زندگی نامه حجة الاسلام والمسلمین شیخ غلام محی الدین شریفی

زندگی نامه حجة الاسلام والمسلمین شیخ غلام محی الدین شریفی

قریه­های پر طراوت، در زاویه جنوب شرق سمنگان و سپس دره صوف سر به آستان سلطان با شکوه سائیده است، او نیز سوار بر سریر اقتدار، سر در آغوش آسمان نهاده وستیغ آسمان­سایش به ابرها چنگ انداخته است، آن قله­ای مغرور وسر فراز که سمبل پایداری، است «خواجه بلندبهسود» نامیده می­شود، درگذشته­های نزدیک انسان مصلح وخیر اندیشی در دامنه­ای پر برکت خواجه بلندبهسود می­زیسته، نام او حجت الاسلام والمسلمین غلام محی­الدین شریفی است۱۳۲۱-۱۳۹۸، پاکی را از طبیعت آموخته بود و پایداری را از کوه­های مغرور و نشکن، جز نام نیک ویاد خیر، خاطره­ای در خاطره­ها به جای نگذاشته است.

ولادت

شیخ غلام محی الدین شریفی، فرزند ملا فیروز قریه­دار، درسپیده دم سال۱۳۲۱ ه.ش خانة محقر وگلین ملا فیروز را، غرق در شادی و سرور کرد، در روستایی خواجه بلند بهسود، از توابع دره‌ صوف بالا ولایت سمنگان، در یک خانواده مذهبی، چشم به جهان گشود. در دو سالگی، پدرش دنیا را وداع گفت و به رحمت حق پیوست، او زیر قیمومیت پسر عمویش حاج غلام حیدر، قرار می­گیرد. وی یتیمی را تجربه می­کند و سخت کوش بار می­آید، ایشان پس از سپری نمودن دوران طفولیت، در سن هفت سالگی، به مکتب­خانه محلی رفته، دروس قرآن کریم و بعض کتب فارسی و احکام شرعیه را، نزد ملا غلامی علی کربلای، به اندک زمانی فرا گرفت.

تحصیلات

ایشان در کودکی، از سایه­ی پدر محروم گردیده بود، و برای آسایش در زندگی خانوادگی،کار می­کرد، نان آور خانه بود، وقتی به سن پانزده سالگی رسید، قدم به مدرسه علمیه سرولنگ و سپس به مدرسه حسنی برج،کمج گذاشت، مدت پنج سال، کتاب جامع المقدمات، ادبیات عرب، منطق، فقه، اصول را نزد مرحوم شیخ عبد الحسین، معروف به آخوند زوار و بعضی اساتید آن روز، تلمّذ نمود و درکنار تحصیل، مدام مشغول تبلیغ، تدریس و مطالعه بود. ایشان به این ترتیب، درس می­خواند، فقط سه ماه زمستان در مدرسه بود، وقت بهار فرا می­رسید، مشغول کار کشاورزی(دهقانی) می­شد. اسلام ،کارگر دهقان وکشاورز را در صف مجاهدان که جان وخون خویش را در راه خدا انفاق می­کند، قرار داده استPالفلاحون کنوزالله فی­الارضِO[۱] کشاورزان گنج­های الهی در زمین هستند.

دوران سربازی

زمانی شریفی، به خدمت سربازی فرا خوانده شد، که جوان پرکار، پر تلاش وجدی بود، و علاقه زیادی به تحصیل علم ودانش داشت، در ضمن کارگر خانه هم بود، وقت پا به سن ۱۹ سالگی می­گذارد، قرعه فال سربازی خدمت به وطن، به نام ایشان ­بر می­آید، در آن وقت، سربازی مکلفیت برای هر افغان بود، باید مدت دو سال را برای خدمت به وطن، سپری بنماید، که در ولایت کابل، فرقه ۸ ریشخور، در تولی اول کندک سوم، لوا دوم زرهدار و مسلک تانک زره پوش را انتخاب نمود.

در زمان حکومت ظاهر شاهی، رفتن به عسکری در جامعه هزاره، به یک کابوس مرگ تبدیل شده بود، هر کسی از خانه­ای مردم هزاره، روانه خدمت سربازی می­شد، بر گشت آن به خانه، امر محال جلوه می­کرد، خیلی از فرزندان مردم هزاره، که در خدمت سربازی استخدام می­شدند، تا به امروز، سرنوشت شان معلوم نیست و خانواده­ها چشم به راه فرزندان شان هستند، در دوران عسکری، هر روز به بهانه­های مختلف، عسکر های هزاره را مورد آزار، اذیت وشکنجه قرار می­دادند، ازاین که غلام محی الدین شریفی، رتبه­ای تولی میشری داشت، تا حد توان از شکنجه­ای عسکرهای هزاره منع می­کرد، وی پناه­گاه عسکرهای بی پناه هزاره بود، علاوه بر انجام وظایف سربازی، زبان پشتو را نیز فرا گرفت و عسکری خویش را سپری نمود.

ایشان دوران سربازی را که مدت دوسال بود، با اخذترخیص و سند افتخار عسکری را به دست می­گیرد، به زادگاه خویش، باز گشته و مشغول کار کشاورزی می­گردد، او باید کار کند که مخارج فامیل خواهر و برادران خود را تأمین نماید، در آن زمان، مردم هزاره، در اوج فقر وگرسنگی شدید، به سر می­بردند که به سال بنگلادیش معروف بود.

