، یک سو بگذاریم وصرف وقایع چند دهۀ اخیر تاریخ را از نظر بگذرانیم دفعتاًمتوجه میشویم که، واژۀ کوچی در حیات جامعۀ امروزی افغانستان ، کاملاً یک واژۀ سیاسی وهدفمند بوده وهدف آن اشغال وپاک سازی محلات مسکونی وزراعتی دیگر اقوام وملیت های کشور توسط این گروه میباشد.

با پیروی از همین پالیسی است که همه ساله ودر مواقع معینی از سال، طوایف کوچی از هر طرف جمع آوری وبعداز مسلح سازی ، با ادعای مالکیت بر زمین های مردم هزاره، ازبیک، تورکمن، تاجیک، ایماق وغیره بمناطق شمال ومرکزی کشورسرازیر ساخته میشوند که ، هدف اساسی آن به آشوب کشیدن مناطق امن وپامال سازی داشته های اقتصادی آن مردم میباشد .

هجوم کوچی ها به مناطق مسکونی هزاره های بهسود، انتقال ناقلین وکوچی ها تحت عناوین مختلف به مناطق شمال کشور، همانند تخار، قندوز، بغلان،سمنگان، بلخ، جوزجان، سرپل، فاریاب ، همه گواه بر تداوم همان سیاست های کهنه با عناوین جدیدی است، که نتیجۀ آن جزدامن زدن و تداوم بخشیدن به اختلافات اقوام وملیت های مختلف درین سرزمین نبوده ، وغایۀ آن از بین بردن موجودیت واقعی دیگر اقوام وملیت ها درین سرزمین است.

هرچندی که بی نتیجه بودن این سیاستها در گذشته وعقیم ماندن این پالیسی با وجود همه مظالمی که در حق آن مردم صورت گرفته واز اعمال هیچ نوع فشاری تا سر حد قتل عام ها وکوچ های اجباری توسط عمال حکومت های تک ملیتی وفاشیستی خود داری نگردیده، بر همگان ثابت است، ولی این باربنای این سیاست بر خشت دیگری تکیه دارد که همانا وجود نیروهای اشغالگر خارجی وحمایت های بی دریغ وهدفمند ایشان از این سیر سیاست گذاری ها در کشور ما، با هدف دستیابی به اهداف استراتیژیکی بعدی درکشورهای آسیای مرکزی است.!! که مسلماً این سیاست ، در این بار نیز محکوم به شکست است، هرچندی که نتایج شوم آن در امروز وفردا ، مصایب بس بزرگی را نصیب مردم ما ساخته وخواهد ساخت!

مأخذ ها ومنابع:

– افغانستان در مسیر تاریخ- تألیف میر غلام محمد غبار

– جغرافیای تاریخی افغانستان- نوشتۀ پوهاند عبدالحی حبیبی

– افغانستان در پنج قرن اخیر –تألیف میر محمد صدیق فرهنگ

– انکشاف ولایات مرکزی یا هزاره جات- نوشتۀ، وؤاله با ترجمۀ علم رشنو

– روابط خارجی افغانستان درنیمۀ اول قرن بیست – نوشتۀ لودویک آدمک وترجمه شده توسط پوهاند فاضل صاحبزاده .

– تاریخ احمد شاهی نوشتۀ منشی محمود الحسینی

– تاریخ روبط اقتصادی واجتماعی افغانستان از داکتر پولیاک وپیگولین

– هزاره هانوشتۀ حسن پولادی وترجمۀ علی عالمی کرمانی

– شبرغان در صد سال اخیرنوشتۀ محمد عمر الیم بیات

– پژوهشی در تاریخ هزاره ها نوشتۀ حاج کاظم یزدانی

کوچی ها یا تحمیق شدگان اسیر دردام مناسبات قبیلوی حاکم درافغانستان

کوچی ها یا تحمیق شدگان اسیر دردام مناسبات قبیلوی حاکم درافغانستان

قسمت اول

مروری مختصربه تاریخچۀ پیدایش کوچ نشینی ومهاجرت هادرتاریخ بشر

نگاهی به تاریخ تکامل جوامع بشر، در کرۀ زمین به وضاحت نشان میدهد که کوچ نشینی ومهاجرت به مثابۀ یک ضرورت تکاملی درمرحلۀ معینی از تاریخ تکامل حیات انسانها، جبراً وارد پروسۀ هستی وتکاملی بشر گردیده،که انگیزۀ اساسی آنراجستجوی شرایط بهتر زندگی ودستیابی به موقعیت های مناسب در رابطه با شرایط جوی ومنابع مواد مورد نیازانسانها در طبیعت، ویا هم عوامل خشونت بار ذات البینی میان خود انسانها، که منجر به بی جا شدن یک کتله توسط کتله های دیگر میشود، تشکیل میدهد، که عوامل فوق کتله های بزرگ ویا کوچک انسانی را جبراً وادار به نقل وانتقالات ومهاجرت ها به مناطق واستقامت های متعدد در روی این کرۀ خاکی نموده، در نتیجه پدیدۀ مهاجرت وکوچ نشینی را درمرحلۀ معینی از حیات ایشان ضرورتاًبه ارمغان آورده است.

خصوصیات عمدۀ این مرحلۀ حیات انسانها همانا پیدایش ورشد حیات دامداری وانکشاف دامپروری بااهلی سازی حیوانات، شکل گیری مناسبات طایفوی وقبیلوی در جوامع انسانی بوده ، ضرورتاًبا نقل وانتقالات دسته جمعی، یکجا بامواشی تحت مالکیت در فصل های معین هرسال ،با در نظر داشت امکانات رهائی از تغیرات اقلیمی و دستیابی به منابع مواد غذائی موجود در طبیعت برای انسانها ومواشی، ویاهم در تقابل وتصادم با قبایل وطوایف متخاصم، ازیک منطقه به منطقۀ دیگر، به اشکال وشیوه های مختلف صورت میگیرد

این تحرکات دسته جمعی بصورت کل سه شکل اساسی ذیل را دارا بوده اند:

الف- کوچ نشینی های موضعی ورجعی( رفت وبرگشت های ثابت وموسمی دربین دو ویاچندین منطقه).

ب- کوچ نشینی های غیر موضعی وغیر رجعی(انتقالات کتلوی ومهاجرت ها به استقامت های مختلف وبدون برگشت).

ج- تهاجمات ویرانگرکوچیگری، با هدف غصب زمین وچراگاه، وپاک سازی های قومی ونژادی .

– نقل وانتقالات غیر موضعی، فراگیر ترین وگسترده ترین شکل تحرکات جمعی انسانها در تاریخ میباشد که نقش بزرگی را در پروسۀ تکامل حیات انسانها ایفا نموده، وپویایی انسان رادر جستجوی زندگی بهتر، با دست یابی به نعمات مادی طبیعت، وفراهم سازی زمینه های تعمیم تجارب کتله های مختلف انسانی، به نمایش گذاشته، و اساسی ترین بستر پیدایش تمدن هارا پی ریزی نموده است. این نوع نقل وانتقالات کتلوی که، در تاریخ موسوم به مهاجرت های اقوام، قبایل ونژاد های مختلف انسانی است، اکثراًبه استقامت های معین وبدون باز گشت به عقب تا پیدا کردن محلات مناسب ودایمی سکونت تداوم یافته، و در نهایت با اسکان یابی این مردم دریک ساحۀ معین وآمیزش آنهابا مردم دیگر،حیات کوچی گری ومهاجرت ختم ومرحلۀ بعدی وپیشرفته ترحیات اجتماعی، پدیدار میگردد،که بر اساس آن مجموع باشندگان کرۀ خاکی ما، روزگاری را با این پدیدۀ متروک تاریخ سرو کار داشته، ودر مقطع معینی از تاریخ همه مهاجر اند، که بعداز مهاجرت های طولانی ودشوار در جاهای مختلف امروزی، مسکن گزین گردیده، وبه حیات تکاملی خود تداوم بخشیده اند.

– اما کوچیگری های موضعی وغیر رجعی که، بصورت عنعنوی در بسا نقاط عالم منجمله کشور ما ، از زمانه های دور تا امروزرایج میباشد، عبارت است از نقل مکان های مؤقتی در مواقع معینی از سال که، عموماً به شکل سکونت های فصلی بالای زمین ها وچراگاه های تحت مالکیت، خود آن مردمی که در یک محدودۀ معین جغرافیاوی امرار حیات مینمایند، ودارای محلات سکونت تابستانی( ایلاق) وزمستانی( قشلاق )میباشند تبارز مینماید، که همین اکنون نیز در حیات روستایی باشندگان شمال، مرکز وبعضی مناطق دیگر وسیعاً مروج بوده، و بخشی از طبیعت زندگی دامداری وزراعتی ایشانرا تشکیل میدهد.

– کوچیگری با ماهیت تجاوزی وغاصبانۀ زمین خواری باپاک سازی های قومی ونژادی:

این پدیدۀ شوم عبارت است ازهجوم های پلان شدۀ قبایل کوچی خارج از محدودۀ جغرافیاوی متعلق به خود ایشان، با اشغال وغصب سرزمین های متعلق به دیگران، که در افغانستان طی سده های اخیر تاریخ یکجا با پیدایش حاکمیت های قبایلی پدیدار گردیده، واز زمان زمامداری امیرعبدالرحمان خان تا امروز به یک سیستم منظم چپاول گری دولتی وغصب زمین ودارایی غیر پشتون ها توسط مهاجمین کوچی که از جانب دولت ها حمایه وتمویل میشوند مبدل گردیده است ، که روز تا روز بر ابعاد واهداف آن نیزگسترش به عمل میآید.

این نوع حیات خانه بدوشی که با هدف اشغال منابع حیاتی باشندگان دیگر مناطق، بصورت فصلی در ساحات معین جغرافیاوی انجام میشود، بیانگر وحشیانه ترین وعقب مانده ترین شکل وشیوۀ زندگی در کرۀ زمین است، که به جز ازافغانستان وبعضی مناطق عقب ماندۀ دیگر در افریقا نمونۀ آن در دیگرجاها دیده نمیشود.

عامل اساسی پیدایش ورشد این پدیدۀ شوم در افغانستان که بد ترین ووحشیانه ترین قربانی هارا از خود کوچی ها ی بد بخت وتحمیق شده اخذ می نماید، وایشان را محکوم به زیستن در تحت بدترین ووحشیانه ترین شرایط زندگی نموده است، پدیدۀ قبیله سالاری وابسته به اجانب است، که حکام وامرای قبایلی با هدف تحقق اغراض ونیازمندی های آزمندانۀ فردی وگروهی خود وحامیان خارجی خویش، بصورت دوامدار از این پدیدۀ شوم وتباه کن اجتماعی حمایه نموده واین عمل را به بخشی از سیاست های رسمی ودولتی خویش مبدل نموده اند، که بر اساس آن انسانهای شامل این گروپ را، با اعطای نام کوچی یعنی بی وطن، وافتخارات موهوم استحماری، درعمق بد ترین اشکال جهل، فقر وتعصب ، بامحروم سازی عمدی ایشان از ابتدایی ترین امکانات زندگی انسانی، چون داشتن محل مشخص مسکونی ورهیابی به امکانات زندگی بهترمثل داشتن مکتب وشفاخانه وغیره غرق نموده، از آنهامنحیث بد ترین وغیر انسانی ترین سلاح ولشکربدون مزد ومسئولیت، در جهت ویران سازی واز میان بردن مظاهر زندگی دیگر باشندگان کشور ، وتحقق آرزو های غیر مشروع وغیر انسانی خود، بهره برداری مینمایند.

بصورت طبیعی حیات کوچی ها با خصوصیاتی که فوقاً تذکر یافت، کاملا دارای ماهیت ستاتیکی وغیر قابل تغیربوده، ودر طول قرون متمادی، با پیروی از سنت های متحجرقبایلی، در یک دوربسته وتکراری به حیات خودادامه داده، و فاقد روحیۀ تحول پذیری وتکامل میباشند، که هیچ تغیری را در زندگی روزمرۀ خود به سادگی پذیرا نمیشوند

در زندگی این گروه آمیزش با مردم دیگر، چون میوۀ ممنوعه حرام، وحفظ اساسات حیات قبیلوی مقدس ترین ارزش زندگی محسوب میشود،که نباید از آن عدول کنند، وقبول هر نوع تغیروتحول در زندگی برای آنها چون مرگ وحشتناک بوده، و بزرگترین افتخار ایشان، حفظ همان آداب ورسوم اولیه وچسبیدن به سنت های تغیر ناپذیرکوچی گری و پاسداری از آنها می باشد.

اگر سوالی مبنی بر تغیر در زندگی این گروه به پیش آید، بزرگترین تغیر درزندگی آنها همانا تغیرات آب وهوا واقلیم است که آنهارا وادار به حرکت از یک منطقه به منطقۀ دیگر میکندوبزرگترین تحول هم کم ویا زیاد شدن رمه های مواشی آنهاست، یکجا با کهنه ویا نو شدن غژدی های شان وبس ،در غیرآن تغیر و تحول در زندگی آنها یک امر محال ودور از تصور بوده وهیچ معنایی ندارد.

طوریکه در فوق اشاره نمودیم، پیدایش این مرحلۀ تاریخ در حیات جوامع بشری مربوط به هزاران سال قبل از امروز است ،که مدت دوام این دوره نیز درحیات جوامع مختلف، متفاوت بوده وبیشتر به خصوصیات تکامل پذیری وقابلیت های دگر گون سازی زندگانی روزمره، توسط خود آنها مرتبط است، که باتأثیر پذیری وتجربه اندوزی ازپروسۀ حیات خود ودیگران بدان ها نایل میشوند .

یعنی اینکه زندگی کوچی گری، در حکم یک اجبار در یک مرحلۀ معینی از زندگی انسانهاست نه خصوصیت مادام العمر، در زندگی یک گروه ویا طایفۀ خاص، که ضرورتاً باید است بعد از طی مدتی، در رابطه با ضرورت تحول پسندی وتکامل پذیری انسان ها، دچار دگرگونی وتکامل گردیده ومتروک گردد.

اما برعکس، مطالعۀ تاریخ افغانستان نشان میدهد که، حفظ اساسات کوچیگری، در نزد قبایل حاکم یک مسألۀ مقدس قبیلوی بوده، واین پروسۀ مقدس سازی استحماری تا آنجا به پیش میرود که، حیات مسخرۀ خانه بدوشی ورقتبار کوچی های مظلوم وبیگانه باماهیت حقیقی زندگی، به سوژۀ شاعران ونویسندگان استحماری ،باگزافه گویی های دور ازمنطق وتعقل مبدل گردیده، ووسیلۀ گردیده است ، در جهت به زنجیر کشیدن بهتر وبیشتراین سیه روزان، در جال فقرجهل وعقب ماندگی ، تا سرحد سقوط ایشان به موجودات انسانوارۀ ماقبل تاریخ!!این خود بزرگترین جنایت در تاریخ بشراست، که بدترین شیوۀ برده سازی انسان بالوسیلۀ انسان را، با داعیه های دوستی وخون شریکی، به نمایش گذاشته، وعملی میسازد، که اکنون به یک عنعنۀ فاسد دایمی در حیات کوچی ها ی کشور ما مبدل گردیده است!!!