مهاجرت

آقای شریفی، از این که دوران سربازی را به اتمام رسانیده، در تنورگرم زندگی آب دیده، مرد پرکاری شده بود، زمینه را مساعد می­بیند، در مدرسه دینی سرولنگ، کتاب­های فقه واصول را دو باره شروع می­کند. از آنجای که شوق و شعف زیادی به تحصیل علوم دینی داشت، با تشویق حاج غلام حیدر پسرکاکایش، در سال ۱۳۵۹ه.ش روانه کشور جمهوری اسلامی ایران گردید.

در آن زمان، با تشکیل یافتن گروهای سیاسی، انسان نا گزیر، باید یکی را برگزیند، آقای شریفی، دیدارهای مکرر با نوه­ای امام خمینیe سید احمد، سید حسین حسینی کمج، سید کاظم مالستانی، شیخ قربان علی عرفانی،آیت الله اسلامی شهرستانی، شیخ عبدالعلی جاوید و استاد شهید عبدالعلی مزاری e و با درک و احساس نیاز به یک تشکیلات منظم و انقلابی، در راستای فرامین الهی Pفَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَO[۲] “زیرا حزب و جمعیّت خدا پیروز است” «سازمان نصر اسلامی» را که از متن توده­های محروم جامعة، برخواسته بود و در ایام تحصیل حوزوی، بنیانگذاران آن را به خوبی می­شناخت، که انسان­های پاک و موجه است، انتخاب نمود، بعد از سپری نمودن دوران مهاجرت و اتمام دروس حوزوی، ایشان به کشور عزیمت می­نماید، با شکل گرفتن جریان­های سیاسی در افغانستان، غلام محی الدین شریفی، صفدر علی کربلای، داکتر محمد عیسی رحیمی و عصمت الله، وارد حزب سازمان نصـر اسلامی می­شود و از این راه مصدر خدمت به مردم قرار می­گیرد، ایشان حزب را وسیلة خدمت به مردم می­دانست، همیشه می­فرمود: حزب یک وسیله­ای بیش نیست، خدمت شرط است.

شریفی به منظور شناسایی و شناساندن عمیق اهداف جهاد و پیشبرد روند انقلاب اسلامی، وجود یک تشکیلات منظم سازمان یافته را ضروری می­دانست. او عقیده و باور عمیق داشت که بدون تشکیلات منظم، انقلاب اسلامی و قیام مردم، به ثمر نخواهد نشست، این اهم و مهم را بارها در سخنرانی­هایش یاد آوری می­کرد و قرآن کریم واضح بیان فرموده:Pوَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةًO[۳] اگر براستی اراده بیرون رفتند بسوی میدان جهاد داشتید قطعاً، باید ساز و برگ نظامی تشکیل داد؛ مقابله با دشمن، امکانات وتسلیحات لازم است. Pوَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍO[۴].هر نیروی در توان دارید، برای مقابله با دشمن آماده کنید، و بدون یک تشکیلات سازمان یافته، کار به جای نخواهد رسید.

فعالیت های اجتماعی

استاد شریفی وقتی که وارد منطقه گردید، درد، الم، رنج، مصیبت، فقر و محرومیت که در جامعه از طرف زمامداران وقت، استبداد و بیدادگری دستگاه ظاهر شاهی، داود خانی، ببرک وترکی به مردم روا داشته بود، براساس فرمایش گهربار پیامبر گرامی اسلامs«كُلُّكُمْ‏ رَاعٍ‏ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِه‏» خود را مسؤل دانسته، نبود مکاتب دولتی، بستن مدارس دینی، نا آگاهی مردم، فقر و تبعیض نژادی، روحیه­ای این مرد بزرگ را آزار می­داد و خودش می­فرمود: در این شرایط، اباذر زمان لازم است. برای بیرون رفت از این معضلات، تشکیل یک نظام سازمان یافته، توأم با اندیشه­های اسلامی، ضرورت است تا در برابر این همه بیدادگیری­ها و سیه روزی­ها، بایستد، از این رو بر اساس دستورات قرآن کریم، در برابر ظلم و استبداد وحامیان جور وستم فریاد بکشد.

ایشان در برابر انجام فعالیت­های اجتماعی، شب و روز را نمی­شناخت، گاهی در سنگرهای جهاد مسلحانه، خالصانه، به صف مقدم جبهه می­شتافت و مجاهدین را تشویق و روحیه می­داد،گاهی برای آگاهی دادن به مردم و تربیت نسل آگاه و بیدار، سنگر تعلیم وتربیه را انتخاب می­کرد وگاهی نیز در جمع مردم به موعظه و سخنرانی می­پرداخت. در این راستا، در میان مردم دره صوف سعی،کوشش وتلاش­های زیادی انجام داد، او همواره در کنار مردم و رهنمایی مردم، در تمام سختی­ها بود و خدمات ارزنده­ و شایانی، به مردم آن دیار نمود. ولی بعد­ها که جنگ­های کور داخلی، به وقوع پیوست، سخت رنج می­برد، فتوا و استفتاء مرجع تقلید حضرت آیت الله العظمی محقق کابلی wرا در دست داشت، قریه به قریه می­گشت و می­فرمود جنگ­های داخلی حرام است، صبغة شرعی ندارد، این فرموده مرجع تقلید است. تا این که جنگ­های بی­معنی، در منطقه فروکش کرد وحدت و همدلی در بین مردم تشکیل شد.

حمله گروه طالبان به دره صوف

آقای شریفی، در خاطرات خود نوشته: گروه متحجر طالبان، در خزان سال۱۳۷۳ه.ش به عنوان فرشته­ای سفید، در نقاب دین، اما با چهره سیاه، از قندهار، سردرآورد، ولایات جنوبی را یکی پی­دیگری تصرف نمود، دست به پاک سازی قومی زد، در۱۷ اسد سال ۱۳۷۶ه.ش طالبان شهر مزار شریف را اشغال کردند، متأسفانه به قتل­عام فجیعی مردم غیر نظامی دست زدند، نیروهای شکست خورده مجاهدین، به دره صوف پناه ­بردند.

در۲۲سنبله سال۱۳۷۶ه.ش طالبان شهر دره صوف را اشغال نمودند و قیودات سخت، بر مردم وضع گردند، هر روز مردم را خلع سلاح، لت کوب، جریمه و وادار به پرداخت پول نقد می­نمودند، صبر وحوصله مردم، از ظلم طالبان، لبریز شده بود، زمستان سال۱۳۷۶نسبتاً به آرامی­ گذشت، زندگی مردم در سایه ترس و وحشت سپری شد.

در بهار سال۱۳۷۷ه.ش صوفی غلام میرکه، درمناطق زاغ وفولاد، در غرب دره صوف، دست به شورش علیه طالبان زد، ولی چندان امیدی به روال عادی زندگی مردم نمی­رفت، قحطی و خشک سالی طبیعت، از یک سو، فشار آزار واذیت و جریمه طالبان، از طرف دیگر، مردم سال۱۳۷۷ را به سختی سپری کردند.

اما مردم بهار سال 1378ه.ش را لحظه شماری می­کردند، تا بهار فرا رسد، ظلم و وحشت طالبان، دیگر بر مردم مجال این را نداد تا بهار آینده برسد، آتش خشم مردم ساعت11:00شب 8 حوت سال1377ه.ش فوران کرد، خون تازه­ای برکالبدهای نیمه جان مردم، جریان پیدا کرد. سردار اره دار، مالک اشتر نخعی زمان، با قشون سبز وجرار خود، از کوه پایه­های بلخاب رسید، انگار که از آسمان فرشته­ای نجات، در زمین دره صوف، آمده باشد، ابتدا پیروزی­های چشم­گیر نصیب مردم شد، طالبان بعد از تجدید قوا، حمله­های هوای وزمینی خود را باکمک isi پاکستان و عربستان سعودی آغاز کردند، مجاهدین به سمت کوهای حسنی عقب نشینی نموده وطالبان مرکز دره صوف را اشغال نموده، خانه وکاشانه مردم را، آتش زدند و تمام نقاط دره صوف در گیر این جنگ فرسایشی شدند.

در۱۸حوت سال۱۳۷۷ش، گروه متحجر و تروریستی طالبان، حملات وسیع و شدید خود را، متوجه حوزه شرق دره صوف نمود، قریه­های مشرِف بر خواجه بلندبهسود، دهمکی، زیدوری، ابتدا قریه تیوه تاش را مورد حمله شدید قرار دادند و سپس جنگ مستقیم وارد ساحه- خواجه بلندبهسود شد، غلام محی الدین شریفی، صفدرعلی کربلای، داکترمحمد عیسی رحیمی، تقی کربلای، سید احمد فتاح زوار و بابه مسلم، با هوش و درایت خاص که داشتند، سری تعظیم فرو نمی­آوردند، تا تاریخ خود را سر بلندانه، به نسل­های بعدی تحویل ­دهند؛ دست به قبضه سلاح دست داشته خویش می­برند، تا برای نسل­های بعدی مورد ملامت نباشند، چنان هوشیارانه، به مصاف طالبان وحشی می­روند که هیچ کس، باور را نداشتند که آنان فاتح این جنگ نا برابر باشند؛ از طرف دیگر بزرگان قریه­های هم­جوار، دعوت می­شوند که به طالبان تسلیم شوند، چون با طالبان تا به دندان مسلح، جنگ نمی­شود (مشت ودُروش برابر نیست) طالبان، دره صوف را مورد حمله قرار داده و خط مقدم جبهه بر قله­های بلند وکوه پایه­های حسنی وکمج قرار گرفت؛ وقتی که بار دوم، سفیر گلوله از میله تفنگ فرزندان شجاع- خواجه بلندبهسود، رها می­شود، امید سبز و نوید تازه، برای مردم پیدا می­شود، ملا ضربعلی جرس می­گوید: من باکمال یأس و نا امیدی، به طرف زن و عیال خود می­دیدم، خبر رسید که مردم خواجه بلندبهسود قیام را شروع گرده اند، من چنان از جای خویش پریدم و بی­اختیار روانه قشلاق خواجه بلند بهسود شدم، آتش جرقه­ای جنگ، بار دوم از اینجا شروع می­شود، نیروی مردمی که در قله­های حسنی پناه برده بودند، دو باره جان تازه می­گیرند[۵].

سرانجام قیام جانانه دره صوف، به نفع مجاهدین تمام می­شود، تا برج دو قلوی تجارت جهانی انفجار نکرد، دنیا باور نداشتند که چگونه قیام دره صوف به نفع جهان است، کسی که چشم باز وگوش شنوا داشته باشد، انکار ناپذیر است و همه حقایق در گذر زمان هویدا خواهد ­شد، گرچه خیلی­ها برای شان، حقایق تلخ ­و قابل پذیرش نباشند.

متوالی دفتر

آقای شریفی، به عنوان متولی دفتر مراجع تقلید جهان تشیع، حضرات آیت الله العظمی سید محمد حسین شیرازیe در خدمت مردم بودند و پاسخ گوی هرگونه مسائل شرعی و حل مشکلات مردم و دایر نمودن تعداد جلسات و دروس قرآنی و آشنای فرزندان مردم، با قرآن کریم و احکام شرعی که یکی از شاگردان ایشان، قاری بین المللی محمد طه شریفی می­باشد، که ایشان در مسابقه حسن قرائت قرآن کریم، در اسلام آباد پاکستان، نفر اول مسابقه شناخته می­شود.