در حالیکه همه میدانند، مقید ماندن در قید این اوهام قرون وسطایی، نه گویای کدام امتیاز وبرجستگی خاص ذاتی ونژادی است، ونه هم استعداد ولیاقتی که دارندگان آنرا به مفاخر خاصی مفتخر سازد، چنانچه کوچیها ی امروزی در افغانستان، با تلقینات غیر منطقی وغیر عقلانی تحمیق کنندگان تاریخی وابسته به قوم وتبار خویش ،به سوی استحمار وتحمیق کشانیده میشوند، وبی خبر از آن اند که زیستن وباقی ماندن ابدی در قید این چنین یک زندگی نکبت بار، جزمایۀ شرمساری وبدبختی چیزی بیش نیست! ومشوقین فرهنگی این نوع حیات، خودبه قبول یک لحظۀ آنهم حاضرنمیباشند ، که کوچیها همه عمر خودرا در آن میگذرانند، وبا مصاب شدن به این مصیبت بزرگ کلیه پیوند های عقلانی زندگی را نسبت به جوامع دیگر انسانی از دست داده ومحکوم به زیستن در یک دوربستۀ تکراری زندگی با محرومیت از کلیه مزایای زندگی انسانی گردیده اند .

به این ترتیب مفهوم والای زندگی که همانا ترقی وتکامل بادست یابی به شرایط بهتر ومتکامل تر زندگی است برای مبتلایان این مرض مهلک وخانمانسوز بکلی ازبین رفته وتداوم حیات تحت تأثیر غرایض بیولوژیکی چون خوردن وخوابیدن،جنگ،غارت وعشق به داشتن مواشی بیشتر،افتخار به اجداد،خوار وذلیل شمردن زن ،تعصب ، حرص جمع آوری وذخیرۀ پول وداشتن اسلحه وغیره به یک امر دائمی، درنسل اندر نسل آن طائفه مبدل گردیده وکلیه مفاهیم زندگی صرف به همین چیز های ناچیز ودر سطح زندگی انسان های ابتدائی خلاصه میشود وبس.

کوچی دشمن آشتی ناپذیر تمدن وانسان متمدن است وهر آن چیزی که از قدرت فهم او بالا تر باشد ،آنرا باشمشیر کفر ودینی که خود اوهم از واقعیت آن بی خبراست ترور وتکفیر مینماید،زیرا به همان اندازه که از تمدن انسانی بیگانه است ازدین نیزبرداشت ناقص وجاهلانه دارد .بناءً برداشت کوچی ها از دین نیز فهم وبرداشت قبیلوی وماقبل اسلام است.

در قاموس زندگی جوامع متمدن امروزی واژۀ کوچی دارای یک مفهوم معادل با بی وطن وآواره را دارا بوده وبه آن دسته از گروه های انسانی اطلاق میشودکه تابعیت هیچ یک از کشور های جهان را دارا نمی باشندواز پذیرش قوانین اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ،اخلاقی ومدنی موجود در این ویا آن کشور سر باززده وبا کوچ کردن های دائمی از یک نقطه به نقطۀ دیگر نظر به موسم سال وصلاحدید وضع زندگی خود دایما در حرکت بوده ، مفاهیم وارزش های پذیرفته شدۀ جوامع متمدن انسانی برای آنها فاقد معنی وارزش واقعی میباشد. دردنیای معاصرموجودیت این پدیدۀ ضد تمدن بشریعنی زندگی کوچی گری تقریباًاز میان رفته وصرف در بعضی از مناطق شدیداً عقب ماندۀ قاره های آسیا وافریقا هنوزهم به موجودیت خود ادامه میدهد که نمونه های بزرگ آن همین کوچی های افغانستانی وپاکستانی در آسیا ، وبعضی طوائف هنوز هم وحشی در جنگل های افریقا وامریکای جنوبی میباشد، البته کولی های موجود دراروپای شرقی،وروسیه را نیز میتوان بدانها علاوه نمود ،که تعداد آنهاهم روز تاروز در حال کاهش وهر کشوری هم در تلاش آن است که به این پدیدۀ ماقبل تاریخ اگر در حدود اربعۀ آن موجود باشدبا یافتن راه های علاج منطقی ومعقول خاتمه داده وجامعه خودرا از شر این سمبول جهل وعقب ماندگی درعصر حاضر نجات دهد.

اما یگانه کشوری که هر گز نمی خواهدبا دعوت این موجودات ماقبل تاریخ به زندگی متعادل انسانی،و متناسب باشرایط زندگی امروز،به آنها خدمتی نموده وایشان را وارد حوزۀ تمدن بشری نماید کشور افغانستان در تحت زعامت وادارۀ قبیله سالاران حاکم، دردو طرف خط دیورنداست ،که در مانور های مختلف سیاسی واقتصادی خوددر جهت نیل به اهداف ومقاصد شئونیستی ، در مقابله با دیگر اقوام وملیت های ساکن این سر زمین از وجود ایشان استفاده مینمایند.

این پدیدۀ شوم حیثیت زخم ناسوری را بر پیکر زخمی وهزار پارۀ کشور ما دارد ، که دشمنان داخلی وخاجی مردم ومیهن ما،در مراحل مختلفۀ تاریخ، به اشکال متفاوت از آن استفاده نموده وهنوز هم به آن ادامه میدهند.

چنانچه ما امروز، بازهم شاهدآن هستیم که دلالان بازار مکارۀ استعمار واستبدادقبیله، سعی در مشتعل نگهداری آتش کوچی بازی داشته ، وبا گسیل سیل آسای ایشان به مناطق مسکونی هزاره ها ، ازبیکها، تورکمن ها، ایماق ها وغیره تلاش دارند ،که آرزو های انسانی مردم مارادر جهت سیر، به سوب یک زندگی انسانی ورهائی از منجلاب بدبختی های رسوب یافته وباز مانده ،ازسیاه ترین دورقهقرائی تاریخ کشور،ورهیابی به یک زندگی متعادل، مورد دستبرد ونابودی قرارداده وبه این مزرع نفاق وبدبختی مانع از تابیدن خورشید سعادت وآزادی برای همیش شوند.

تاریخ سرزمین ما گواه برآن است که اقوام کوچی در مراحل مختلف موجودیت کشور فعلی افغانستان به اشکال مختلف از جانب دشمنان رنگارنگ داخلی وخارجی، بر علیه مردم ما ودیگر مردم این منطقۀ آسیا مورد استفاده قرار گرفته اند که یادآوری با تفصیل هر یک از آنها حایز ارزش واهمیت تاریخی خود میباشد،

ولی درینجا فقط به یاد آوری آن بخشی از بازی های قبیلوی وکوچی بازی بسنده مینمائیم که مربوط میشود به ایجاد دولت فعلی افغانستان ، با پیدایش غیر مترقبۀ دولت سدوزائی تحت زعامت احمد خان ابدالی ودوره های سیاه زمامداری بارکزایی ها و محمد زائی ها تا امروز که وضع فلاکتبار دیروز وامروز این سر زمین محصول کارو زار ایشان است. تا باشد با افشای ماهیت خائنانه وجنایتکارانۀاین بازی ها وبازی گران در گذشته وامروز ،از ماهیت کنونی این بازی، درین مرحلۀ حساس تاریخ کشور خود پرده برداری نموده واز تداوم این فاجعه درآ ینده کشورجلو گیری کرده بتوانیم.