تأسیس مدرسه دینی

شریفی با درک ضرورت توجه به امور تعلیمی وتربیتی نونهالان وجوانان و بیرون رفت از معضل بیسوادی، به صد ها نونهال حیات دوباره بخشید؛ غنچه­های زندگی و امیدهای آیندة و فردای بهترمردم، عصای چوپانی را کنار گذاشته قلم وکتاب را به دست می­گیرند. لذا لازم بر این می­بیند که باید در ساحه خواجه بلندبهسود، یک حوزه علمیه باشد، اول منزل خویش را وقف مدرسه نمود، ولی این حویلی، گنجایش طلبه­های جوان را نداشت، سپس در سال 1388ه.ش در منطقه خواجه بلند، به مقدار چهار جریب زمین وتعداد (10) باب خانه (قشلاق) همراه یک حلقه چاه آب، وقف مدرسه رسول اکرم lنمود،که شانزدهمین مدرسه دینی، در سطح ولسوالی دره صوف به شمار می­رود.

غرض نقش ست کزما باز ماند کـه هسـتی را نمـی­بیـــنم بقـائی

ویژگی اخلاقی

استاد شریفی، از کودکی به تقوا، صبر و پایداری در راه حق، عشق می­ورزید و بسیار ساده روزگار را می­گذاراند، او حلیم، بردبار، پرهیزگار، شب نماز، زهد و تقوا ایشان زبان زد علما بودند.

آیت الله شیخ محمدناصر امینی مسؤل دفتر حضرت آیت الله محقق کابلی می­فرمود: آقای شریفی در جمع که نسشته بود، همیشه آن جمع را بر تقوا و پرهیزگاری موعظه و نصیحت می­کرد، ایشان شخصی خوش اخلاق بود، همواره خندان و خوش رُو به نظر می­رسید، یکی از ویژگی های او، تواضع و بی توقعی بود و دوری از مجالس بیهوده که در آن، انسان نتواند چیزی یاد بگیرد،آن را ترجیح می­داد انسان بهتر است شرکت نکند.

آیت­الله محمدحسین مجاهد می­گوید: آقای شریفی سطح جهان بینی ایشان به حدی قوی بود، خیلی از وقایع که هیچ به وقوع نپیوسته بود پیش بینی می­کرد، بعد از مدتی چنین می­شد، ایشان درسطح جهان بینی دایره المعارف بزرگ، در تاریخ چنان تسلط داشت گویا در آن زمان شاهد حوادث بوده؛ با سینه مالامال از رمز و راز از این جهان رفت.

سرانجام حاج شیخ غلام محی الدین شریفی در20 اسد سال1398ه.ش به اثر کهولت سن و نفس تنگی و فشار که عاید حالش گردیده بود، به سن (78)سالگی در دیار غربت دور از وطن، در کویته پاکستان، دعوت حق را لبّیک گفته و به سوی معبود خویش شتافت. در بهشت حضرت زینبB در هزاره قبرستان، (که قدامت تاریخی(140)ساله­ای[۶] همین قبرستان، مطابقت دارد، با فرار هزاره­ها، در زمان امیر عبدالرحمان خان، از سرزمین هزاره جات) به خاک سپرده شد روحش شاد یادش گرامی باد[۷].

محمدنائب علی توسلی

پی­نوشت­ها:

  • ۱- توسلی، محمدنایب‌علی­- طلوع­ عبدالمؤمن. (۱۳۹۰). سیمای ­برازندگان­دره­ صوف انستیتوت کابل.
  • ۲- ماه­ نامه دیدگاه نسل نو، هزاره مغل شماره۲ ص۱۲: ۲۰۰۵
  • ۳- رادیوبی بی سی۸:۳۰ دقیقه شب به وقت افغانستان.
  • ۴- قرآن کریم توبه/۴۶
  • ۵- قرآن کریم انفال/۶۰
  • ۶- تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳۸۴، باب۲۲

[۱] تهذیب الاحکام، ج۶، ص۳۸۴، باب۲۲

[۲] مائده/۵۶

[۳] توبه/۴۶

[۴] انفال/۶۰

[۵] رادیوبی بی سی۸:۳۰ دقیقه شب به وقت افغانستان.

[۶] ماه­ نامه دیدگاه نسل نو، هزاره مغل شماره۲ ص۱۲: ۲۰۰۵

[۷] توسلی، محمدنایب‌علی­- طلوع­ عبدالمؤمن. (۱۳۹۰). سیمای ­برازندگان­دره­ صوف انستیتوت کابل.

زندگی نامه آیة الله شیخ محمد جواد نجفی دره صوفی

زندگی نامه آیة الله شیخ محمد جواد نجفی دره صوفی

آیت­الله شیخ محمد جواد نجفی،۱۲۸۹-۱۳۷۲ه.ش مرد اندیشمند ومتفکر بود، ایشان از جمله اولین نسلی بود که بعد از خادثه­ی غمبار امیرعبدالرحمان خان، قد بر افراشت، ایشان به دلیل نقش مؤثرش، در مدارس دینی صفحات شمال کشور، در آن اوضاع خفقانی، در ردیف مهم­ترین شخصیت­های علمی منطقه وکشور به شمار می­رفت.

تعداد زیادی ازعلاقه­مندان و ارادتمندان این شخصیت ربانی، تصمیم­گرفتند، تا اطلاعاتی در مورد زندگی نامه­ای این ابر مرد علمی بدانند؛ لذا چکیده­ای از اطلاعات مربوط به شخصیت، زندگی و دیدگاه­های این حکیم فرزانه تقدیم شما می­گردد.

ولادت

آیت­الله شیخ محمد جوادنجفی، فرزندمرادعلی، در سال ۱۲۸۹ه.ش، در یک خانواده مذهبی، در قریة ایرغیتو پایین تنگی شیخه، از توابع ولسوالی دره­صوف بالا ولایت سمنگان، دیده به جهان گشود. تا سن هفت سالگی، در آغوش­گرم وکانون پرمهرخانواده، زیر چتر محبت پدر و مادر بزرگ می­شود. مطابق روال آن­روز، ابتدا شامل مکتب خانه­ی محلی می­شود، فقط سه ماه تعطیلی زمستان را کتب فارسی ، قرآن کریم، دیوان خطی مولانا شاکربلخی و اخبار روز را، همه ساله تا سن (۱۵) سالگی خویش فرا گرفته است.

تحصیلات

وقت محمد جواد، به سن نو جوانی نزدیک ­شده، شور وشوق درس خواندن، در سیمایی او مشاهده می­شود، پدرش مرادعلی، که آدم متدین بود آرزو داشت، پسرش درس بخواند، لذا او را در مکتب خانه محلی در مرکز دره­صوف، نزد ملا غلام علی کربلای، روانه نمود، کتاب جامع المقدمات، عقائید اسلامی، احکام شرعی، و علوم دینی، ادبیات عرب صرف، نحو، معانی، بیان و منطق مشغول تعلم گردید.

بنا برعلاقه مندی شدیدی که به آموختن علم و دانش داشت، بر اساس تشویق برادر بزرگش سخی­داد خان قریه­دار، در سال ۱۳۱۳ه.ش، شامل مدرسه دینی سرولنگ و سپس روانه­ی مدرسه چهار محله چارکنت، از توابع ولایت بلخ می­شود، مدت سه سال از درس و تعلیم موجود در آن­جا بهرمند می­گردد.

بنا بر کمبود خرج و مصارفش، مدرسه چهار محله را رها نموده، به مقصد خانه پدرش، به منطقه­ی شیخه باز می­گردد؛ از این که محمد جواد نجفی، سخت مشتاق درس خواندن است، ولی شرایط برای درس خواندن در مِلک دره صوف مهیا نیست، هم­زمان با به قدرت رسیدن وزیر گل محمد خان مهمند، که علما و بزرگان را یکی پس از دیگری، از جمله آیت الله حاج شیخ میرزا حسین(آخوند حاجی) اولین مؤسس مدرسه دینی در سطح هزارستان را، دست­گیر می­کند، این بار بامشوره استادش ملا غلام علی کربلایی، در سال۱۳۱۶ه.ش روانه منطقه­ی کوه بیرون بهسود، از توابع ولایت میدان وردک، نزد آیت­الله شیخ خادم حسین(حاج آخوند کوه بیرونی) می­شود، مدت هفت سال در آنجا درس می­خواند و از فیوضات علمی اساتید موجود در آن زمان، بهرمند می­گردد. در منطقه­ی بهسود، بسیار با سختی و مشقت، درس خواند، و درکنار درس خواندنش، جهت تهیه خرج، مصارف وآذوقه­اش، روز مره­کار هم می­کرد و هم درس می­خواند.

آیت­الله شیخ غلام رضا زریافته می­گوید: محمدجواد، طلبة ترکستان زمین، سخت کار می­کرد و از هیچ جا برایش شهریه ومساعدت هم نمی­رسید، به مقدار ۱۸ سیرکابل «جو» هزینه آب یاری وحیاته باغ­های زیر سرک، را به دوش گرفت، من می­دیدم، خیلی شب­ها، دیر کار می­کرد و صبح زود هم کتاب زیر بغلش، سرکار حاضر می­شد و درس­هایش را همیشه زیر لب زمزمه می­کرد، که در بین طلبه­های مدرسه کوه بیرون، نمونة مثال بود، از این طریق خودش خرج مصارفش را تأمین می­کرد، خوب درس می­خـواند و خوب هم یاد می­گرفت، مواد سوخت و آذوقه زمستانش را از کوه­ها خودش با پشتاره می­آورد.

آیت الله شیخ محمد جواد نجفی، خود در این باره می­گوید: زمانی که من درس می­خواندم، در پهلوی درس، کارهم می­کردم، در درس­هایم، سرآمد هم­گان نیز بودم، درس را خوب یاد می­گرفتم و هنوز در ذهنم متبلور است، استادم کوه ­بیرونی، مرا مورد شفقت و مهربانی خویش قرار می­داد و می­فرمود: یک عالم دین، در پهلوی درس­های حوزوی، سخنران و روضه خوان ماهری هم باید باشد، یکی از لوازم عالم شدن، این است که یک عالم هم مبلغ باشد و هم روضه خوان. وقتی شما در ملک دره صوف ترکستان زمین بروی، ملا غلام علی کربلای، نگوید که شما در آنجا، درس نخوانده­ای، روزت را گم کردی و آن وقت بروی باید خودت مدرسه دینی داشته باشی.