برای قوی شدن سخت باید تلاش کرد.

برای قوی شدن سخت باید تلاش کرد.

برای قوی شدن سخت باید تلاش کرد!
امام رضا (ع) در باره تلاش نکردن، می فرماید:
مَن سَألَ اللّه َ التَّوفیقَ و لَم یَجتَهِد فَقَدِ استَهزَأَ بِنَفسِهِ
هر کس از خدا توفیق بخواهد و تلاش نکند، خود را مسخره کرده است.(میزان الحکمه، ج 2790 ) بر این اساس،
مسیر رسیدن به هدف از تلاش می گذرد ، بدون تلاش و پشت کار آرزوی دست یافتن به پیروزی، خواست بیهوده و عبث است،لذا اگر جامعه و ملتی بخواهد به قله های قدرت، موفقیت و عزت دست یابند، باید بدون وقفه تلاش نمایند. مولفه های عزت در عصر حاضر، قدرت اقتصادی. فرهنگی است. بیانی قدرت نرم مهم ترین عامل غلبه و فائق آمدن بر وضعیت حاکم و عبور از مشکلات جاری در افغانستان است. بنابراین، برای عبور از وضعیت بحرانی امروز و خلق وضعیت مطلوب باید سخت تلاش کرد.

خادم‌حسین بیانی ۱۳۴۴ه.ق./۱۳۰۵ه.ش.- ۱۴۴۱ه.ق./۱۳۹۹ه.ش.

خادم‌حسین بیانی ۱۳۴۴ه.ق./۱۳۰۵ه.ش.- ۱۴۴۱ه.ق./۱۳۹۹ه.ش.

عالم دینی، سخن‌سرا و ادیب شیعی میدان وردک.

تولد و وفات

خادم‌حسین بیانی در قریه «دهان اوجی» کَجاب از قریه‌های بهسود، ولایت میدان متولد شد. او در سال ۱۳۴۴ه.ق. برابر با ۱۳۰۵ه.ش. به دنیا آمد و یک‌شنبه سیزدهم ذی‌القعده ۱۴۴۱ه.ق. برابر با پانزدهم سرطان ۱۳۹۹ ه.ش. در قم از دنیا رفت.

تبار و نسب

او فرزند علی‏مراد کربلایی روحانی و عالم قریه «دهان اوجی» است و مادرش، فاطمه، نیز زنی با ایمان، با سواد و مدبّر بود.

زندگی‌نامه

بیانی در نخستین سال‌های پادشاهی ظاهرشاه نوجوان و دوران صدارت محمدهاشم خان، دور از پایتخت و در همان زادگاه خود پرورش یافت. او در آغازین سال‌های کودکى پدر را از دست داد و زیر نظر مادر خود فاطمه که خودش، او را باسواد، بادرایت، روشن‌بین و اهل مطالعه دانسته است، با خواندن و نوشتن آشنا شد. سپس به مکتب رفت و در همان زادگاه خود احکام دینی را نزد شیخ «عبدالعلی غزنوی» آموخت. او درس‌های مقدماتی ادبیات عرب را در بهسود نزد «سید شاه عبدالعظیم محسنی» و برخی دیگر از دروس دینی را نزد «شیخ غلام‌نبی»، «شیخ عزیزالله غزنوی» و «سید علی‌احمد حجت» فرا گرفت.

او در سال ۱۳۳۲ه. ش. به کابل رفت و همزمان با تحصیل به تدریس در مدارس علمیه کابل مشغول شد. او همزمان با تدریس علوم دینی، در مساجد و تکیه‌خانه‌های کابل منبر می‌رفت و سخنرانی می‌کرد و مهارت و فعالیت آموزشی‌اش در مدارس علمیه سبب شد در سال ۱۳۳۵ه.ش. ش از خدمت سربازی معاف شود.

او از آغاز جوانی به ادبیات علاقه داشت و هنگام اقامت در کابل، سرودن شعر را جدی گرفت. همان زمان، برخی از سروده‌هایش در جراید آن روز کابل چاپ شد. بیانی در کابل با سید اسماعیل بلخی آشنا شد. او در محرم ۱۳۴۰ه. ش. به ‌خواست بلخی برای تبلیغ به گردیز رفت و توانست اختلافات شیعیان و اهل سنت آن منطقه را به آشتی و دوستی بدل کند.

او در سال ۱۳۵۸ ه.ش. به ایران مهاجرت کرد و پس از مدتی تحصیل، به تدریس در حوزه‌ی علمیه‌ی قم مشغول شد. بیانی همزمان با تحصیل و تدریس در حوزه علمیه به چاپ کتاب هم اقدام کرد که با سروده‌های انقلابی و محلی‌اش بر سر زبان‌ها افتاد.

استادان

  1. آیت الله علی مشکینی
  2. آیت الله سید صادق روحانی
  3. آیت الله محقق کابلی
  4. آیت الله سید محمد شیرازی
  5. آیت الله شیخ حسین‌علی منتظری
  6. آیت الله سید علی‌احمد حجت
  7. شیخ عزیزالله غزنوی
  8. شیخ غلام‌نبی
  9. شیخ عبدالعلی غزنوی
  10. سید شاه عبدالعظیم محسنی

آثار

۱. نغمه‌های انقلاب؛

او در سال ۱۳۶۴ه.ش. نخستین مجموعه شعرش را با نام «نغمه‌های انقلاب» که شامل اشعاری با مضمون سیاسی، اجتماعی، حماسی، اخلاقی و ادبی و عربی و هزارگی بود، منتشر کرد. در این کتاب برای اولین بار اشعاری به گویش شیرین هزارگی چاپ شد.

  1. دفتر دوم نغمه‌های انقلاب؛

دفتر دوم نغمه های انقلاب در سال ۱۳۷۳ ه.ش. با مضمونی مشابه دفتر اول منتشر شد.

  1. همای صلح؛

این مجموعه شعر در سال ۱۳۸۰ه. ش. و پس از سقوط طالبان، متناسب با اوضاع کشور افغانستان منتشر شد.

۴. قصه‏ها و پندها؛

این دفتر شعری که در سال ۱۳۸۷ ه.ش. چاپ شد، دربرگیرنده‏ی اشعار داستانی با موضوعات مختلف اجتماعی، اخلاقی و علمی از اوست.

  1. ۵. نوای دل؛

این دفتر شعری در سال ۱۳۸۸ه. ش. منتشر شد و شامل غزلیات، اشعار حماسی- سیاسی، اخلاقی و ادبی، اشعار هزارگی و اشعاری به زبان عربی، دوبیتی‌ها و رباعیات است.

۶. موجز الاحکام؛

این کتاب که نخستین بار در سال ۱۳۷۸ه.ش. منتشر شد و در سال ۱۳۸۰ه.ش. تجدید چاپ شد. بیان شعری برخی از مسایل دینی است.

* شناختنامه تفصیلی این عالم نامدار را در مجموعه کتاب‌های «عالمان شیعه افغانستان»(در دست انتشار) خواهید خواند.