ترک شبانه

آیت­الله شیخ محمد جواد نجفی، می­فرماید: من تا سطح لمعه، معالم و اصول را نزد اساتید کوه بیرون بهسود، درس خواندم، در سال ۱۳۲۲ه.ش، شرایط امنیتی در مناطق هزارستان رو به وخامت گراید، چون حکومت ستم شاهی، محمد ظاهرشاه، در هزارجات، هر روز، رنگ و بوی تازه­ای به خود می­گرفت، علماء و بزرگان هزارستان را، گرفتار و روانة سیاه چال­های محبس می­نمودند، استادم آیت الله شیخ خادم حسین کوه بیرون، به من فرمود: باید این­جا را ترک کنی که مبادا گرفتار شوی، من مدرسه کوه بیرون بهسود را، شبانه ترک گفتم و از بی­راهه­ها، فقط شبانه راه می­رفتم، روزها خود را پنهان می­نمودم، وقت من وارد ملک ترکستان دره صوف شدم، فضای درس خواندن، دیگر مهیا نبود، همه جا ترس و وحشت، سایه افگنده بود وآیت الله حاج شیخ میرزاحسین، در زندان دهدادی مزار شریف بود و استادم، ملا غلام علی کربلای را در قریه خواجه بلند بهسود، پیدا نمودم، در همان لحظه چشمان خیره استادم، به من افتاد صدازد، ملا جواد، بیا و دستم را به گردن استادم انداختم، لحظة اشک از چشمانم جاری شد، استادم ملا کربلای به من فرمود: اینجا جای تو نیست، بخاطر امنیت شخصی و بلند بردن سطح دانش خویش، باید منطقه را به مقصد نجف اشرف ترک کنی، من حوزه علمیه نجف اشرف را دیدم وآشنایی کامل از آنجا دارم، نامه­ای را خدمت آیت­ الله حکیم می­نویسم، شرایط درس خواندن را برایت میها می­سازد، در آنجا می­توانی خوب درس بخوانی و امنیت تان هم تأمین است و مدرسه نجف از آوازه­ی علمی خوبی بر خوردار است.

سفرعشق

ایشان چنین روایت می­کند: این­بار به هم­کاری برادرم استا احمدعلی خان، در تیرماه سال۱۳۲۳ه.ش که مصارف مسافرتم را آماده نمود، همراه چند نفر از مؤمنین منطقه، که ریاست قافله را خان­علی کربلای نوالی، به دوش داشت، روانة سفرعشق کربلای معلی شدم، بعد از ختم زیارات عتبات عالیات، مدت(۱۴) سال در حوزه نجف اشرف، مشغول کسب فیض علم و دانش شدم.

آیت الله شیخ محمد جواد نجفی، لیاقت و استعداد سرشاری که داشت، سطوح عالیه را با موفقیت به پایان رسانید و از محضر اساتید چون: آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری، آیت الله شیخ کاظم تبریزی، آیت الله سید عبدالحسین رشتی، آیت الله شیخ محمد تقی آل­رازی و… کسب فیض نمود.

ایشان می­گوید: در زمستان سال 1334ه.ش شامل درس خارج اصول آیت الله خوئی شدم، و درس خارج فقه را نزد زعیم حوزه علمیه نجف، آیت الله حکیم وآیت الله سید حسن حمامی خواندم، دو سال درس خارج رفتم؛ سپس همراه آیت الله شیخ قربان علی محقق کابلی Kاز حوزه علمیه مذکور، یک­جا سند فراغت حاصل کردیم.

آیت الله سید ابوالقاسم موسوی خوئی می­گوید: در سمت شمال (مناطق ترکستان) افغانستان چند نفر مجتهد رفته است، یکی از آن­ها آیت الله شیخ محمد جواد نجفی الافغانی است[۱].

باز گشت به وطن

آیت الله شیخ محمد جواد نجفی، با کوله­باری از علم و دانش و اندوخته­های عظیم علوم اسلامی، همراه آیت الله شیخ قربانی­علی محقق کابلی، عازم وطن می­شود، این باز گشت؛ باز گشت معمولی نیست، بل­که این سفر سر نوشت ساز و تاریخی است که در یک جامعه تحول ایجاد می­کند و افق­های تازه­ای خود باوری، اعتماد به نفس و زمینه­ی رشد و تکامل فکری را در بین مردم، به بلوغ می­رساند، تا مردم از فقر فرهنگی به در آید.

آیت الله شیخ غلام حیدرتقدسی می­گوید: در مناطق هزارجات، بزرگان قوم از ایشان مکرر در خواست می­کند، تا در مناطق بهسود، ترکمن وشیخ علی، اقامت گزین شود، و درس و بحث خویش را آغاز نمایند، ایشان قبول نمی­کند، روانه­ی ملک آبائی خویش، در سمت شمال کشور، می­شود، چون درد محنت مردم خود را به چشم سر دیده بود.

کرسی تدریس

ایشان بنا به در خواست جمعی از فضلای حوزه علمیه و بزرگان دره صوف، درآخرسال 1336ه.ش، از نحف اشرف، به قصد خدمت­گذاری به افغانستان بر می­گردد، پیش از آن، شاگردان در مورد اهلیت محمد جواد نجفی، ازآیت­الله شیخ قربانی­علی محقق کابلیH سوال نمودند، ایشان در جواب تبریک گفته و فرموده بود: [جَزَاکُم الله خیر الجَزَا فهذه خُطوَةٌ جیَدةٌ جداً والدَرس والاستاذ جَیّد] خداوند بهترین پاداش را به شما عطا کند، این گام بسیار بسیار خوبی است؛ درس خوب است واستاد هم خوب است.

ابتدا در کابل؛ سپس در مدرسه علمیه سرولنگ، به مدت (۹) سال مصروف تدریس می­گردد، درکنار درس، به حل مشکلات و مسائل شرعی مردم نیز می­پرداخت؛ نسبت آمدن قحطی و خشک سالی که در سال ۱۳۵۰ه.ش به اوج خود رسید، که به سال بنگلدیش معروف می­باشد، شاگردان مدرسه دینی سرولنگ، مدتی کمی متفرق می­گردند.

ایشان از مدرسه سرولنگ، عازم دولت آباد بلخ می­شود و به عنوان مدرس مدرسه، مدت سه سال در آنجا به کرسی تدریس تکیه می­زند، در سال ۱۳۵۳ه.ش بر اساس تقاضای مردم، خود را مسؤل دانسته، از دولت آباد بلخ، به قریه شیخه دره صوف، باز می­گردد، سر پرستی و مدیریت مدرسه علمیه محمدیه شیخه را، به دوش گرفته و مدرس این مدرسه دینی قرار می­گیرد.

ایشان از این که به درایت و پختگی علمی رسیده بود، تعداد زیادی از طلبه­ها، نزد وی زانوی شاگردی را خم می­کنند و خوشه چین خرمن فضل و ادبش می­گردد و ایشان شاگردان زیادی را تقدیم جامعه نمودند و اکثر علمای امروز، افتخار شاگردی ایشان را دارند، کتاب­های قوانین، لمعه، معالم، و اصول و… را خوب درس می­گفتند، در سمت شمال افغانستان درس شان کم نذیر و نمونة مثال بود.

تقوا وپرهیزگاری

آیت الله شیخ محمد جواد نجفی، فرد ساکت و آرام بود، در همه حال تواضع را از دست نداد و می­کوشید کار،کردار وگفتارش، طبق موازین شرع باشد، بدین آیه از قرآن کریم اهتمام می­ورزید Pقُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْO[۲] بگو: «این مرگی که از آن فرار می‌کنید سرانجام شما را ملاقات خواهد کرد» وهمیشه تبسم بر لبان داشت.

شیخ الله بخش تقدسی یکی از شاگردان ایشان است، در این باره می­گوید: ایشان به علماء و طلاب، تقوا و پر هیزگاری را توصیه می­کرد و می­گفت: یک عالم دین، باید که متصف به صفت زهد و تقوا باشد Pقُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِO[۳] بگو:«چه کسی زینت­های الهی را که برای بندگان خود آفریده، و روزی­های پاکیزه را حرام کرده است؟!» بگو: «این­ها در زندگی دنیا، برای کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ مردم به علماء اعتماد کنند، تا شریعت غرای محمدی (ص) خالصانه تطبیق گردد، یک عالم دین، مؤظف است که تحصیلات و دروس خود را به صورت ریشه­ای و بنیادی، فرا گیرد، آن وقت خوب­تر می­تواند، به کرسی تدریس تکیه نمایند. آقاینجفی، در درس و بحث، تجربه را از دوره تحصیل در نجف اشرف داشت و در موضوعات مختلف فقهی، اصولی، کلامی، اخلاقی، درس حوزوی داشته و شاگردان زیادی از محضر ایشان بهرمند گردیدند.

تواضع و فروتنی

آقاینجفی، شخصی متواضع، فروتن و خوش برخورد، خنده­رو و پرهیزگار بود، شیخ غلام حسین صادقی، در این باره می­گوید: ایشان خیلی متواضع و پرهیزگار بود، من بار ها دیدم که در مدرسه، برای درس گفتن طلاب می­آمد و از بیت المال مصرف نمی­کرد، و می­گفت: این­ها حق طلبه­هاست.

استاد دین محمدجاوید، یکی از شاگردان ایشان است، که چنین صحبت می­کند: آقاینجفی، در مسائل شرعی، خیلی احتیاط می­کرد و مقلد کسی هم نبود، سال­های زیاد در رأس بیت المال قرار داشت، ولی به اندازه سر سوزن، برای منافع شخصی­اش مصرف نکرد.

تبلیغ

یکی از رسالت­های آقاینجفی، که بدان اهتمام تام وتمام داشت، مسأله تبلیغ و نشر معارف دینی بود، ایشان بسیار منبر می­رفت، احادیث خوب ومضامین زیبا، برای تبلیغ انتخاب می­کرد، ایشان علاوه بر این، به شاگردانش نیز توصیه اکید می­نمود از مسأله تبلیغ غافل نباشند و همواره تشویقات انگیزه بخش آقای نجفی، به عنوان مهم­ترین عامل تحرک طلاب، برای حضور در عرصة تبلیغی، نقش موثر ایفا می­کرد. علاوه بر ایام محرم و مناسبت­های خاص، در ایام پنجشنبه و جمعه، نیز به طور مرتب، به قریه جات اطراف می­رفتند، به وعظ و خطابه و روضه خوانی، می­پرداختند و مخصوصاً روزهای جمعه که به جمعه خوانی معروف بود[۴].

فقه واجازه/ وکالت نامه­ها

با شناختی که مراجع بزرگوار نجف، از آقاینجفی داشتند، درفقه، فوق­العاده مورد توجه وعنایت آن بزرگواران بود، ایشان مدام، مورد احترام آن مراجع قرار می­گرفت، درآن زمان، حوزه علمیه نجف اشرف، توسط حضرت آیت الله سید حکیم Hاداره می­شد، در حسینیه حاج عباس رحباوی، که دارای چند اتاق بود و تعداد طلاب را در آنجا جای داده بودند، ایشان را به حیث استاد تعیین نمود، تا به آن­ها درس بدهند.

ایشان از سوی آیت الله حکیم، نامه­ای دریافت می­کند که گویا اذن حدیث، در فقه و استنباط مسائل شرعی از قرآن، احادیث و اخبار، بود، یعنی این که ایشان به درجه اجتهاد رسیده است و مورد تأیید حضرات آیات عظام: خوئی، روح­ الله خمینی و محقق کابلی هم بودند و اجازة روایت اخذ کرده است، سلسله­ای این اجازه نامه، به آیت الله حکیم، سپس به آیت الله سیدابوالحسن اصفهانی می­رسد، تا این که منتهی می­شود به حضرات ائمه معصومین، علیهم السلام.

پس از باز گشت به وطن، وکیل تام­الاختیار معظم له، در سمت شمال بود و با در گذشت آیت الله حکیمH از سوی آیت الله خوئی، در سمت شمال کشور به وکالت تعیین شد[۵].