/پایان/

نگاه کوتاه به زندگی سلطان‌علی کشتمند

نگاه کوتاه به زندگی سلطان‌علی کشتمند

سلطان‌علی کشتمند فرزند نجف‌علی در سال ١٩٣۵ در چهاردهی کابل بدنیا آمد. یک سیاستمدار افغان بود. او در طول دهه ۱۹۸۰ دو بار به عنوان رئیس شورای وزیران از سال ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۸ و از ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۰ در جمهوری دموکراتیک افغانستان خدمت کرد. همانگونه که خود کشتمند می‌نویسد، ریشه خانوادگی او بازگشت به هزاره‌های دایمرداد و فولادی دارد که در زمان نسل‌کشی عبدالرحمن‌خان (١٨٨٣-١٨٨١) از سرزمین اجدادی‌شان رانده شده و به حوالی کابل مجبور به اقامت شده‌اند. کشتمند در رابطه با دوران کودکی‌اش می‌نویسد.

سلطان‌علی که مانند قاطبه‌ی هزاره‌های افغانستان دهقان زاده بود و به همین دلیل نام‌ خانوادگی‌اش را «کشتمند» اختیار نموده بود، از محدود جوانان هزاره‌ای شیعه بود که توانست از تحصیلات متوسطه گذشته و وارد دانشگاه کابل شود. او در این مورد می‌نویسد.

«پدرم مانند پدر کلان و نیکه‌هایم دهقان‌پیشه بود. پدر و مادرمان علاقمند بودند که علی‌رغم دشواری های مالی و دوری راه، فرزندان ایشان تحصیل نمایند. چنانکه به همت ایشان من، برادران و خواهرانم همه تا درجه‌ی لیسانس و بالاتر از آن تحصیل نمودیم.» کشتمند به تفصیل سوابق معیشتی پدر و اجدادش را بیان می‌کند. او صادقانه پدر و اجدادش را دهقانانی مستضعف و زحمتکش توصیف می‌کند.
«پدرم نجف‌علی انسانی زحمتکش، مومن، صادق و با مناعت بود و در صداقت میان اهالی قلعه (منطقه) و دوستان شهرت داشت. او دهقانی کم زمین شمرده می‌شد و صرف پنج و نیم جریب زمین آبی و هشت جریب زمین دشتی از خویشتن داشت… با کار طاقت فرسای پدر و مادرم چرخ زندگی خانوادگی ما به کندی می‌چرخید. مادرم بانویی متواضع، خوش قلب و خیرخواه بود و زحمات توانفرسایی را همراه با پدرم برای تامین معیشت و تربیت فرزندان خویش متحمل گردید» در چنین خانواده‌ای طبیعی است که صدر اعظم سالهای بعد افغانستان، نیز باید کار کند و در چرخاندن چرخ زندگی سخت و دشوار دهقانی، به خانواده‌اش کمک کند. آن گونه که خود می‌نویسد
«من کودکی خویش را با کار دهقانی آغاز کردم و از نوجوانی نیز سالهایی را روی زمین در همراهی پدرم کار می‌کردم. من در نگهداری گاوها، در امور آبیاری، دروگری، جمع‌آوری محصولات و خرمن‌کوبی شرکت می‌ورزیدم. چه روزها و شبها را که یکجا با پدرم هنگام نوبت آب کاریز برای آبیاری زمینها و در بهارها برای به جوی برگرداندن بخشی از آب دریای “چمچه مست” که از بالای کوههای پغمان سرچشمه می‌گرفت، با قبول دشواریهای سپری می‌کردم»

اولین و آخرین صدراعظم هزاره‌ی افغانستان، خاطرات تلخی از زندگی نوجوانی‌اش بیان می‌کند که در تدوین شخصیت سیاسی او نقش داشته است.«من شاهد زحمتکشیها و عرق ریزیهای دهقانان و مزدوران زراعتی از یک سو و شاهد حرص و آز صاحبان اراضی و سودخواران از سوی دیگر بوده‌ام… من شاهد بوده‌ام که چگونه پس از طفولیت و نوجوانی، دوران جوانی کوتاه می‌شد و جوانان به پیری زودرس می‌گرایند… من رنجها و بدبختیهای روستائیان زحمتکش به ویژه هزاره ها را با قلب و وجدان خود احساس کرده‌ام و این منبع الهام برای کار و مبارزه بعدی‌ام بوده و ‌است…»

تحصیلات سلطان علی کشتمند

کشتمند دوران دانشگاه را در دانشکده حقوق و اقتصاد دانشگاه کابل به پایان می‌برد و وارد عرصه معلمی می شود. با این حال او از همان اوان جوانی علاقمندی‌اش را به مسایل سیاسی نشان می‌دهد، زمانی که او محصل لیسه غازی بوده‌است. وی دوران شورانگیز سیاسی و تحصیل در این لیسه را به یاد می‌آورد.

فعالیت‌های سیاسی سلطان علی کشتمند

مدتی سلطان علی کشتمند کارمند وزارت معادن و صنایع می‌شود و هم‌زمان برای مجلات و روزنامه‌ها مقالات سیاسی و اقتصادی می‌نوشت. او به اتفاق ببرک کارمل، میراکبر خیبر، نورمحمد تره‌کی، دستگیر پنجشیری، طاهر بدخشی، شهرالله شهپر، نوراحمد نور و صالح محمد زیری حزب دموکراتیک خلق افغانستان را تشکیل داده و از اعضای دائمی حزب، در نشست کمیتهٔ مرکزی تعیین می‌گردد. بعد از انشعاب حزب به دو جناح خلق و پرچم، وی به جناح پرچم با رهبری ببرک کارمل می‌پیوندد. در سال ۱۹۶۵ او کاندیدای پارلمان شده اما موفق به راه یافتن به پارلمان نمی‌شود. بعد از کودتای ۱۹۷۸ وی تنها عضو حزب از جناح پرچم بود که به‌عنوان وزیر پلان در کابینه نورمحمد تره‌کی باقی‌ماند. بقیهٔ اعضای جناح پرچم با بدگمانی‌های حفیظ‌الله امین به‌عنوان سفیر از افغانستان دور ساخته شده یا از وظایف شان سبکدوش شدند. هنوز یکسال از کار سلطان علی کشتمند به‌عنوان وزیر پلان نگذشته بود که بخاطر دیدگاه‌های سیاسی‌اش مورد غضب امین و تره‌کی قرار گرفته، بدون هیچ جرمی بعد از شکنجه‌های وحشتناک به زندان انداخته شد.او خود می‌نویسد:

من مات و مبهوت به این فکر بودم که چطور در مدت کم سه ماه، این رژیم انواع وحشتناک ترفندهای شکنجه را اختراع کرده‌است، اگر آنها همین فکر خود را در آبادی مملکت به کار می‌انداختند اکنون افغانستان چهره دگرگونی داشت. یکی از آن ترفندها که مرا بسیار اذیت می‌نمود، از این قرار بود: ابتدا سیم تلفن را به انگشت‌های شصت پایم وصل می‌کردند و سپس دسته تلفن را می‌چرخاندند، سوز و دردی که از جریان برق آن بوجود می‌آمد احساس می‌کردم صد بار آب جوش بالای سرم ریخته‌اند.