همراه با فقر

آقای نجفی، مرد متعهد بود، نمی­خواست از راه­های متشبه ارتزاق نماید، همیشه با فقر و احتیاج دست به گریبان بود. گرچه در آن زمان، همه ملت هزاره، به خصوص اهل علم، گرفتار فقر عمومی بودند، ولی ایشان از فقر و تنگدستی بسیار شدید و طاقت فرسا رنج می­برد.

شیخ الله بخش تقدسی می­گوید: ایشان روزگاری، زندگی بسیار ساده داشت و بسیار اوقات تنها یک پیراهن داشت، که زمان شستن آن، ناگزیر خود را با آن چِکمه(عبا) که داشت، تا خشک شدن پیراهن، خود را می پیچاند، در زمان عائله مند شدن ایشان، نیز خیلی وقت­ها پیش آمده بود که اگر غذای ساده بخور ونمیر، شب را با عیالش می­خورده، برای صبح چیزی نداشته واگرچاشت(ظهر) داشت، برای شب چیزی نمانده بود، شاید خیلی شب­ها گرسنه به سر برده باشد.

حاجی قربان­علی خان چنگ آب، می­گوید: وقت ما سهمین مبارکین امام Aرا در منزلش می­آوردیم، درحالت بستر مریضی، قرار داشت و از گرفتن آن، ابا می­ورزید و می­گفت: این­ها را به مدرسه ببرید، تا مصرف طلاب شامل تحصیل شود؛ این شدت فقر، سیره مردان بزرگ و باهدف است، که هیچ­گاه تسلیم حوادث روزگار نشوند، و در برابر ناگواری­ها، خود را نبازند، ایشان در عین گرسنگی وفقر شدید، خم به ابرو نمی­آورد و همیشه تلاشش بر این بود، که از تدریس طلاب باز نماند و در جهت انجام رسالت الهی خویش، می­اندیشید ومی­کوشید و هیچ­گاه از بیت المال استفاده نکرد وساده زیست[۶].

زمزمه های زیرلب

شیخ الله بخش تقدسی می­گوید: آقاینجفی، به مدت «۷» سال، در بستر بیماری افتاد، با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم نمود، برای بازماندگانش سفارش می­کند، بعد از فوتم، برای ترحیمم خرج ومصارف زیاد نکنید و پول آن را در مدرسه هزینه طلاب شامل درس به مصرف برسانید. ایشان در بستر مریضی، همیشه زیر لب زمزمه داشت، من از نجف اشرف، صندوقچة گنجینة گران­بهای پر ازعلم و دانش را آوردم و اکنون با همان صندوقچة پر از علم و دانش، به آغوش گرم خاک خواهم رفت، آن­طوری باید شاگردانی را تقدیم جامعه می­کردم، موفق نشدم.

یکی از بستگانش چنین نقل می­کند: ایشان در حالت احتضار قرار گرفته بود، من یک مقدار تربت سید الشهداءA (خاک کربلا ) را با آب مخلوط کردم، تا ایشان بخورند، ایشان هم بر داشت و نزدیک لبش آورد گفت Pآخَر الزَادِی مِنَ الدُنیَا تُربَتُ الحُسَینO و آن­گاه نوشید و اشهد ان لا اله الا الله را گفت، رو به قبله، روحش به ملکوت اعلی پرواز نمود، سر انجام در 8 اسد سال1372ه.ش به عمر هشتاد وسه سالگی، و به علت مریضی که عاید حالش گردیده بود، دار فانی را و داع گفت و به دیار ابدی شتافت[۷].

محمدنائب علی توسلی

پی­نوشت­ها:

  • ۱- توسلی، محمدنایب‌علی­- طلوع ­عبدالمؤمن.(۱۳۹۹).درّه­ صوف­ درگذربحران­ تاریخ: انتشارات بیهقی بلخ.
  • ۲- توسلی، محمدنایب‌علی­- طلوع­ عبدالمؤمن. (۱۳۹۰). سیمای ­برازندگان­دره­ صوف انستیتوت کابل.
  • ۳- هفته‌نامه‌ی وحدت. (۱۳۷۱). کابل شمارۀمسلسل ۸۰ ص۶.
  • ۴- فصل نامه بازتاب سمنگان، شماره ۴ ص: ۱۴، سال ۱۳۹۸.
  • ۵- مصاحبه با استاد دین محمد جاوید، استاد دانشگاه ابن سینا کابل۹۸: ۱۳۹۸ش
  • ۶- مصاحبه با عاشور علی احمدی، کلانتر ناحیه۱۱شهرداری مزارشریف۲: ۱۴۰۰ش
  • ۷- مصاحبه با شیخ محمد امین مرادی، نواسه­ی آیت الله شیخ جوادنجفی۴: ۱۴۰۰ش

[۱] فصل نامه بازتاب سمنگان، شماره ۴ ص: ۱۴، سال ۱۳۹۸.

[۲] جمعه/ ۸

[۳] اعراف/۳۲

[۴] توسلی،محمدنایب‌علی­- طلوع­عبدالمؤمن.(۱۳۹۹).درّه­ صوف­درگذربحران­ تاریخ: انتشارات بیهقی بلخ.

[۵] هفته‌نامه‌ی وحدت. (۱۳۷۱). کابل شمارۀ مسلسل ۸۰ ص۶.

[۶] مصاحبه با استاد دین محمد جاوید، استاد دانشگاه ابن سینا کابل۹۸: ۱۳۹۸ش

[۷] توسلی، محمدنایب‌علی­- طلوع­ عبدالمؤمن. (۱۳۹۰). سیمای ­برازندگان­دره­ صوف انستیتوت کابل.