اجرای حکم اعدام وی با مخالفت کمیته مرکزی حزب کمونیست مسکو (روسیه) روبرو شد، آنها امین را مجبور کردند جای اعدام را به ۲۰ سال زندان بدهد.پس از یکسال زندان، شوروی مجبور به کنار زدن امین شد، سلطان علی کشتمند پس از رهایی از زندان، او به‌طور موقت به عنوان رئیس رادیو و تلویزیون ملی افغانستان، معاون صدراعظم و در نهایت برای نخستین‌بار در تاریخ افغانستان به‌عنوان یک شخص هزاره صدراعظم افغانستان می‌شود. او به‌عنوان اقتصاددان طرح‌های بزرگ زیربنایی، اصلاحات در دستگاه حکومت، سیستم آموزش و پرورش، برنامه‌های بهداشتی، اصلاحات ارضی و خدمات عمومی را به اجرا گذاشته و در شرایط وخیم سیاسی آن زمان توانست اقتصاد کشور را از تورم بالا نجات دهد. وقتی در سال ۱۹۹۰ محمد نجیب‌الله او را از مقام صدارت عزل کرد و محمدحسن شرق را به جایش منصوب کرد، تورم بالا رفت و بحران اقتصادی عظیمی کشور را فراگرفت. نجیب‌الله مجبور شد سلطان علی کشتمند را دوباره بعد از ۹ ماه به مقامش برگرداند و او مجدا برای به عنوان نخست وزیر منصوب شد که در دوران دوم صدارت خود وضع اقتصادی را بهبود داد. در سال ۱۹۹۱ سوءقصدی برای ترور وی انجام گرفت اما او جان سالم بدر برد؛ کشتمند هر روز در مسجد امام حسن مجتبی واقع در غرب کابل سخنرانی داشت، پس اتمام سخنرانی وقتی سوار موتورش می‌شد در میان جمعیت گلوله‌ای به وی شلیک شد که گردن وی وارد شده و از شقیقه‌اش خارج شد. وی برای درمان کامل خود چندین‌ بار تحت جراحی قرار گرفت. پس از این سوءقصد نافرجام، وی استعفا نامه‌اش را تحویل رئیس‌ جمهور وقت نموده و برای تداوی به مسکو رفت.

پایان قدرت سلطان علی کشتمند

پس از سرنگونی و پناهنده‌شدن نجیب‌الله به دفتر سازمان ملل کابل، کشتمند نخست به روسیه و سپس به انگلستان پناهنده شد. در سال ۱۹۹۲ نخست‌وزیر وقت کشور بریتانیا جان میجر به وی پناهندگی سیاسی داد. از آن زمان تاکنون وی با خانواده خود در لندن زندگی می‌کند.در انگلستان سلطان علی کشتمند به یکی از مدافع سرسخت حقوق هزاره‌ها و دیگر ملیت‌ها تبدیل گشت. او از قدرت‌طلبی آشکار اکثریت پشتون‌ها شکایت می‌کند، وقتی در کودتای داوودخان رژیم شاهی از بین رفت، وی ابراز داشت: برادران، امروز پس از پنج قرن حاکمیت پشتون‌ها، سلطنت شان از بین رفت.

زندگی نامه آیت الله العظمی واعظ زاده بهسودی(دام ظله العالی)

زندگی نامه آیت الله العظمی واعظ زاده بهسودی(دام ظله العالی)

دوان کودکی

آیت اللّه العظمی واعظ زاده بهسودی (دام ظله العالی) فرزند حجت الاسلام و المسلمین حاج ملا علی حسن معروف به «حاج آخوند رَشَک» در سال ۱۳۴۲ ش، در قریه ی “رَشَک” از توابع ولسوالی مرکز بهسود، ولایت میدان وردک در یک خانواده روحانی بدنیا آمد. دوران شیرخوارگی را از مهر و عطوفت مادر و سرپرستی پدر برخوردار بود، لکن در حدود سه یا چهار سالگی از مهر و عطوفت مادر محروم شده یتیمی را تجربه می کند. شاید خدا خواسته بود که وی همچون اکثر بزرگان و در رأس، شخصیت نازنین پیامبر گرامی اسلام (ص) یتیم باشد تا در مقام زعامت، درد و احساس یتیمان جامعه را با گوشت و استخوان خود لمس کند و ایشان هم حقاً در قبال ایتام جامعه حساسیت و دلسوزی خاصی دارد، در این راستا دفتر به خصوصی نزد خود دارد که شماری زیادی از ایتام و بی سرپرستان جامعه را تحت پوشش عاطفی و حمایت های مالی خود قرار داده است و در نظر دارد “دارالایتامی” که بتواند پاسخگوی بخشی از نیازمندی های ایتام جامعه ما باشد، تأسیس نماید که از خداوند توفیق آن را برای حضرتش خواهانیم.

دوران تحصیل

تربیت و تعلیم حضرت ایشان از پنج سالگی تحت مراقبت مستقیم پدرش آغاز می شود، وی مدرس توانا بود که اکثر فضلای بهسود شاگردان مستقیم ایشان می باشند. اجتهادش در ادبیات عرب به اعتراف تمامی شاگردان و فضلای منطقه محرز بود، عمرش را در تدریس سپری کرد، حاج آخوند مرحوم در کنار تبحّر علمی از فن خطابه و منبر بهره کافی داشته از وعاظ معروف و بی رقیب منطقه بود. چیزی که وی را بسیار برجسته و محبوب ساخته بود، تقوا و تهذب ایشان بود. شرح کرامات و بزرگواری های ایشان در این مختصر نمی گنجد. حاج آخوند مرحوم هر کجا تدریس می فرمود فرزند کوچک خود را هم به همراه می برد، زیرا: بدلیل استعداد فوق العاده که در وجود این کودک مشاهده می کرد آینده یی روشن برای او پیش بینی می کرد، به همین اساس صرف و نحو را نزد پدرش فراگرفت، تعلیمات ابتدایی ایشان در دو بخش: مکاتب سنتی محلی در فصل زمستان و مکاتب رسمی دولتی در فصل تابستان انجام یافت. امّا دیری نگذشت که دست قضا و حکمت الهی پدر را نیز از وی گرفت تا فقدان پدر و مادر را یکجا تجربه و تحمل کند. پدر معظم له در بهار سال ۱۳۵۸ ش بعد از یک عمر تدریس، تعلیم و تربیت شاگردان مبرّز دارفانی را وداع گفت در حالیکه ایشان به تازگی پا به دوره تکلیف نهاده بود. ارتحال پدر مرحله بسیار سختی بود که روح او را صیقل داد و جوهر انسانی او را در کوران مؤلم حوداث طبیعت پخت. از سویی دیگر حادثه ارتحال پدرش همزمان شد با خیزش عمومی و انقلاب اسلامی افغانستان که وی به تازگی راهی لیسه حربی کابل شده بود. حضرت ایشان با دیگر رفقایش درس خواندن در سایه حکومت کمونیست ها را برای خود ذلت دانسته به بهسود بر می گردد.

شرکت در جهاد

وی از سال ۱۳۵۸ش تا ۱۳۶۰ش تفنگ جهاد به دست گرفته، تحصیل خویش را فدای باورهای انقلابی خود و مردمش می نماید تا اینکه توسط حضرت آیت اللّه پروانی مدارسی در بهسود و پروان تأسیس می شود تا جهاد افغانستان خالص نظامی نشده بار فکری فرهنگی خود را داشته باشد، وی در اثر اشتیاق به تحصیل و نبوغ سرشاری که داشت راهی مدرسه دینی می شود. از سال ۱۳۶۱ش الی ۱۳۷۰ش به مدت ۹ سال تمام در مدرسه پیتاب شینیه (فیضیه هلمند) تحت زعامت و قیادت استاد شهید ابراهیمی از حلقات درس استاد باقری مرحوم به مدت ۷ سال و ۲ سال هم از حلقات درس استاد عارفی بهره می گیرد. در این مدرسه خوشبختانه دو رشته ی علوم تدریس می شد: علوم حوزوی توسط استاد باقری مرحوم و علوم دانشگاهی که جناب استاد ذهاب یکی از اساتید دانشگاه کابل مسئولیت آن را به عهده داشت. این نه سال طلایی ترین سال های بهسود، از نظر تحصیل مقدمات و سطوح عالیه و از سوی دیگر سال های پرجفا و پر زحمت ایشان از نظر اجتماعی است طوریکه زحمات و مظالمی که در حق ایشان روا داشته شد، چهره مقاوم و ظلم ستیزی از حضرتش ارائه داد که زبانزد مردم گردید، امّا شکنجه ها، وی را از هدف مقدس تحصیل باز نداشته بلکه مقاومتر و راسخترش ساخت.

هجرت به قم

معظم له به اشتیاق و فرط علاقه به تحصیلات عالی بعد از ختم سطوح عالیه و سپری نمودن امتحان کفایه الاصول در خزان ۱۳۷۰ش، راهی حوزه قم می شود. وی به محض رسیدن به قم در حلقات درس اساتید مبرّز و مراجع معظم قم اشتراک می نماید. حضرت ایشان طی شرکت در دروس دائمی و مستمر ده ساله خارج فقه و اصول حضرات آیات عظام: علوی گرگانی، جعفر سبحانی، شرکت محدود در درس خارج فقه حضرت آیت اللّه العظمی منتظری (ره) قسمت قضاء و ارتشاء تا لحظه تعطیل کلاس درس آن فقید، خارج اصول حضرت آیت اللّه العظمی وحید خراسانی، قسمت مفاهیم و بحث خمس حضرت آیت اللّه العظمی محقق کابلی، بنیـــان علمی خویش را استحکام می بخشد و بخاطر تسلّط بیشتر، دروس سطح را نیز مرور و تعقیب می نماید، به همین خاطر در حلقه درس کفایه استاد مصطفی اعتمادی، مکاسب استاد علی محمدی و رسائل استاد طاهری شرکت می نماید و معظم له با تلاش بی بدیل و تحرک بسیار قابل وصف و مخصوص خودش به دروس ضروری که وی را در امر استنباط و اجتهاد یاری نماید، چون: “رجال” و “درایه” در کلاس درس آیت اللّه دکتر عزیزاللّه سیفی شرکت می نماید. انگیزه ی “رجال” و “درایه” از شرکت در درس بررسی اسناد اصول کافی توسط حضرت آیت اللّه العظمی منتظری (ره) در بیت حضرت ایشان که در یک جمع محدود تدریس می شد، در ایشان ایجاد شد.

فقه و اجازه نامه ها

قابل ذکر است که: کوشش ایشان در فقه فوق العاده مورد توجه و عنایتش بود که در این راستا به مدت سیزده سال تمام به درس های خارج فقه حضرت آیت اللّه العظمی علوی گرگانی (مدظله العالی) که از مراجع سنتی و متمحض در فقه جواهری می باشد اهتمام تام و تمام داشت، در مجالست و تماس دائمی با حضرت ایشان راه های دقیق استنباط فقه جواهری، حل تعارضات و تطبیق اصول بر فروع و رد فروع بر اصول را از وی آموخت که در سال ۱۳۸۰ش به کسب “اجازه نامه”روایت به غرض استنباط و اجتهاد از استادش گردید. در همان سال مرجع دانشمند جهان شیعه حضرت آیت اللّه العظمی سید محمدتقی مدرسی (دام ظله العالی) نیز اجازه دیگری به “اجازه نامه” وی افزود، در سال ۱۳۹۴ش اجازه نامه ی دیگری از سوی مرجع اعلی جهان شیعه حضرت آیت اللّه العظمی فیّاض دام ظله از نجف اشرف به ایشان ارسال می گردد.

بازگشت به وطن

حضرت ایشان نظر به اشتیاق بازدهی که داشت، بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر و بازشدن افق نوینی در افغانستان به کابل برگشتـه تهـداب مدرسـه ای به نام “دارالمعـارف اهلبیت(ع)” را می گذارد. با اینکه شاگردانش در قم علاقه ای فراوان به درس حضرت ایشان داشتند، امّا ایشان نیاز شدید مردم متدین افغانستان را اولی تشخیص داده از قم به وطن مراجعت می نماید و بساط خدمت و بازدهی در کابل می گستراند.

تدریس و تألیف

بهسودی از همان آغاز که کتاب الفیه ابن مالک سیوطی را فرا گرفت به تدریس دروس مقدمات مخصوصاً صرف میر می پرداخت، وی از جمله کسانی بود که دروس تحویلی را قبول می کرد و دائماً در کنار تدرّس تدریس هم داشت که این خصلت و تلاش سبب شد که وی در زمینه تدریس مهارت حاصل نموده به مفاهیم و مطالب کتب درسی تسلط یابد، در قم هم به همین کار همت گماشت، طوری که دروس: اصول فقه، منطق، مختصرالمعانی، ملل و نحل و عقاید را به سبک و روش جدید در حسینیه الهادی گذرخان مسجد بالاسر، مسجد سنگر، مسجد نجفی های گذرخان و دفتر حضرت آیت اللّه العظمی محقق کابلی تدریس می کرد. ایشان نه تنها به دروس فقه، اصول و معارف اسلامی، بلکه به مضامین دیگر که در سرنوشت کشور و جامعه اش اثر داشت اقدام نمود، مانند: درس های “تاریخ افغانستان”، “جغرافیای افغانستان” و “تاریخ اسلام” که بحمداللّه بعضاً چاپ و بعضاً در دست چاپ است. کاری که ایشان را از دیگر هم قطارانش برجسته ساخته است، دست بردن ایشان به قلم است که از روزگاران بهسود آغاز کرده بود و بحمداللّه حاصل این تلاش قلمی تا کنون سی و هفت عنوان کتاب در موضوعات گوناگون است که دوازده عنوان آن به زیور طبع آراسته و بعضاً دو، سه بار تجدید چاپ شده است: تفکـر و تعقل پاسخگوی پندار خرافات، چاپ سال ۱۳۷۲ش در قم اولین اثر ایشان است که در بهسود نوشته شده بود.

آثار چاپ شده

۱- تفکر و تعقل پاسخگوی پندار خرافات. ۲- المختصر تلخیص اصول المظفر (ره). ۳- افغانستان در آزمون زمان. ۴- در کلاس عقاید. ۵- نیمرخی از حادثه عاشورا. ۶- دروس فی علم الرجال. ۷- دروس فی علم الدرایه. ۸- مهدی خویشاوند جهان. ۹- جایگاه اهل البیت (ع) در سوره هل اتی. ۱۰- جایگاه اهل البیت (ع) در آیه مباهله. ۱۱- شیخ الائمه(نگاهی گذرا به زندگی نامه امام جعفر صادق علیه السلام) ۱۲- جایگاه اهل البیت (ع) در آیه انفاق. ۱۳-جایگاه اهل البیت(ع) در آیه نور ۱۴- شب سرنوشت (تفسیر سوره مبارکه قدر) ۱۵- رفع اتهام (مباحث کاربردی و راهبردی) ۱۶- رساله آموزشی احکام (مسائل نماز) ۱۷- رساله آموزشی احکام (مسائل وصیت) ۱۸- رساله آموزشی احکام (مسائل خرید و فروش) ۱۹- رساله آموزشی احکام (مسائل مضاربه و شرکت ها) ۲۰- رساله آموزشی احکام (مسائل بانوان) ۲۱- رساله آموزشی احکام (مسائل حقوق) ۲۲- رساله آموزشی احکام (مسائل خمس) ۲۳- رساله آموزشی احکام (مسائل هبه و تملیک) ۲۴- رساله آموزشی احکام (مسائل جمعه و جماعت) ۲۵- رساله آموزشی احکام (مسائل زکات) ۲۶- رساله آموزشی احکام (مسائل طهارت) ۲۷- رساله آموزشی احکام (آداب حج) ۲۸- رساله آموزشی احکام (مسائل تقلید) ۲۹- رساله آموزشی احکام (مناسک حج) ۳۰- رساله آموزشی احکام (مسائل روزه) ۳۱- رساله آموزشی احکام (مسائل پاکی و ناپاکی) ۳۲- عطای الهی (تفسیر سوره مبارکه کوثر) ۳۳- انسان در مسیر خسران (تفسیر سوره مبارکه عصر) ۳۴- خداوند یکتا (تفسیر سوره مبارکه توحید) ۳۵- شهید مزاری(ره)، سلسله سخنرانی های معظم له در سالیادهای آن شهید و یارانش///برگرفته از سایت بابه بهسود.

زندگینامه حضرت آيت الله استاد صابری کوه بیرونی(ره)

زندگینامه حضرت آيت الله استاد صابری کوه بیرونی(ره)

حضرت آيت الله استاد شیخ محمد حسن صابری معروف به «ایوب صابری» در سال ۱۳۱۹ در خانواده ای مذهبی و متدین در منطقه غرغره کوه بیرون بهسود به دنیا آمد.
در جستجوی دانش علی رغم مشکلات اقتصادی و معیشتی در سن جوانی بدون داشتن سواد خواندن و نوشتن، آموختن دروس مقدماتی حوزوی را نزد اساتید آغاز کرد و در این زمینه زحمت های بسیاری را متحمل شد. او دروس متوسطه را نزد حضرت آیت الله حاج آخوند کوه بیرونی (ره) فرا گرفت و سپس برای ادامه تحصیل، همراه پدر و مادر در سال ۱۳۴۴ وارد حوزه علمیه نجف اشرف شد.
دروس عالی حوزه علمیه را نزد حضرات آیات مرتضوی و میرزا جواد تبریزی آموخت و به آموختن دروس خارج آیت الله العظمی خویی (ره) شروع کرد. اما در سنبله ۱۳۵۸ به علت فشار رژیم بعث عراق، به جمهوری اسلامی ایران مهاجرت نموده و تحصیلات حوزوی خود را در حوزه علمیه قم ادامه داد. در درس خارج فقه و اصول میرزا جواد تبریزی شرکت کرد و با حضور فعال و نگارش درس ایشان، چنان جدیت به خرج داد که در زمینه فقه صاحب نظر گردید.
فعالیت‌های فرهنگی
استاد صابری در دوران تحصیل در حوزه علمیه نجف اشرف، مسئولیت برگزاری مراسم جشن و عزاداری اهل بیت عصمت و طهارت(ع) را در مدرسه مدرّس به عهده داشت و در کنار تحصیل، متناسب با نیازهای علمی و دینی منطقه، کتاب های علمی و مذهبی مورد نیاز را برای مدارس علمیه منطقه (باقریه و مهدیه) ارسال می‌کرد. او از هیچ تلاشی برای تجهیز مدارس علمیه دریغ نمی نمود و می کوشید تا با تهیه و ارسال وسائل فرهنگی مورد نیاز همچون بلندگو و دوربین، زمینه پویایی بیشتر مدارس داخل کشور را فراهم نماید.گفتني است كه مدرسه باقريه كه مؤسس آن جناب آيت الله شيخ خادم حسين كوه بيروني بود درروزگارخود مهمترين مركز ديني وعلمي درمناطق مركزي به شمارمي رفت.

فعالیت‌های اجتماعی
استاد صابری(ره) به فکر مشکلات مردم خود بود و نسبت به رفع دعاوی اهتمام می‌ورزید. درباره سنت های موجود در عروسی¬ها و عزاداری¬ها همواره تذکر می‌داد که با کمترین هزینه برگزار شوند و اگر لازم می شد در این زمینه راهنمایی می‌کرد؛ اگر مهریه زیاد بود، خطبه عقد نمی‌خواند. صندوق قرض الحسنه ای را برای حل مشکلات مردم منطقه تأسیس کرد. در دوران سیاه طالبان، وقتی که هزارجات در محاصره بود و مردم منطقه با مشکلات اقتصادی بسیاری روبرو بود، برای جمع آوری کمک برای مردم تلاش زیادی کرد و پس از جمع آوری کمک های مردمی، آن را برای محرومان منطقه ارسال کرد.
فعالیت های سیاسی
با توجه به فضای آلوده سیاسی افغانستان، مرحوم استاد صابری(ره) وارد احزاب و گروه‌های سیاسی نشد، ولی این به معنای فاصله گرفتن از تحولات سیاسی افغانستان و جهان نبود. پیگیر اخبار بود و آنها را تحلیل می‌کرد. آینده‌نگر بود و می‌گفت که مردم ما مستضعف و از لحاظ فرهنگی، سیاسی و اجتماعی فقیر هستند، و ما باید در صدد رفع فقر و استضعاف از مردم باشیم تا در آینده برنده و پیروز باشیم. به عنوان یک راهکار عملی، طرح خرید زمین کشاورزی وسیع در یکی از مناطق استراتژیک هرات را ارائه کرد و برای به ثمر نشستن آن از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.
برای خاموش نمودن جنگ‌های داخلی نیز با همکاری هیئت صلح تلاش کرد که این جنگ خانمانسوز خاتمه پیدا کند.
ویژگی‌های اخلاقی
فردی صبور و متدین بود و همان طور که نامش صابری بود، در مشکلات و شرایط دشوار، صبوری می کرد. حتی در دوران طولانی بیماری اش نیز صبر و شکیبایی خویش را از دست نداد و با این که دردی جانکاه را تحمل می کرد، اما هرگز بی¬تابی نمی کرد و از رنج بیماری با کسی شکوه نمی¬نمود. با قرآن انسی دیرینه داشت و نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. وقتی در نجف اشرف بود، از فضای معنوی حرم علوی بهره می‌جست و در قم نیز هر روز به زیارت کریمه اهل بیت(س) می‌رفت. فردی صادق و درستکار بود. از تملق و چاپلوسی بیزار بود، صراحت لهجه داشت، اما از روحیه تعامل و مشارکت برخوردار بود.
وفات
سرانجام حضرت آيت الله استاد صابری کوه بیرونی(ره) پس از سالها کوشش علمی، اجتماعی، فرهنگی و تحصیل و تدریس در روز جمعه ۶/۵/۱۳۹۱ برابر با هفتم رمضان ۱۴۳۳هـ پس از تحمل ماهها درد و رنج بیماری، در جوار کریمه اهل بیت(س) داعی حق را لبیک گفت و به رحمت ایزدی پیوست. خدایش با اولیای طاهرینش محشور گرداند.
روحش شاد یادش گرامی باد

الف: برگرفته از سایت بابه بهسود